تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

 

چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما ....

 وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی

چقدر سخته توی چشمهای کسی که تمام عشقت رو دزدیده وبه جاش یه زخم

همیشگی رو بهت هدیه داده زل بزنی اما ....

به جای اینکه لبریز از کینه ونفرت بشی     

حس کنی هنوزم دوسش داری

چقدر سخته وقتی پشتت بهشه دونه های اشک گونه هاتو خیس کرده اما .... 

مجبور باشی بخندی تا نفهمه هنوزم دوسش داری

 

نوشته شده در شنبه 1386/06/31ساعت 5:22 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


عشق و ديوانگي

یه روز عشق و فضولی و حسادت و دیوونگی با هم قایم موشک بازی می کردن بعد فضولی حسادت رو پیدا می کنه حسادت از روی حسودیش به دیوونگی میگه عشق پشت گل سرخ قایم شده دیوونگی خاری رو بر می داره و به طرف عشق پرتاب میکنه و عشق برای همیشه کور میشه دیوونگی قول میده تا اخر عمرش پیش عشق بمونه و تنهاش نذاره و قول میده جای چشم های عشق باشه برای همینه هرکی عاشق میشه دیوونست

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 2:44 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


می نوسم از تمامی روزهایی که ساکت ماندم...                                            

از رنج ها و سختی ها یی که به خاطر این سکوت بی هدف کشیده ام...               

زمزمه می کنم حرفهایت را... خاطراتت را...به یاد می آورم لبخند هایت را...نگاهت را...

سرم را بالا می گیرم تا شاید در میان قطره های باران تو را ببینم...آیا تو مرا میبینی؟

منم خوار شدم...کوچک شدم و تو مرا ندیدی...شاید هم مرا از یاد بردی....!                               آرش حمیدی تاریخ  ۲۰/۶/۱۳۸۶ ساعت ۱۹.۰۰ مشهد مقدس

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/19ساعت 2:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


  •   عشق کنار هم ایستادن زیر باران نیست...!!! عشق این است که یکی برای دیگری چتر شود و دیگری هرگز نفهمد چرا خیس نشد                                   
نوشته شده در شنبه 1386/06/17ساعت 5:26 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


چندين سال پيش، دختري نابينا زندگي مي كرد كه به خاطر نابينا بودن از خويش متنفر بود. او از همه نفرت داشت الا نامزدش.
روزي به پسر گفت كه اگر روزي بتواند دنيا را ببيند، آن روز روز ازدواجشان خواهد بود. تا اينكه سرانجام شانس به او روي آورد و شخصي حاضر شد تا يك جفت چشم به دختر اهدا كند. آنگاه بود كه توانست همه چيز، از جمله نامزدش را ببيند.
پسر شادمانه از دختر پرسيد: آيا زمان ازدواج ما فرا رسيده؟ دختر وقتي كه ديد پسر نابيناست، شوكه شد! بنابراين در پاسخ گفت: "متاسفم، نمي تونم باهات ازدواج كنم، آخه تو نابينايي."
"پسر در حالي كه به پهناي صورتش اشك مي ريخت، سرش را پايين انداخت و از كنار تخت دختر دور شد. بعد رو به سوي دختر كرد و گفت:
ازت خواهش میکنم مراقب چشمان من باش 
 

نوشته شده در دوشنبه 1386/06/05ساعت 0:12 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام