๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز
تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم تقدیم به بوی خوش زندگیم: مژده ش... روزگار غریبیست .... مطمئنم الان خیلیهاتون دست به كار شدید و ... امیدوارم این دست به كار شدنها جاودانه باشه ... دنیا 2 روزست و تمام نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند طاقت من سر اومده دل دل نکن عروسکم تحمل رفتنتو دیگه ندارم موهای خیستو بزار روشونه هام آروم بگیر پلکاتو روی هم نزار طاقت ندارم تو نرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بخوام بی تو بخونم نرو میمیرم نمی تونم خسته شدم خسته شدم از این شبای انتظار من موندم وسکوت ویه دل بی قرار من موندم و یه عالمه دلشوره و دلواپسی دارم میمیرم ای خدا تو بگو چرا تونرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بی تو بخوام بخونم نرومیمیرم نمی تونم وقتی یک دختر رو بزور می فرستند مدرسه اینجوری می شه بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور میشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه... خوب در همچین مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته میشه و بالاخره این عقده هایک جایی خودشونو بروز میدن دیگه... البته این اعمال شنیع عواقبی هم در پی دارند... خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است! از اونجا که ما موجود تادیب پذیری بودیم تا چند سالی ادب شدیم که از تمامی دست اندر کاران این امر خطیر کمال تشکر را داریم. ـ تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند! خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟ اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است... خلاصه اینکه تادیب و تنبیه و تمهید روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم یکی از اوناییم زهرا سجادی اتاق... تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی. این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت
میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی
چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم
دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده يادش به خير پدر بزرگ هميشه می گفت : .....
ماییم و هفت سینی که امسال شش سین دارد! چرا که سبزی حضور تو ، در خانه نیست!!! تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز... امشب دوباره احساس تنهايي و بى كسى بر گستره وجودم سايه افكنده و چنان مرا ميرنجاند كه گويى قادر به شنيدن صداى گذر ايام در اين گذرگاه زندگي نيستم . محبوب من ,تنها براى تو مينويسم و نوشته هايم را با آب ديده ميشويم . نميدانم عشق چه احساس مشتركى است كه در نگاه 2 انسان موج ميزند و در سايه معصوميت به بلوغ ميرسد و با وفادارى و ايثار جاودانه ميگردد .نميدانم از چه براى تو بگويم, از عاشقانه ها يا از غم دورى, از وداع يا از تنهايى, از كمال يا از لطافت گلبرگ هاى زندگى .هرگاه كه به چشمانت مى نگرم به ياد سفرى مى افتم كه بايد آغاز كنم و در اين سفر جز نور چشمان تو هيچ چراغ هدايتى نباشد.ميخواهم سنگينى نفسهايت را با هر آنچه از خود بر من به يادگار نهاده اى در هم آميزم و از آن شرابى بسازم كه تمام عمر چنان مرا مست كند كه جز تو در من نماند. چشمانم را مى بندم و دوباره تخيل ميكنم, تا آنجا كه به چشمان تو نزديك ميشوم و گرماى دستانت را در ميان دستان خويش احساس ميكنم . حس غريبى است و چنان مرا به سخره ميكشد كه ياراى مقابله نباشد. باز هم فرا تر ميروم وبيشتر تخيل ميكنم .ميگذارم تا عاشقانه ها از قلب من پربكشد و در فضايى آكنده از مهر بر قلب تو نشيند و با تو نيز چنان كند كه امشب با من نمود. تکه شکسته های پشت سر هم دل من؟؟؟؟؟؟؟ آخرین سنگ هم گذاشته شد.. + دل من در خلوت دلتنگیهایت... باز دلتنگ شده ای... برای رفتن...!؟! آخرین اشک هم ریخته شد.. + این بار می خواهم برای دل خودم بمیرم... تو برایم دست تکان دادی و .... من معنای لطیف آوارگی را فهمیدم..!!! آخرین تنگ انتظارم شکست.. + دیوار را بشکن دیوار فاصله است..! آنوقت در پشت کدام دیوار "بوسه"لذت خواهد داد..!؟! آخرین پیام خداحافظی هم deliver شد... +من برای همیشه یادت را فروختم این اواخر داشتم با چنگ و دندان نگهش می داشتم.. که آخرین دندانم هم شکست..!!! `*`..پستچی..!`*` خودکار آبی و بر می دارم.. _نه دلم می خواد با یه رنگ دیگه مثل صورتی جیغ..! ..نه.. نمی دونم..! _ هر رنگی می خواد باشه.. اصن به من چه مربوط ؟!؟ فقط دلم می خواد خیلی تو چشم بیاد..! روی یه کاغذ بزرگ می نویسم: (( ازت متنفرم..!)) _ چقدر خوشگل شدا !!! قبل اینکه اشکام سرازیر شن، و اینم بره پیش هزار تای دیگه.. قبل اینکه دلم بلرزه که هنوز دوسش دارم.. _ پست چی در می زنه: (( آقا یه نامه دارین..!!!)) آخش..دیگه تموم شد!! این بار بهش گفتم... ایندفعه پست چی مهربون شد و ... ..بهش گفت که: (( دیگه... دو.. دوسش.. دوسش...! L ) منبع" این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم! منبع" http://zakhme-aghl.blogfa.com/ حالا نه حوصله قدم زدن دارم نه قصه گفتن نه ادم برفی درست کردن دیگه صدای خنده هامو خودمم نمی شنوم نمی دونم اشکال از نم نم بارون یا بی رنگی افتاب یا اب شدن برفا امروز دلم می خواد تنها باشم نه..تنهای تنها که نه... با یه نفر که همیشه حرفامو گوش می کنه حالا که حوصله خودمم ندارم فقط حاضرم یه نفر و تو خلوت تنهاییم راه بدم . حتی اگه تو باور نکنی که من اصلا باهاش حرف بزنم ولی اون تنها کسی است که همیشه به حرفام گوش می ده. هر چقدر هم که حالم بد باشه وقتی باهاش حرف می زنم یه حس خوبی پیدا می کنم.حالا تو باور نکن. اما تنها کسی که من اعتراف می کنم دوسش دارم ....خیلی های دیگه هم دوست دارم ولی بهشون نمی گم. باشه......بخند......نگام کن.....اصلا تو رو چه به این حرفا تو برو دنبال همون ایتس ایتس ضبط ماشینت و لایی کشیدن برو با اخرین مدل گوشیت حال کن. برو به اس ام اس بی مزه دوستت بخند برو کافی شاپ ....برو خیابون گردی....تو که بی خیالی مشکل نداری....برو رد کارت من دروغ نمی گم ولی با اون حرف می زنم من یه لحضه هایی برای خودم دارم که فقط یه نفر و توش راه می دم بالاخره یکی باید حوصله درد دلای من و داشته باشه دیگه !! بازم که داری می خندی!! باشه تو باور نکن ... اشکال نداره گفتی:پاییز است گفتم:بی قراری سخت است گفتی:دلتنگ شده ایی؟! گفتم:یک اسمان گفتی:تها مانده ایی؟! گفتم:یک دریا گفتی:اشک را به چشم هایت راه ندهی وقتی دلت می گیرد؟؟ گفتم:من چشم های تو را نوشیدم اشک نیست باران است شور نیست شیرین است..!! گفتی:این است عشق! گفتم:خیالم رنگی است عشق را می شناسم.. گفتی:مجنون شده ایی؟؟!! گفتم:کاش لیلی بودم!!! گفتی:بیمار شده ایی تو؟؟! گفتم:اخر شبها مهتاب می خورم گفتی:نور مهتاب دیوانگی می اورد گفتم:درمانش همین است گفتی:اخر قصه شیرین است گفتم:من دویدم سالهاست.....اینجا فقط سرد است گفتی:سرما شیفتگی می اورد گفتم:و تب....... گفتی:تب کردنت را دوست دارم گفتم:تب دارم...تو را ندارم گفتی:مگر من به خوابت نیامده بودم گفتم:باشد این روزها دستم به اسمان نمی رسد که نمی رسد گفتی:چاره اش عشق است همین سه حرف ساده و کوچک گفتم:عشق؟؟!!پیدایش نمی کنم در اسمان ها گفتی:غمت نباشد شیرین باش اسمان چراغان است گفتم:شیرین می مانم و چشم به راه شاید نگاهت خود عشق باشد گفتی:منتظر بمان ...پرواز بخاطر عشق گفتم:هستی؟؟!!! گفتی:همیشه هستم....شیرین منبع"

امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
روزگار غریبیست نازنین ...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





اما با ورود به دبیرستان هر چه این اساتید محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با یک سری موارد رنگین تر شد...
ـ تفریح سالم در کوچکترین فرصت حاصله





















lovee
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟
بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟
اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟
جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه...
به من بگو...
بگو به من...
بگو منو دوستم داری...
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری...
اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟
چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟
اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟
بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد...
اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟
دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟
اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟
تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟
بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟
اجازه هست....................؟؟؟؟
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
!!که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند
یاد گرفته ام
...که بشنوم: تا فردا
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
کاشکی هیچوقت از خیال آرزو هایم نمیرفتی ای مژده آمدن زندگیم
با این که رفتی هنوز بوی عطر بودنت رو حس میکنم
دوست دارم هر روز و هر شب برایت دعا کنم بر روی همان سجاده عشق
هر کجا هستی یادت در ذهنم سبز میماند
آرش حمیدی
88/1/15

اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!
"چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست
بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد
مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.
نشناختمت دوست، مرا ببخش
آخر این تو نبودی!!
چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.
مرا می دیدی و نمی دیدی...
می خواستی و پس می زدی...
دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی
چه بر سرت آمد در یک سال؟
چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟
دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است
به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری
که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...
نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی
دستانت زجه می زد
برای گرفتن دستان من
ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم
ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............
لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت
شاید برای آخرین بار...
بوی بهشت را احساس کردم
نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی
که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم
آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!
خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟
امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟
که می گویم کاش همین امروز تمام کند...
8/1/88 بیمارستان امید

نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

((خاکی باش !
اما اجازه نده بالهايت خاکی شوند ...))
روی بالهايم را خاک گرفته
بالهايم سنگين شده اند ...
يادش به خير ..روزهای سبکبالی !
... 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




رفتم چون دوستت داشتم
باز
هم غم غربت و تنهایی را احساس کردن سخت است.خیلی غمناک است که
بازهم در عین ناباوری دستهایت تنها بماند, قلبت بی صدا بشکند و
سخت آنکه وقت رفتن نتوانی بگویی خدا حافظ و فقط با حسرت به امید
دیداری دوباره کوله بار ببندی.
عزیزم
نه این بار تو مقصر نبودی , تقصیر من هم نبود.
بی دلیل , اما روزگار دیگر عاشق ها را نمی خواهد.اگر چنین نیست پس
چرا دوباره تنها شدم.
وقتی سفر کردم چشم های بارانی ام را فقط با خود بردم.وقتی ورق
ورق خاطرات کهنه دل را نگاه می کنم از خود می پرسم چرا تقدیر من
اینچنین بود؟
چرا بازهم حسرت شروع شد؟
انگار انتظار و حسرت سایه های من هستند.
نه عزیزم
من به یاد ندارم بد بوده باشی یا حتی لحظه ای دلم را شکسته باشی
ولی من جواب همه خوبی هایت را با سفرم دادم.
با صدای بلند به فرشته های سفید آسمانت می گویم تقصیر من نبود
این روزگار پلید بود که اینگونه می خواست.نمی دانم شاید با خود
اندیشیده باشی که من سنگ بودم که از دوریت آب نشدم, اما وقتی
بهار پرستوها در بلندای خانه ات دوباره باز آمدند خواهم گفتشان
که بگویند رفتم چون دوستت داشتم.
نه عزیزم
نمک دان شکن نیستم,هرگز فراموش نخواهم کرد که مثل شمع در شبهای
تاریکم سوختی و آب شدی و امید را دردلم زنده نگه داشتی... منی که
شاید اگر تو نبودی خیلی پیش از این ها فاتحه زندگی ام را خودم
برای خودم خوانده بودم.
عزیزم
از خدا می خواهم یکی مثل خودت_ فرشته گونه_ تو را امید دهد.
تنهایت گذاشتم ولی قلبم هیچگاه تنها نیست یادت برایم همیشه شیرین
است.
باور کن دیگر گریه هم نمی تواند این درد را تسکین دهد
شاید دیگر هیچ گاه تو را نبینم ولی همیشه به یادت و به نامت
روزهای سخت تنهایی را پشت سر می گذارم.
خلوتگاه من دفتر و قلم است.
در خلوت من همیشه حکم اول را داری.
برای دنیایم خورشید بی غروبی که گرمایت سردی بی کسی ام را از بین
می برد.
مهربانم
بی شک خود می دانی دلیل رفتنم چه بود...
بارها برایت گفتن از اینکه برایم زیادی و برایت ناچیز هستم.
تو آنقدر روح وسیعی داری که من حیفم آمد آن را در زنجیره محدودیت
های خودم زندانی کنم.
خود می دانی یکی مثل من در دنیای از محدودیت ها گام بر می دارد ,
در دنیای از...
دیگر توان گفتن ندارم...
این یاد داشت برای توست... فقط برای تو
نمی دانم شاید هیچگاه نخوانیش اما ...
فقط باور کن
به خودت قسم
رفتم چون دوستت داشتم


کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار ست
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داري نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروي !
بودنت زندگی است ، باش برایم
گذشت اون روزایی که زیر بارون نم نم قدم می زدیم ....گذشت اون روزایی که زیر افتاب کمرنگ روی نیمکت می شستیم و قصه می گفتیم گذشت اون روزایی که دور اتیش جمع می شدیم و صدای خنده هامون پرنده هارو می ترسوند گدشت اون روزایی که بی خیال سرما ادم برفی درست می کردیم گذشت اون روزا ......










