تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی.

این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن

تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده

شاید خیلی از شما تودلای کوچیکتون آرزوهای بزرگی دارین که هدفتونه . من میخوام کسیو بهتون معرفی کنم که میتونید باهاش به ناکجای دنیا برسید    

 
 


 

 


با تشکر آرش حمیدی

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت 7:28 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نمي دونم چرا وقتي ساعت 6:41 ميشه دلم ميگيره ۀ بدنم داغ ميشه و احساس خستگي بهم دست ميده ۀ تمام ذهنم متمركز ميشه به يك دوست قديمي و عزيز كه الان پيشم نيست ۀ آهي از ته دل مي كشمو به به كارم ادامه مي دم . دوست دارم توي اين ساعت تو حرم آقا علي ابن موسي الرضا (ع) باشم. ديگه دلم نميگيره ۀ انگار اون دوست هم كنارمه ۀ دلم باز ميشه باهاش درد دل ميكنم ۀ حرفهاي توي دل زياده اما
به ساعتم نگاه ميكنم مي بينم داره 7:00 ميشه و بايد ديگه برم سمت پايگاه
خداي بزرگ هيچ كسو از دوستش دور نكن ۀ چون بعضي وقتها فقط و فقط يك دوست خوبه كه ميتونه گوش به حرف اون بده و آرومش كنه . دوست عزيزم هميشه به يادت هستم .

     

نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/29ساعت 7:13 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


تا آخر خط

قلب های قرمز و جعبه های رنگی و دستایی که بهم متصلند....

یه گوشه ایستادم و نگاه میکنم...

با هر قدمی که بر میدارند یه نیشخند نثارشان می کنم....

چه دل خوشی دارند...هه....

آروم و قدم زنان به سمت خونه حرکت می کنم...

 

نوشته شده در شنبه 1386/01/18ساعت 11:38 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نوشته شده در چهارشنبه 1386/01/15ساعت 3:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


انگار یه بار دیگه این اتفاق تو دنیای عاشقا افتاد.بازم دو نفر که عاشقانه همو دوست داشتن به هم نرسیدن.به خاطر یه اتفاقه ساده...نگفتن یه حقیقت...نه دوروغ گفتن...عشق من با یه اتفاق ساده شروع شد...با یه اتفاق ساده هم تموم شد...کسی که تمام دنیام بود الان دیگه حتی اجازه حرف زدن ندارم باهاش...خیلی سخته...خیلی سخته...کسایی که دنبال یه بهونن تا دو نفر و از هم بگیرن و موفق هم شدن...چه برنامه هایی داشتیم یه زندگی رویایی که قرار بود به نفرت  تبدیل نشه به جهنمی برای دو نفر که دیگه میتونم فقط برای همیشه فراموشش کنم تا بتونم با خاطراتم زنده باشم  تقدیم به نوشین  حدادیان کسی که همه دنیا بود؟   
نوشته شده در سه شنبه 1386/01/14ساعت 1:57 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام