تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

پاییز که می شود

انگار از همیشه عاشق ترم

در تمام طول پاییز

 نمناکی شب ها را

با تمام منفذهای پوستم

لمس می کنم

وچشمانم همه جا

نقش دیدگان تورا جستجو می کند

پاییز که می شود

همراه برگها رنگ عوض می کنم

زردو نارنجی می شوم و

با باد تا افقی که چشمانت

درآن درخشیدن گرفت

پیش می روم

و مقابلت به رقص درمی آیم

تا آن جا که باور کنی

تمام روزهایی که از پاییز گذشته

تا به امروز

همراه عاشقت بوده ام

پاییز که می شود

بی قراری هایم را در باغچه کوچکی

می کارم و آرام آرام

قطره های باران را

که روزهاست در دامنم جمع کردم

به باغچه می نوشانم

میدانم تا آخر پاییز

تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد

و با اولین برف زمستان

به بار خواهد نشست

پاییز که می شود

بی آنکه بدانم چرا

بیشتر از همیشه دوستت دارم

و بی آنکه بدانی چرا

دلم بهانه ات را می گیرد

وپاییز امسال....

عشق جنس دیگری دارد و

معشوق خواستنی تر است...

کاش می دانستی!

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 3:0 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |



 

هـی پائیـزکـم!

 

در رقـص قطـره هـای عـاشقـی،

 

در اوجگـاه افسـونگـری هـا،

 

غـم هـای شـرقیـم را برهنـه وار فـریاد مـی کنـم

 

تا چشمـانـم آینـه ازلـی حضـور باشنـد...

 

هـی پائیـزکـم!

 

رجعـت دردناک دردهـا،

 

چـه دهلیـز باصفـایـی اسـت بـرای عبـور!

 

و مـن سـرکـش از تمـام غـربـت هـا،

 

در خمـاری ابـرهـای آسمـانـت، مسـتِ مسـت،

 

آرزوی پـریـدن را سـر مـی کشـم!

 

ایـن وقـار زیبـای بـی مـرزت،

 

مـرا عـاشـق تـر مـی کنـد، پـائیـزکم!

 

اگـر کـه عـاشـق بنامیـم...

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 2:53 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


پاییــز...!

 

پاییــز!

 

پـادشــاه رنگ،

 

پاییــز، کـوبـه ی کبـود بـاد،

 

بـر طبـل سبـز بـرگ

 

پاییــز!

 

عـریـانـی درخـت، در حجلـه گـاه فصـل.

 

آشـوب ابـرهـا،

 

بـاران مستِ مست.

 

پاییــز!

 

فصـل آفتـاب، امـا چـه مهـربـان،

 

چـه نـازکـانـه، خنـک، نجیـب.

 

پاییــز!

 

پستـه ی خنـدان روزگـار،

 

انـار سـرخ زنـدگـی....

 

 (محمود کویر)

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


websaz-autumn


بگذار صدای خنده های مستانه کودکان در مدارس شادمان کند. بگذار صدای زنگ تفریح مدرسۀ کنار خانه روحمان را تازه کند. بگذار این صدای خوش در شهرم بپیچد شاید که در و دیوار این شهر فراموش کند صدای گلوله را.

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

بگذار خیابانها پر از کودکان شهرم شود. بگذار به جای دیدن کسانی که مثلا قرار است شهر را آرام کنند، دانش آموز و دانشجو در شهرمان پر شود. بگذار دخترکان شهرم در همان مانتو و شلوارهای مدرسه و همان مقتعه های رنگی شهرمان را رنگ کنند. سبز و سفید و سرخش مهم نیست. مهم این است که تو از سبزی خود جوانه بزنی!

بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد.

مهر را دوست دارم. هم خودش را هم همه کسانی که با مهر عجین شده اند و به مهر پیوسته اند.

مهر را دوست دارم و ایکاش مهر، مهر ِ من، مهر ِ تو و مهر ِ همه آنهایی باشد که این روزها گسترش دهنده مهربانی اند.

مهرتان پر مهر!

آرش حمیدی پاییز 88

نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


پاییز از راه رسیده است

بی آنکه دلم به حال برگ ها سوخته باشد

بی آنکه رنگ زرد جاده ها

در گوش هایم خش خش کرده باشد

پاییز آمده است اما انگار پنجره ی قلبم

به سوی منظره های بهار چشم گشوده است

پاییز آمده است

اما گل همیشه بهار من

پرچین های نگاهم را تسخیر کرده است!

نیستی تا سردی تنم را حس کنی

نیستی که باورم کنی تنهایی. مرا به خاطراتت میبرد

کاش مرابه آرامگاه روزگارت نمیبردی؟

کاش ...




نوشته شده در دوشنبه 1388/08/25ساعت 2:32 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


iranain (11).gif



iranain (45).gif

صندوقچه خاك خورده زندگیم را گشودم

تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم
امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...

تقدیم به بوی خوش زندگیم:

مژده ش...

نوشته شده در شنبه 1388/07/25ساعت 10:31 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


asd (15).gifروزگار غریبیست نازنین ...

روزگار غریبیست ....

8218.aspx

8219.aspx

8220.aspx

8221.aspx

8224.aspx

 

مطمئنم الان خیلیهاتون دست به كار شدید و ...

امیدوارم این دست به كار شدنها جاودانه باشه ...

دنیا 2 روزست و تمام


141fs743150.gif  hanghead.gif  Just_Cuz_15.gif  pirates5B15D_th.gif  chase.gif 000201DD.gif 
arash.hamidi

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/21ساعت 7:1 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم


نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


طاقت من سر اومده دل دل نکن عروسکم

تحمل رفتنتو دیگه ندارم

موهای خیستو بزار روشونه هام آروم بگیر

پلکاتو روی هم نزار طاقت ندارم

تو نرو

تلخ بی تو بخوام بمونم

سخته بخوام بی تو بخونم

نرو میمیرم نمی تونم

خسته شدم خسته شدم     از این شبای انتظار

من موندم وسکوت ویه دل بی قرار

من موندم و یه عالمه دلشوره و دلواپسی

دارم میمیرم ای خدا تو بگو چرا

تونرو تلخ بی تو بخوام بمونم

سخته بی تو بخوام بخونم

نرومیمیرم نمی تونم 



نوشته شده در یکشنبه 1388/07/19ساعت 9:22 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    وقتی یک دختر رو بزور می فرستند مدرسه اینجوری می شه
    3 مهر 88 - 16:53



     

    وقتی یک دختر رو بزور می فرستند مدرسه اینجوری می شه

     

    بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور میشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه...

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    خوب در همچین مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته میشه و بالاخره این عقده هایک جایی خودشونو بروز میدن دیگه...

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    البته این اعمال شنیع عواقبی هم در پی دارند...

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است!

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    از اونجا که ما موجود تادیب پذیری بودیم تا چند سالی ادب شدیم که از تمامی دست اندر کاران این امر خطیر کمال تشکر را داریم. 

    اما با ورود به دبیرستان هر چه این اساتید محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با یک سری موارد رنگین تر شد...

    ـ تفریح سالم در کوچکترین فرصت حاصله

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    ـ تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند!

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

     اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است...

    بزرگترین وبلاگ طنز و عكس های خنده دار (كلیك كنید)

    خلاصه اینکه تادیب و تنبیه و تمهید روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم یکی از اوناییم

    نوشته شده در یکشنبه 1388/07/12ساعت 1:40 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    به یاد دوران کودکی ]چه روز های قشنگی؟ بود...
    http://www.iranian.fi/uploads/uploadcenter//18992f70d751e1840ebdf72936bd43b8.jpg














