تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
๑۩۞۩๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوزم پر میکشه دل به سوی به تو رسیدن๑۩۞۩๑
25 راه برای ذله کردن دخترها!!! ( )

25 راه برای ذله کردن دخترها!!!

۱- تو خیابون خیلی با احترام از یه دختر آدرس بپرسید بعد از جواب دادن جلوی چشماش از  یکی دیگه بپرسید

۲- پشت چراغ قرمز راننده جلویی اگه دختر بود قبل از سبزشدن چراغ دستتون رو بذارید  رو بوق

۳- توی اتوبان جلوی ماشین یه دختر خانوم با سرعت 50 کیلومتر حرکت کنید

۴- توی جمع دخترای فامیل وقتی همشون دارن یه سریال می ببینن هی کانال تلویزیون رو  عوض کنید

۵- توی یه رستوران که چند تا دختر هم نشستن سوپ رو با صدای بلند هورت بکشید و نوش جان کنید

۶- توی یه بوتیک که فروشندش دختره وادارش کنید شونصد رنگ لباس رو براتون باز کنه و در آخر بگید میرید یه دور بزنید برگردید!

۷- توی جشن تولد یکی از دخترا تا اومد شمع ها را فوت کنه بادکنک بترکونید

۸- اگه یه دختر یه جا یه جک تعریف کرد شروع نشده بگید شنیدید

۹- سوتی های لغوی و کلامی و دیکته ای و ادبی و.. دخترا رو درگوشی بگید بخندید

۱۰- توی جمع دانشجویی و رسمی هنگام عکس گرفتن واسه دخترا شاخ بذارید

۱۱- عید نوروز تمام پسته ها و فندق های سر بسته را بذاریید توی ظرف دختر مورد نظرتون

۱۲- روزهای بارونی تا یه دختر دیدید و یه چاله پر آب و شما با ماشین بودید یه لحظه درنگ نکنید

۱۳- اگه کلاس موسیقی می روید قبل از اجرای دختر خانوم مورد نظر پیچ های کوک گیتارش رو به چند جهت بچرخونید

۱۴- تو دانشگاه از دختر مورد نظر یه جزو 1000 صفحه ای بگیرید و بعد از اینکه تمام صفحاتش رو جا به جا کردید بهش بگید صفحه مورد نظرتونو پیدا نکردید!!

۱۵- همواره از زیبای ها و تناسب اندام مادربزرگ خدابیامرزتون(!) در مقابل دختر چاق مورد نظرتون بگید

۱۶- به دختری که دماغش رو تازه عمل کرده بگید دکترش بد بوده و دماغش کوفته شده

۱۷- شیشه نوشابه دختر مورد نظر رو حسابی تکون بدید و بذارید خودش درش رو باز کنه

۱۸- زمستون وقتی همه جا یخ زده با دیدن زمین خوردن یه دختر با صدای بلند بزنید زیر خنده

۱۹- از یه دختر ساعت بپرسید بعد از جواب دادن به ساعتتون نگاه کنید و بگین ساعتش عقبه

۲۰- توی ساندویچی موقعی که چند تا دختر نشستن طوری که اونا هم بشنوند از حال بهم خوردن چند روز پیشتون تعریف کنید

۲۱- توی یه جمع که چند تا دختر نشستن در گوشی صحبت کنید و بلند بلند بخندید 

۲۲- توي خيابون به يه قسمت از لباس يه دختر خيره بشيد و بزنيد زير خنده (نمي دونيد چه حالي مي شه)

23- هر دختری از جمله باشخصیتش ازتون پرسید ساعت چنده یه کاغذ یه متری دربیارید شماره موبایلتونو بنویسید بگید سر ساعت 9 زنگ بزنه

24-جلو یکی از دوست دخترهاتون مدام از قشنگی های اونیکی بگید

25- با دوست دخترتون برید درکه پرتش کنید تو آب بگید سورپریز تولدت بود!

پسران و احیانا دختران "سادیسم دار" عزیز در تکمیل این صدگانه مارا یاری دهید!


+ نوشته شده در دوشنبه 1388/01/17ساعت 8:58 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

فردا ( )
تا فردا
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
!!که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست

یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند

یاد گرفته ام
...که بشنوم: تا فردا
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

کاشکی هیچوقت از خیال آرزو هایم نمیرفتی ای مژده آمدن زندگیم
با این که رفتی هنوز  بوی  عطر بودنت رو  حس میکنم
دوست دارم هر روز و هر شب  برایت دعا کنم بر روی همان  سجاده عشق
هر کجا هستی یادت  در  ذهنم  سبز میماند

آرش حمیدی
88/1/15




+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

داستان امسال ؟ ( )
بد جور به هم ریختم.

اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!

"چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست

بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد

مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.

نشناختمت دوست، مرا ببخش

آخر این تو نبودی!!

چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.

مرا می دیدی و نمی دیدی...

می خواستی و پس می زدی...

دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی

چه بر سرت آمد در یک سال؟

چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟

دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است

به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری

که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...

نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی

دستانت زجه می زد

برای گرفتن دستان من

ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم

ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............

لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت

شاید برای آخرین بار...

بوی بهشت را احساس کردم

نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی

که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم

آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!

خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟

امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟

که می گویم کاش همین امروز تمام کند...


8/1/88 بیمارستان امید

زهرا  سجادی اتاق...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


+ نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

) نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته ( )
http://th04.deviantart.com/fs27/300W/i/2008/041/b/a/i_love_you_forever_by_lovelybutterfly.jpg

( )
نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی.

این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن

تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده

شاید خیلی از شما تودلای کوچیکتون آرزوهای بزرگی دارین که هدفتونه . من میخوام کسیو بهتون معرفی کنم که میتونید باهاش به ناکجای دنیا برسید    
+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

بال... ( )

بال...

يادش به خير

پدر بزرگ هميشه می گفت :

((خاکی باش !

 اما اجازه نده بالهايت خاکی شوند ...))

.....

روی بالهايم را خاک گرفته

بالهايم سنگين شده اند ...

يادش به خير  ..روزهای سبکبالی !

...

+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

( )
By Omid داغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کام

 

ماییم و هفت سینی که امسال

 شش سین دارد!

چرا که سبزی حضور تو ،

 در خانه نیست!!!

 

تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز...

 


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

امشب ( )

 

امشب دوباره احساس تنهايي و بى كسى بر گستره وجودم سايه افكنده و چنان مرا ميرنجاند كه گويى قادر به شنيدن صداى گذر ايام در اين گذرگاه زندگي نيستم . محبوب من ,تنها براى تو مينويسم و نوشته هايم را با آب ديده ميشويم . نميدانم عشق چه احساس مشتركى است كه در نگاه 2 انسان موج ميزند و در سايه معصوميت به بلوغ ميرسد و با وفادارى و ايثار جاودانه ميگردد .نميدانم از چه براى تو بگويم, از عاشقانه ها يا از غم دورى, از وداع يا از تنهايى, از كمال يا از لطافت گلبرگ هاى زندگى .هرگاه كه به چشمانت مى نگرم به ياد سفرى مى افتم كه بايد آغاز كنم و در اين سفر جز نور چشمان تو هيچ چراغ هدايتى نباشد.ميخواهم سنگينى نفسهايت را با هر آنچه از خود بر من به يادگار نهاده اى در هم آميزم و از آن شرابى بسازم كه تمام عمر چنان مرا مست كند كه جز تو در من نماند.

چشمانم را مى بندم و دوباره تخيل ميكنم, تا آنجا كه به چشمان تو نزديك ميشوم و گرماى دستانت را در ميان دستان خويش احساس ميكنم . حس غريبى است و چنان مرا به سخره ميكشد كه ياراى مقابله نباشد.

باز هم فرا تر ميروم وبيشتر تخيل ميكنم .ميگذارم تا عاشقانه ها از قلب من پربكشد و در فضايى آكنده از مهر بر قلب تو نشيند و با تو نيز چنان كند كه امشب با من نمود.


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

شخصی روبرویم بود. ( )
شخصی روبرویم بود. صورت استخوانی و رنگ پریده اش، چشمان خسته و بی رمقش، نشان از غم بزرگی داشت... بی اختیار یاد عشق از دست رفته ام افتادم و به خودم بالیدم که در آتش آن نسوختم وقتی دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم به آیینه خورد...

 


+ نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

رفتم چون دوستت داشتم ( )

رفتم چون دوستت داشتم



باز

هم غم غربت و تنهایی را احساس کردن سخت است.خیلی غمناک است که

بازهم در عین ناباوری دستهایت تنها بماند, قلبت بی صدا بشکند و

سخت آنکه وقت رفتن نتوانی بگویی خدا حافظ و فقط با حسرت به امید

دیداری دوباره کوله بار ببندی.

عزیزم

نه این بار تو مقصر نبودی , تقصیر من هم نبود.

بی دلیل , اما روزگار دیگر عاشق ها را نمی خواهد.اگر چنین نیست پس

چرا دوباره تنها شدم.

وقتی سفر کردم چشم های بارانی ام را فقط با خود بردم.وقتی ورق

ورق خاطرات کهنه دل را نگاه می کنم از خود می پرسم چرا تقدیر من

اینچنین بود؟

چرا بازهم حسرت شروع شد؟

انگار انتظار و حسرت سایه های من هستند.

نه عزیزم

من به یاد ندارم بد بوده باشی یا حتی لحظه ای دلم را شکسته باشی

ولی من جواب همه خوبی هایت را با سفرم دادم.

با صدای بلند به فرشته های سفید آسمانت می گویم تقصیر من نبود

این روزگار پلید بود که اینگونه می خواست.نمی دانم شاید با خود

اندیشیده باشی که من سنگ بودم که از دوریت آب نشدم, اما وقتی

بهار پرستوها در بلندای خانه ات دوباره باز آمدند خواهم گفتشان

که بگویند رفتم چون دوستت داشتم.

نه عزیزم

نمک دان شکن نیستم,هرگز فراموش نخواهم کرد که مثل شمع در شبهای

تاریکم سوختی و آب شدی و امید را دردلم زنده نگه داشتی... منی که

شاید اگر تو نبودی خیلی پیش از این ها فاتحه زندگی ام را خودم

برای خودم خوانده بودم.

عزیزم

از خدا می خواهم یکی مثل خودت_ فرشته گونه_ تو را امید دهد.

تنهایت گذاشتم ولی قلبم هیچگاه تنها نیست یادت برایم همیشه شیرین

است.

باور کن دیگر گریه هم نمی تواند این درد را تسکین دهد

شاید دیگر هیچ گاه تو را نبینم ولی همیشه به یادت و به نامت

روزهای سخت تنهایی را پشت سر می گذارم.

خلوتگاه من دفتر و قلم است.

در خلوت من همیشه حکم اول را داری.

برای دنیایم خورشید بی غروبی که گرمایت سردی بی کسی ام را از بین

می برد.

مهربانم

بی شک خود می دانی دلیل رفتنم چه بود...

بارها برایت گفتن از اینکه برایم زیادی و برایت ناچیز هستم.

تو آنقدر روح وسیعی داری که من حیفم آمد آن را در زنجیره محدودیت

های خودم زندانی کنم.

خود می دانی یکی مثل من در دنیای از محدودیت ها گام بر می دارد ,

در دنیای از...

دیگر توان گفتن ندارم...

این یاد داشت برای توست... فقط برای تو

نمی دانم شاید هیچگاه نخوانیش اما ...

فقط باور کن

به خودت قسم

رفتم چون دوستت داشتم


+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/01ساعت 1:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

داستان زندگی ( )

تکه شکسته های پشت سر هم دل من؟؟؟؟؟؟؟

 


           آخرین سنگ هم گذاشته شد..

 

 

+ دل من در خلوت دلتنگیهایت...

   باز دلتنگ شده ای...

   برای رفتن...!؟!

         

       

          آخرین اشک هم ریخته شد..

 

 

+ این بار می خواهم برای دل خودم بمیرم...

   تو برایم دست تکان دادی و ....

   من معنای لطیف آوارگی را فهمیدم..!!!

 

      

           آخرین تنگ انتظارم شکست..

 

 

+ دیوار را بشکن

   دیوار فاصله است..!

   آنوقت در پشت کدام دیوار "بوسه"لذت خواهد داد..!؟!

 

          آخرین پیام خداحافظی هم deliver شد...

 

+من برای همیشه یادت را فروختم

 این اواخر داشتم با چنگ و دندان نگهش می داشتم..

 که آخرین دندانم هم شکست..!!!

 




`*`..پستچی..!`*`

 

 

 

خودکار آبی و بر می دارم..

 

                    _نه دلم می خواد با یه رنگ دیگه

 

                      مثل صورتی جیغ..!

 

                      ..نه..

 

                      نمی دونم..! _

 

 

هر رنگی می خواد باشه..

 

اصن به من چه مربوط ؟!؟

 

فقط دلم می خواد خیلی تو چشم بیاد..!

 

روی یه کاغذ بزرگ می نویسم:

 

                                   (( ازت متنفرم..!))

 

                                        _ چقدر خوشگل شدا !!!

 

قبل اینکه اشکام سرازیر شن،

 

و اینم بره پیش هزار تای دیگه..

 

قبل اینکه دلم بلرزه که هنوز دوسش دارم..

 

 

 _ پست چی در می زنه:

 

                                (( آقا یه نامه دارین..!!!))

 

آخش..دیگه تموم شد!!

 

        این بار بهش گفتم...

 

             ایندفعه پست چی مهربون شد و ...

 

..بهش گفت که:

 

                     (( دیگه...

                                   دو..

                                          دوسش..

                                                        دوسش...! L ))


+ نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 8:13 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

این روزها ( )

این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم!
کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار ست
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داري نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروي !
بودنت زندگی است ، باش برایم

__________________

+ نوشته شده در شنبه 1387/10/21ساعت 8:2 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

گذشت اون روزایی که زیر بارون نم نم قدم می زدیم ( )


گذشت اون روزایی که زیر بارون نم نم قدم می زدیم ....گذشت اون روزایی که زیر افتاب کمرنگ روی نیمکت می شستیم و قصه می گفتیم گذشت اون روزایی که دور اتیش جمع می شدیم و صدای خنده هامون پرنده هارو می ترسوند گدشت اون روزایی که بی خیال سرما ادم برفی درست می کردیم گذشت اون روزا ......


حالا نه حوصله قدم زدن دارم نه قصه گفتن نه ادم برفی درست کردن دیگه صدای خنده هامو خودمم نمی شنوم نمی دونم اشکال از نم نم بارون یا بی رنگی افتاب یا اب شدن برفا


امروز دلم می خواد تنها باشم نه..تنهای تنها که نه...


با یه نفر که همیشه حرفامو گوش می کنه حالا که حوصله خودمم ندارم فقط حاضرم یه نفر و تو خلوت تنهاییم راه بدم . حتی اگه تو باور نکنی که من اصلا باهاش حرف بزنم


ولی اون تنها کسی است که همیشه به حرفام گوش می ده.


هر چقدر هم که حالم بد باشه وقتی باهاش حرف می زنم یه حس خوبی پیدا می کنم.حالا تو باور نکن.


اما تنها کسی که من اعتراف می کنم دوسش دارم ....خیلی های دیگه هم دوست دارم ولی بهشون نمی گم.


باشه......بخند......نگام کن.....اصلا تو رو چه به این حرفا


تو برو دنبال همون ایتس ایتس ضبط ماشینت و لایی کشیدن


برو با اخرین مدل گوشیت حال کن. برو به اس ام اس بی مزه دوستت بخند برو کافی شاپ ....برو خیابون گردی....تو که بی خیالی مشکل نداری....برو رد کارت


من دروغ نمی گم ولی با اون حرف می زنم من یه لحضه هایی برای خودم دارم که فقط یه نفر و توش راه می دم بالاخره یکی باید حوصله درد دلای من و داشته باشه دیگه !!


بازم که داری می خندی!! باشه تو باور نکن ... اشکال نداره

ولی اون هست منم باهاش حرف میزنم..!!


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 1:42 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

گفتی:پاییز است ( )

گفتی:پاییز است      گفتم:بی قراری سخت است

گفتی:دلتنگ شده ایی؟!        گفتم:یک اسمان

گفتی:تها مانده ایی؟!      گفتم:یک دریا

گفتی:اشک را به چشم هایت راه ندهی وقتی دلت می گیرد؟؟

گفتم:من چشم های تو را نوشیدم اشک نیست باران است شور نیست شیرین است..!!      گفتی:این است عشق!

گفتم:خیالم رنگی است عشق را می شناسم..

گفتی:مجنون شده ایی؟؟!!     گفتم:کاش لیلی بودم!!!

گفتی:بیمار شده ایی تو؟؟!       گفتم:اخر شبها مهتاب می خورم

گفتی:نور مهتاب دیوانگی می اورد

گفتم:درمانش همین است    گفتی:اخر قصه شیرین است

گفتم:من دویدم سالهاست.....اینجا فقط سرد است

گفتی:سرما شیفتگی می اورد      گفتم:و تب.......

گفتی:تب کردنت را دوست دارم

گفتم:تب دارم...تو را ندارم     گفتی:مگر من به خوابت نیامده بودم

گفتم:باشد این روزها دستم به اسمان نمی رسد که نمی رسد

گفتی:چاره اش عشق است همین سه حرف ساده و کوچک 

گفتم:عشق؟؟!!پیدایش نمی کنم در اسمان ها

گفتی:غمت نباشد شیرین باش اسمان چراغان است

گفتم:شیرین می مانم و چشم به راه شاید نگاهت خود عشق باشد

گفتی:منتظر بمان ...پرواز بخاطر عشق

گفتم:هستی؟؟!!!       گفتی:همیشه هستم....شیرین

+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 1:41 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

یکی و می شناختم ( )

یکی و می شناختم مثل اینکه اسمش علی بود " />

یا مثل اینکه نه خدایا مرتضی یا تقی بود

وقتی که پنج ساله شد انگشت دستش برید

خون از دستش جاری شد رنگ از رخسارش پرید

تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد

مادرش گفت بغض نکن ماشالله دیگه شدی مرد

مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه

علی یا مرتضی یا تقی یا حمید

گریشو خوب نگه داشت بغضشم نترکید

وقتی که ده ساله شد یه روز توی مدرسه

افتاد زیر کتک معلم هندسه

تا اشک تو چشاش جمع شد از خجالت و از درد

معلم سرش داد کشید مگه نیستی تو یه مرد

مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه

وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ

دختر همسایشون فکرش و می کرد شلوغ

یه روز که با دوچرخه پز می داد جلوی اون

باباش سرش داد کشید انقدر تند نرو حیوون

دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن

خوشبختانه اشکشو اینبار دیگه ندیدن

مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه

چند سال گذشت و علی یا مرتضی یا نقی

مردی شد و زن گرفت زنشو دوست داشت

ولی زنش با ناراحتی می گفت تو بی احساسی

تا حالا نکردی یه گریه اساسی

زنش ازش جدا شد رفت با یه مرد جوون

که واسش اشک می ریزه مثل یه رود رون

اون علی بیچاره یا مرتضی یا حمید

از زور ناراحتی دیگه نفسش برید

مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه


+ نوشته شده در یکشنبه 1387/10/08ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

( )

 به امید دیدار

 

مثل همیشه دیر رسیده ام ، مثل همیشه بوی کهنگی از تک تک واژه هایم می آید .

                                                                         اما تو تازه ای ، مثل همین لحظه !

    من هم قدیمی دوستت دارم

                          قدیمی مثل صدای شاعرانه ات

                          اشک های دم دستت

                          قدم های سرگردانت

یا همین ،

          همین عاشقی ات را می گویم !

یادم می آیدآن روزها ، سالها پیش ، هنوز آشنای رنگ های ناب و تصویر های رویا نبودم ، هنوز تاریکی این سالن های روشن ، مرا آشفته خود نمی دید .

هنوز آینه آرزوهای خود را نمی شناختم اما تو را می شناختم !

                                                                     تو را با آن لحن غریب حرف هایت !

                                                                                تو را با آن سبزی باطنت !

                                 تو را با آن دستهای حیرانت که در میان موهایت تند می دوید !

تو را با شعر خوانی ها ، چرا این همه بی اختیار بغض می کردی ؟!

                          نشانی ها یادت می آید ؟!

                                                             نشانی خستگی های من !

می دانم که خسته بودی ، پس آرام بخواب اما من چگونه بخوابم با این همه هراس ، هراس از فردایی دیگر و خانه های تنهایی دیگر !

                    من ازهمه تو ممنونم !

                                                                    به امید دیدار

http://img03.picoodle.com/img/img03/4/1/28/f_asm_58b11db.jpg

یادت گرامی "ارحام صدر دوست داشتنی


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:56 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

( )

روزا می گذرن و
        تو نمی گذری
                          سرجات محکم نشستی !
                                              سرجات ، روبه روی چشمای من !
.                                                     تو ، رفتنی نیستی 1                                          

چشمامو که می بندم
نزدیک تر می آی
عطرت همه اتاق مو پر می کنه  و
               به آغوشم ، اندازه می شی
.
اما
وقتی می خوام چشمامو به چشمات بدوزم
تو باز می ری و
همون دور ، سر جات محکم می شینی !
.
تو،  رفتنی نیستی  !



+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:54 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

دلبرانه ( )

دلبرانه

می خواستم ببینمت                       
                    حتی اگر وقت رفتنت باشد

امان از این اشک های وقت ناشتاس
                               تصویر تو را تار می کنند
                                         و تو باز شبیه خواب هایم می شوی
                                                                                  مبهم و زیبا

             باد به چادرت می خورد
             دلم را باد می برد

              دلم را باد می برد


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:53 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

بعد ... ( )

بعد ...

مُرد ، همین را نوشت و بعد ...
   بعد آرام چشم هایش را بست و سر بُرید
                                       هوای عشق صمیمی و کوچکم را
                       که در آن حوالی
                                                   کودکانه
                                                                  دور دریای چشم هایش می دوید !

             چشم هایش را بست


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

( )

  تقدیم به خاطرات خانه قدیمی پلاک77 اصفهان 

 دلم سخت گرفته !
                        حرف جدیدی نیست ، حس تازه ای نیست ، خوب می دانم !
خود هم خسته از اینهمه تکرارم
                                              اما چه کنم
                                                                 دلم گرفته و جز این هوایی ندارم !
اما دل گیری ها بی تفاوت از هم نیستند
                  هر بار تازه می شوند با یک طلوع دوباره تکراری ، هر روز شکل دیگری به خود می گیرند .
              مثلا امروز که تلخی اش
                                       از نبودن است
                         نه از نبودن تو ، نه از نبودن او یا هیچکس دیگر
                                                          سختی اش از نبودن من است
         نبودن من در همین خانه
                                                 در این یک وجب از دنیا که خاطره ساز بوده است
       که عزیز است
                         در این روزگاری که عزیزی نیست
                                                               در تصاویر پاره پاره ذهن سیاه و سفیدم !

  دارد جالب می شود
                  تو نیستی ، من هم نیستم !
             پس چگونه از بودنم در روزهای نیامده سخن بگویم
                     روزهایی
                                    که کاش نیامده ، می رفتند مثل طفلی که مرده به دنیا می آید !

رفتن همیشه این گونه است
    پس ببین ای همه بی معرفتی های عالم
                                                        نبودن چقدر سخت است !
                          و تو چه راحت رفتی !
                                              رفتی و گذشتی از گذر ویران شده این خرابه باران خورده !
  حالا انگار نوبت من رسیده است
                 نوبت مهمانی یک تار غمگین دیگر
   که از دفتر خاطره ها می نوازد
                                    آرزوهای بر باد رفته را !
   آرزوی من ! نرگسی ترین نرگس عالم
                                                    در همان روزهای رفته به تماشایت می نشینم و
               روزهای نیامده را فراموش می کنم
 تا این خانه
                         همیشه خانه خاطره ها باقی بماند !


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

پلک های شفاف ( )

پلک های شفاف

به قصه ها سپردمت ، هوای ساده صاف !
           با موهای خیس شانه کشیده ات که نگاه را خنده می کرد جلوی در دروازه بی حوصلگی ها !
                    از این همه حوصله حوصله ام سر رفته !
                         بی حوصله چند لحظه دیر آمدنش !
                                           شنیده ام آفتاب را از یاد برده ای ؟!
                              تازگی ها زود چشمانت را می آزارد ؟! نمی توانی خیره به پنجره ای بمانی ؟!
                                                                      برای زلالی روسری یاسی اش ، دلتنگی ؟!
  هوای انتظار پنجره روبه رو را !                                                                             من هم ، هوای کودکی را کرده ام
                هوای انتظار پنجره روبه رو را !
             انگار آن روزها کس دیگری بودیم
               کمی شفاف تر پلک می زدیم
                    راحت تر حرف می زدیم
            از آرزوهای سفرهای نرفته مان !
                    دستش را که می گرفتم ،
                 انگار دست بزرگترین ستاره
                         آخرین آرزو را ...

من ، تو ، هوای عشق های کودکی ، او
                                          همه جا ماندیم 
                                                         در خاطراتی که اکنون غمگین مان می کند !
کاش می شد مسیر مدرسه را یکبار دیگر می دویدم کاش می شد مسیر مدرسه را یکبار دیگر می دویدم
و نفس بریده روی نرده های رفاقت 
گرم صحبت های همیشگی می شدم
دوباره سیر دردودل می کردم
و بوی نرگسی که می آمد
برف و آفتاب که بازی می کردند
او می آمد و با خنده همیشه می گذشت
و من تازه می فهمیدم چقدر گرسنه ام
پر از ولع دیدن ، رفتن ، آمدن ، دویدن ، بوسیدن !

        حالا سال ها 
                     از غروب روز بازی ها می گذرد 
                     و من حوصله ام زیاد شده است 
                         حوصله می کنم رفتنش را 
                                           نیامدنش را 
                                            نبودنش را
                       

                                         و آب ازآب تکان نمی خورد !


+ نوشته شده در چهارشنبه 1387/10/04ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ |

مطالب پيشين