|
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
عکس های عاشقانه روز به روزترين وبلاگ عاشقانه
| ||
|
بابا که شدم ، به دُخترم پول توجیبی نمیدم تا یواش از پشت سرم بیاد دستاشو حلقه کنه دور گردنم موهاشم بخوره تو صورتم ... ... ... ... در ِ گوشم پچ پچ کنه بگه بابایی بهم پول میدی ؟ داریم با بچه ها میریم بیرون موهاشو بزنم کنار.ماچش کنم ، بگم برو از جیبم وردار بابایی به خاطر دخترم هم که شده ، یه روزی بابا میشم [ چهارشنبه 1391/02/20 ] [ 9:57 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
دخترك كوچكم! عروسكت را زياد درآغوش نگير گاه گاهي خانه ي شني كه مي سازي خودت خراب كن ... ... ... دختركم! گاهي با هم بازي زيبايت قهر كن و زياد به گريه ي او اهميت نده عادت كن ، بياموز برگ هاي گل گلدانت را زياد لمس نكن، ممكن است به آن عادت كني ، تو خزان را تجربه نكرده اي كمي بترس- بلنديها را تجربه كن و پايين آمدن با سرسره را تجربه كن و از همه مهمتر الاكلنگ را چون زندگي تورا براي مرداب خود سريع بزرگ مي كند .... [ یکشنبه 1391/02/10 ] [ 10:51 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
طبقه 10، زوج خوشبختی رو دیدم که با هم زد و خورد میکردن طبقه 9، "پیتر" محکم و قوی رو دیدم که داره گریه میکنه طبقه 8، "آمی" نامزدش رو می دید که با بهترین دوستشه طبقه 7، "دن" قرصای روزانه ضدافسردگیش رو می خوره طبقه 6، "هنگ" بیکاره و هنوز در روز هفت تا روزنامه می خره تا یه کار پیدا کنه طبقه 5، آقای "وانگ" که خیلی محترمه سعی میکنه لباسای خانومش رو بپوشه طبقه 4 "رز" دوباره داره با دوست پسرش دعوا میکنه طبقه 2، "لیلی" هنوز به عکس شوهرش که از شش ماه پیش گم شده خیره میشه قبل از اینکه از ساختمون بپرم فکر می کردم بدشانس ترین آدمم الآن فهمیدم هر کسی مشکلات و نگرانی های خودش رو داره آدمایی که دیدم الآن دارن به من نگاه می کنن فکر کنم الآن که من رو می بینن، احساس می کنن وضعشون اونقدرا هم بد نیست ... پی نوشت : شاید خیلی وقت ها قدر داشته هایمون رو اونطور که باید، نمی دونیم و به نوعی عرصه زندگی رو بر خودمون تنگ می کنیم که انگار حاصل عمرمان تمام غمها و ناملایمات دنیاست و دیگران ازش سهمی ندارند در حالیکه اگر قدری عاقلانه تر فکر کنیم می بینیم که دیگران هم فقط شادیها و موفقیت هاشون نیست که دستمایه ی زندگیشونه؛ و بقول این شعر زیبا : زندگی وقت کمی بود و نمیدانستیم همه ی عمر دمی بود و نمیدانستیم / حسرت رد شدن ثانیه های کوچک فرصت مغتنمی بود و نمیدانستیم / تشنه لب، عمر بسر رفت و به قول سهراب آب در یک قدمی بود و نمیدانستیم [ سه شنبه 1391/02/05 ] [ 5:39 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
این جا مرا کاشته ای و ... آب ِ پاکی را هم روی ِ دست های َم ریخته ای ... ، من به قربان َت ... که چقققققدر ... سبز می خواهی مرا [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 9:23 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
این جا مرا کاشته ای و ... آب ِ پاکی را هم روی ِ دست های َم ریخته ای ... ، من به قربان َت ... که چقققققدر ... سبز می خواهی مرا [ یکشنبه 1391/02/03 ] [ 9:23 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
گاهی عکسی را می سوزانیم گاهی عکسی ما را می سوزاند گاهی با دیدن یک عکس ساعت ها گریه می کنیم گاهی سالها با یک عکس زندگی می کنیم..!
[ دوشنبه 1391/01/28 ] [ 10:39 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
متنفرم از این روزگاری که "بد بودن" نشانه ی "خوب بودن" است...
[ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 9:52 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
پــنــجـــــره را بــــــــاز کـــن و از ایــن هـــــوای مطــبـــوع بــارانـــی لــذت بـبــــر .. خــوشبــخــتـــانــــه بــــاران ارثِ پـــدر هیــچــکــس نیـــسـت ...! [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 9:45 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
پــنــجـــــره را بــــــــاز کـــن و از ایــن هـــــوای مطــبـــوع بــارانـــی لــذت بـبــــر .. خــوشبــخــتـــانــــه بــــاران ارثِ پـــدر هیــچــکــس نیـــسـت ...! [ یکشنبه 1391/01/27 ] [ 9:45 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
دروغ گفتم سال نو مبارک ... دروغ گفتم چه بهار زیبایی ... وقتی حال و روزم در بهار ، پاییزیست ...! قدیمی ها می گفتند : سالی که نکوست ، از بهارش پیداست . ای کاش قدیمی ها هم دروغ گفته باشند ...! [ چهارشنبه 1391/01/16 ] [ 0:27 قبل از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
[ سه شنبه 1391/01/08 ] [ 11:6 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
چه فرقی می کند عاشق تو باشم یا عاشق رنگین کمان وقتی هر دو هفت خطید... [ دوشنبه 1390/12/29 ] [ 4:32 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
به سلامتی اونی که انقدر بردیمش بالا که دیگه دست خودمونم بهش نمیرسه...
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
به سلامتی اونی که انقدر بردیمش بالا که دیگه دست خودمونم بهش نمیرسه...
[ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 9:14 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
وقتی گونه اش را بوسیدی ، نگران رد رژ لبت نباش ... سریع با انگشت هایت روی رد بوسه ات نکش ... اصلآ فکر نکن به «رد» ها . کیف کن ! بگذار ردت بماند ! بگذار آن ٣/٠ ثانیهی پایانه های حسی لبات هی کش بیاید ! او هم اگر «او» باشد ، به ردش فکر نمیکند ، میمیرد در لذت لطف و نرمای لب هایت [ پنجشنبه 1390/12/25 ] [ 9:10 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
آرام آرام مي بوسَمت آنقدر كه طرح لب هايم ، روي تمام اندامت جا بماند! بگذار بدانند آغـوشِ تـــو ، تنــــها ، قَلمروي من است....! [ شنبه 1390/12/20 ] [ 10:25 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
می بوسم ات و جرعه ی آخر را سر می کشم بگذار همه ی کاسه کوزه ها را سر ِ شراب ِ بیچاره بشکنیم [ شنبه 1390/12/20 ] [ 10:22 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
شايد تقدير روي پيشانيم نوشته باشد "هميشه فاصله اي هست".. ولي تو فقط گاهي برايم بخند ...آنوقت تقديرم را ميبوسم و كنار ميگذارم.. تو كه ميخندي خدا تازه ميفهمد اگر تنها عشق اعجاز رسولانش بود دنياي جهنمي بهشت موعود ميشد... عشق هميشه معجزه اي تازه دارد... تو فقط گاهي برايم بخند [ شنبه 1390/12/20 ] [ 10:8 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
مرا ببخش که هميشه مي گويم دوستت دارم مرا ببخش اگر مي بينم که نيستي و باز هم از آن چه نبايد ، مي گويم مرا ببخش اگر دل داده گي ات را براي خود مي خواهم بدان من آن يار بي غم نيستم غم نبودنت آنقدر مرا از خود بي خود ميكند كه ... در اوج گريه ها گاه حتي صدايت هم آرامم نميكند آنوقتهاست كه فقط آغوشت را ميخواهم گرمايت را........ دستهايت را...... لبهايت را [ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 11:12 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
درد که می گـیرد قلــبم ، لبخـــند مـیزنــم ! یــــادگاری ِ تـــوسـت ... !!
[ چهارشنبه 1390/12/17 ] [ 1:47 بعد از ظهر ] [ ●۞● ? ●۞● ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||