    9126_147729727240_97030512240_2449328_5144182_n.jpg





    9126_147729692240_97030512240_2449321_3195984_n.jpg



    9126_147729717240_97030512240_2449326_1362900_n.jpg








    9126_147729662240_97030512240_2449316_4706974_n.jpg





    9126_147729722240_97030512240_2449327_7003996_n.jpg



    نوشته شده در شنبه 1388/07/04ساعت 2:13 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    پاییزه بدون مدرسه گویا قصد داشتیم که مدتی سکوت کنیم اما نتوانستیم!_اوصولا تو همه ی تصمیماتم اینقدر مصمم هستم _حس بویایی من به طرز غریبی بعد از عملم قوی شده باره همینه که این بو داره خفم میکنه این بوی پاییزه بدون مدرسه داره دلمو فشار می ده!این بو و هوا و این که دیگه دارم بزرگ می شم انگیزه ی گریه کردن بهم می ده عجیب... همش دارم باره خودم تکرار میکنم که یعنی دیگه اول مهر واسه من فقط دل تنگی داره؟؟ _نمی دونم چرا اینقدر دلهره دارم؟شاید واسه این که دارم وارد محیطه جدید می شم یا... نه واسه اینه که من از بزرگ شدن می ترسم !کودکه درونم نمی خواد بزررگی مو باور کنه! همه باور کردن جز خودمو مامان ... امروز بابا گفت فردا وقت دکتر داری؟ گفتم آره.... با حالت استفهامی انکاری( امیدوارم بدونید چیه)گفت می تونی خودت بری؟گفتم نه!خندید می دونست می گم نه! تو نگاه بابا دیدم که اونم بزرگی مو باور نکرده....اعتراف میکنم می تونم برم اما تنبلیم می آد _گویا آلزایمر هم گرفتیم هیچی یادم نمی مونه همش هم حس می کنم یه چی یادم ررفته که این آخری توهمه نه آلزایمر... مثل اون روزا که امتحان نهایی داشتم از فشار درس و نخوابیدن توهم شنیداری پیدا کرده بودم یهو از خواب می پریدم دنبال مبایل بودم که زنگ می زنه _قبلا گفته بودم کوه دردم حالا فکر کنم رشته کوه دردم...! _تا حالا شده بری سینما بعد به خودت هی فحش بدی؟بعله این اتفاق 2 بار باره من افتاده یه بار واسه فیلم" دیوار "که گول اسم گلشیفته رو خودم و رفتم و کل 90 دقیقه رو به خودم و خانواده محترم رجبی فحش دادم و قسم خوردم دیگه سینما نمی رم!دفعه بعد هم رفتیم "ده رقمی"باز همون اتفاق تکراری و قسم....این دفعه هم سر قولم نموندم و فیلم "همیشه پای یک زن در میان است" رو دیدم.. البته این فیلم قشنگ بود موض.عاتش ماله کتاب "غیر قابل چاپ" مهدی شجاعی بود این دفعه قسم مسم تو کار نبود ولی یه سال که پا تو سینما نذاشتم بیشتر حال می کنم خونه بفیلمم. _منو لطفا بدعایید چون هم اکنون نیازمنده یاری سبزتان هستیم(بماند که اتفاقات اخیرما رو از رنگ سبز بیزار کرد)(ما به هیچ جناحی تعلق نداریم مگر صلح و امنیت) _ خوبه قصدم سکوت بود اینقدر حرفیدیم اضافه شده: ـآقایی که گفتی ااسممو نبر جدا نمی تونم این سوئ تفاهمو هضم کنم ولی می دونم که موقعی داشتم کامنت می زاشتم اصلا عصبی نبودم ناراحت بودم بعد دیدم ناراحتیم به تمو هم منتقل شده که اونو نوشتم بذون هیچ قصدی.. حالا دیگه گذشته

    نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 11:7 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    lovee 
    اجازه هست که عشقتو تو کوچه ها داد بزنم...؟ 

    رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟ 

    اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟ 

    ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟ 

    اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟ 

    بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟ 

    اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟ 

    جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه... 

    به من بگو... 

    بگو به من... 

    بگو منو دوستم داری... 

    بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری... 

    اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟ 

    چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟ 

    اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟ 

    بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد... 

    اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟ 

    دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟ 

    اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟ 

    تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟ 

    اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟ 

    بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟ 

    اجازه هست....................؟؟؟؟

    نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/02ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    تا فردا
    نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
    !!که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
    حالا یاد گرفته ام
    که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست

    یاد گرفته ام
    که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند

    یاد گرفته ام
    ...که بشنوم: تا فردا
    و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند

    کاشکی هیچوقت از خیال آرزو هایم نمیرفتی ای مژده آمدن زندگیم
    با این که رفتی هنوز  بوی  عطر بودنت رو  حس میکنم
    دوست دارم هر روز و هر شب  برایت دعا کنم بر روی همان  سجاده عشق
    هر کجا هستی یادت  در  ذهنم  سبز میماند

    آرش حمیدی
    88/1/15



    نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:38 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    بد جور به هم ریختم.

    اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!

    "چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست

    بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد

    مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.

    نشناختمت دوست، مرا ببخش

    آخر این تو نبودی!!

    چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.

    مرا می دیدی و نمی دیدی...

    می خواستی و پس می زدی...

    دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی

    چه بر سرت آمد در یک سال؟

    چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟

    دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است

    به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری

    که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...

    نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی

    دستانت زجه می زد

    برای گرفتن دستان من

    ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم

    ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............

    لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت

    شاید برای آخرین بار...

    بوی بهشت را احساس کردم

    نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی

    که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم

    آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!

    خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟

    امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟

    که می گویم کاش همین امروز تمام کند...


    8/1/88 بیمارستان امید

    زهرا  سجادی اتاق...

    گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

    نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    http://th04.deviantart.com/fs27/300W/i/2008/041/b/a/i_love_you_forever_by_lovelybutterfly.jpg

    ( )
    نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

    تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی.

    این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن

    تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده

    شاید خیلی از شما تودلای کوچیکتون آرزوهای بزرگی دارین که هدفتونه . من میخوام کسیو بهتون معرفی کنم که میتونید باهاش به ناکجای دنیا برسید    
    نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/28ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |



    بال...

    يادش به خير

    پدر بزرگ هميشه می گفت :

    ((خاکی باش !

     اما اجازه نده بالهايت خاکی شوند ...))

    .....

    روی بالهايم را خاک گرفته

    بالهايم سنگين شده اند ...

    يادش به خير  ..روزهای سبکبالی !

    ...
    نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 2:14 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    By Omid داغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کامداغ کن - کلوب دات کام

     

    ماییم و هفت سینی که امسال

     شش سین دارد!

    چرا که سبزی حضور تو ،

     در خانه نیست!!!

     

    تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز...

     

    نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


     

    امشب دوباره احساس تنهايي و بى كسى بر گستره وجودم سايه افكنده و چنان مرا ميرنجاند كه گويى قادر به شنيدن صداى گذر ايام در اين گذرگاه زندگي نيستم . محبوب من ,تنها براى تو مينويسم و نوشته هايم را با آب ديده ميشويم . نميدانم عشق چه احساس مشتركى است كه در نگاه 2 انسان موج ميزند و در سايه معصوميت به بلوغ ميرسد و با وفادارى و ايثار جاودانه ميگردد .نميدانم از چه براى تو بگويم, از عاشقانه ها يا از غم دورى, از وداع يا از تنهايى, از كمال يا از لطافت گلبرگ هاى زندگى .هرگاه كه به چشمانت مى نگرم به ياد سفرى مى افتم كه بايد آغاز كنم و در اين سفر جز نور چشمان تو هيچ چراغ هدايتى نباشد.ميخواهم سنگينى نفسهايت را با هر آنچه از خود بر من به يادگار نهاده اى در هم آميزم و از آن شرابى بسازم كه تمام عمر چنان مرا مست كند كه جز تو در من نماند.

    چشمانم را مى بندم و دوباره تخيل ميكنم, تا آنجا كه به چشمان تو نزديك ميشوم و گرماى دستانت را در ميان دستان خويش احساس ميكنم . حس غريبى است و چنان مرا به سخره ميكشد كه ياراى مقابله نباشد.

    باز هم فرا تر ميروم وبيشتر تخيل ميكنم .ميگذارم تا عاشقانه ها از قلب من پربكشد و در فضايى آكنده از مهر بر قلب تو نشيند و با تو نيز چنان كند كه امشب با من نمود.

    نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 1:45 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    شخصی روبرویم بود. صورت استخوانی و رنگ پریده اش، چشمان خسته و بی رمقش، نشان از غم بزرگی داشت... بی اختیار یاد عشق از دست رفته ام افتادم و به خودم بالیدم که در آتش آن نسوختم وقتی دستم را جلو بردم تا صورتش را لمس کنم، دستم به آیینه خورد...

     

    نوشته شده در سه شنبه 1387/12/13ساعت 1:33 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


    نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام