๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز
پاییز که می شود انگار از همیشه عاشق ترم در تمام طول پاییز نمناکی شب ها را با تمام منفذهای پوستم لمس می کنم وچشمانم همه جا نقش دیدگان تورا جستجو می کند پاییز که می شود همراه برگها رنگ عوض می کنم زردو نارنجی می شوم و با باد تا افقی که چشمانت درآن درخشیدن گرفت پیش می روم و مقابلت به رقص درمی آیم تا آن جا که باور کنی تمام روزهایی که از پاییز گذشته تا به امروز همراه عاشقت بوده ام پاییز که می شود بی قراری هایم را در باغچه کوچکی می کارم و آرام آرام قطره های باران را که روزهاست در دامنم جمع کردم به باغچه می نوشانم میدانم تا آخر پاییز تمام بی قراری هایم شکوفه خواهد داد و با اولین برف زمستان به بار خواهد نشست پاییز که می شود بی آنکه بدانم چرا بیشتر از همیشه دوستت دارم و بی آنکه بدانی چرا دلم بهانه ات را می گیرد وپاییز امسال.... عشق جنس دیگری دارد و معشوق خواستنی تر است... کاش می دانستی! هـی پائیـزکـم! در رقـص قطـره هـای عـاشقـی، در اوجگـاه افسـونگـری هـا، غـم هـای شـرقیـم را برهنـه وار فـریاد مـی کنـم تا چشمـانـم آینـه ازلـی حضـور باشنـد... هـی پائیـزکـم! رجعـت دردناک دردهـا، چـه دهلیـز باصفـایـی اسـت بـرای عبـور! و مـن سـرکـش از تمـام غـربـت هـا، در خمـاری ابـرهـای آسمـانـت، مسـتِ مسـت، آرزوی پـریـدن را سـر مـی کشـم! ایـن وقـار زیبـای بـی مـرزت، مـرا عـاشـق تـر مـی کنـد، پـائیـزکم! اگـر کـه عـاشـق بنامیـم... پاییــز! پـادشــاه رنگ، پاییــز، کـوبـه ی کبـود بـاد، بـر طبـل سبـز بـرگ پاییــز! عـریـانـی درخـت، در حجلـه گـاه فصـل. آشـوب ابـرهـا، بـاران مستِ مست. پاییــز! فصـل آفتـاب، امـا چـه مهـربـان، چـه نـازکـانـه، خنـک، نجیـب. پاییــز! پستـه ی خنـدان روزگـار، انـار سـرخ زنـدگـی.... (محمود کویر) بگذار صدای خنده های مستانه کودکان در مدارس شادمان کند. بگذار صدای زنگ تفریح مدرسۀ کنار خانه روحمان را تازه کند. بگذار این صدای خوش در شهرم بپیچد شاید که در و دیوار این شهر فراموش کند صدای گلوله را. بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد. بگذار خیابانها پر از کودکان شهرم شود. بگذار به جای دیدن کسانی که مثلا قرار است شهر را آرام کنند، دانش آموز و دانشجو در شهرمان پر شود. بگذار دخترکان شهرم در همان مانتو و شلوارهای مدرسه و همان مقتعه های رنگی شهرمان را رنگ کنند. سبز و سفید و سرخش مهم نیست. مهم این است که تو از سبزی خود جوانه بزنی! بگذار پاییز بیاید اما پاییز ِ ما نباشد. مهر را دوست دارم. هم خودش را هم همه کسانی که با مهر عجین شده اند و به مهر پیوسته اند. مهر را دوست دارم و ایکاش مهر، مهر ِ من، مهر ِ تو و مهر ِ همه آنهایی باشد که این روزها گسترش دهنده مهربانی اند. مهرتان پر مهر! آرش حمیدی پاییز 88 پاییز از راه رسیده است بی آنکه دلم به حال برگ ها سوخته باشد بی آنکه رنگ زرد جاده ها در گوش هایم خش خش کرده باشد پاییز آمده است اما انگار پنجره ی قلبم به سوی منظره های بهار چشم گشوده است پاییز آمده است اما گل همیشه بهار من پرچین های نگاهم را تسخیر کرده است! نیستی تا سردی تنم را حس کنی نیستی که باورم کنی تنهایی. مرا به خاطراتت میبرد کاش مرابه آرامگاه روزگارت نمیبردی؟ کاش ... تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم تقدیم به بوی خوش زندگیم: مژده ش... روزگار غریبیست .... مطمئنم الان خیلیهاتون دست به كار شدید و ... امیدوارم این دست به كار شدنها جاودانه باشه ... دنیا 2 روزست و تمام نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند طاقت من سر اومده دل دل نکن عروسکم تحمل رفتنتو دیگه ندارم موهای خیستو بزار روشونه هام آروم بگیر پلکاتو روی هم نزار طاقت ندارم تو نرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بخوام بی تو بخونم نرو میمیرم نمی تونم خسته شدم خسته شدم از این شبای انتظار من موندم وسکوت ویه دل بی قرار من موندم و یه عالمه دلشوره و دلواپسی دارم میمیرم ای خدا تو بگو چرا تونرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بی تو بخوام بخونم نرومیمیرم نمی تونم وقتی یک دختر رو بزور می فرستند مدرسه اینجوری می شه بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور میشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه... خوب در همچین مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته میشه و بالاخره این عقده هایک جایی خودشونو بروز میدن دیگه... البته این اعمال شنیع عواقبی هم در پی دارند... خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است! از اونجا که ما موجود تادیب پذیری بودیم تا چند سالی ادب شدیم که از تمامی دست اندر کاران این امر خطیر کمال تشکر را داریم. ـ تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند! خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟ اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است... خلاصه اینکه تادیب و تنبیه و تمهید روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم یکی از اوناییم زهرا سجادی اتاق... تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی. این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت
میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی
چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم
دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده يادش به خير پدر بزرگ هميشه می گفت : .....
ماییم و هفت سینی که امسال شش سین دارد! چرا که سبزی حضور تو ، در خانه نیست!!! تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز... امشب دوباره احساس تنهايي و بى كسى بر گستره وجودم سايه افكنده و چنان مرا ميرنجاند كه گويى قادر به شنيدن صداى گذر ايام در اين گذرگاه زندگي نيستم . محبوب من ,تنها براى تو مينويسم و نوشته هايم را با آب ديده ميشويم . نميدانم عشق چه احساس مشتركى است كه در نگاه 2 انسان موج ميزند و در سايه معصوميت به بلوغ ميرسد و با وفادارى و ايثار جاودانه ميگردد .نميدانم از چه براى تو بگويم, از عاشقانه ها يا از غم دورى, از وداع يا از تنهايى, از كمال يا از لطافت گلبرگ هاى زندگى .هرگاه كه به چشمانت مى نگرم به ياد سفرى مى افتم كه بايد آغاز كنم و در اين سفر جز نور چشمان تو هيچ چراغ هدايتى نباشد.ميخواهم سنگينى نفسهايت را با هر آنچه از خود بر من به يادگار نهاده اى در هم آميزم و از آن شرابى بسازم كه تمام عمر چنان مرا مست كند كه جز تو در من نماند. چشمانم را مى بندم و دوباره تخيل ميكنم, تا آنجا كه به چشمان تو نزديك ميشوم و گرماى دستانت را در ميان دستان خويش احساس ميكنم . حس غريبى است و چنان مرا به سخره ميكشد كه ياراى مقابله نباشد. باز هم فرا تر ميروم وبيشتر تخيل ميكنم .ميگذارم تا عاشقانه ها از قلب من پربكشد و در فضايى آكنده از مهر بر قلب تو نشيند و با تو نيز چنان كند كه امشب با من نمود. 



پاییــز...!








امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
روزگار غریبیست نازنین ...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





اما با ورود به دبیرستان هر چه این اساتید محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با یک سری موارد رنگین تر شد...
ـ تفریح سالم در کوچکترین فرصت حاصله





















lovee
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟
بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟
اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟
جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه...
به من بگو...
بگو به من...
بگو منو دوستم داری...
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری...
اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟
چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟
اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟
بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد...
اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟
دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟
اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟
تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟
بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟
اجازه هست....................؟؟؟؟
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
!!که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند
یاد گرفته ام
...که بشنوم: تا فردا
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
کاشکی هیچوقت از خیال آرزو هایم نمیرفتی ای مژده آمدن زندگیم
با این که رفتی هنوز بوی عطر بودنت رو حس میکنم
دوست دارم هر روز و هر شب برایت دعا کنم بر روی همان سجاده عشق
هر کجا هستی یادت در ذهنم سبز میماند
آرش حمیدی
88/1/15

اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!
"چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست
بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد
مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.
نشناختمت دوست، مرا ببخش
آخر این تو نبودی!!
چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.
مرا می دیدی و نمی دیدی...
می خواستی و پس می زدی...
دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی
چه بر سرت آمد در یک سال؟
چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟
دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است
به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری
که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...
نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی
دستانت زجه می زد
برای گرفتن دستان من
ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم
ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............
لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت
شاید برای آخرین بار...
بوی بهشت را احساس کردم
نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی
که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم
آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!
خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟
امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟
که می گویم کاش همین امروز تمام کند...
8/1/88 بیمارستان امید

نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

((خاکی باش !
اما اجازه نده بالهايت خاکی شوند ...))
روی بالهايم را خاک گرفته
بالهايم سنگين شده اند ...
يادش به خير ..روزهای سبکبالی !
... 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()












