๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز
دلم همیشه می خواست غزلــی بگویم که آخرین بیتش
آخــرین پلک خــواب آلــوده ی تــو باشد .. امشب ولی می خواهم به جای حـــافظ با دیـــوان چشـــمان تـو فال بگیـــرم . پلک که میزنی ورق ورق غـــزل تازه زاده می شــود .. آخرین برگ دیـــوان چشـــمان تو کجاست ؟؟.. پلک بزن ، مـن غـــزل تــازه می خــواهم!!.. پ.ن:وقتی که دلم به اندازه ی تمام دلتنگیهامی گیرد، فقط هوای دستان توست که آرامم می کند!.. پ.ن:می خواهم غریبانه ترین جمله را برایت زمزمه کنم.. دوستت دارم نازنینم .. اگه يكي رو ديدي وقتي داري رد ميشي بر مي گرده ونگات مي كنه بدون براش مهمي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري ميرفتي بر مي گردو با عجله مياد به سمتت بدون براش عزيزي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري مي خندي بر مي گردو نگات مي كنه بدون واسش قشنگي اگه يكي رو ديدي كه وقتي داري گريه مي كني مياد با هات اشك مي ريزه بدون دوستت داره
پاییز را دوست دارم... بخاطر غریب و بی صدا آمدنش بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی بخاطر بوی مست کننده خاک باران خورده کوچه ها بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش بخاطر شب های سرد و طولانی اش بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام بخاطر پیاده روی های شبانه ام بخاطر بغض های سنگین انتظار بخاطر اشک های بی صدایم بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام بخاطر معصومیت کودکی ام بخاطر نشاط نوجوانی ام بخاطر تنهایی جوانی ام بخاطر اولین نفس هایم بخاطر اولین گریه هایم بخاطر اولین خنده هایم بخاطر دوباره متولد شدن بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش پاییز را دوست دارم، بخاطر خود پاییز و من عاشقانه پاییز را دوست دارم... اگه لبخند یه کودک هنوز می تونه گرمی بخش قلب تو باشه پس هنوز امید در تو زنده است
نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد ولی تو، تویی که رفتی حرمت عشق و شکستی روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی منم و خاطره ی تو منم وقصه ی فردا سهراب ،گفتی چشمها را باید شست ! شستم ولی..... گفتی جور دیگر باید دید! دیدم ولی..... گفتی زبر باران باید رفت ! رفتم ولی او نه چشم های خیس و شسته ام را ،نه نگاه دیگرم را هیچکدام را ندید .فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت : دیوانه باران زده

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
چه کنم دلم تنگ تر از شکاف سوزن است برای دیدنت،شنیدنت،و حتی فریادت،چه برسد به![]()
بخششت......حتماً لذت میبری از شکنجه ی کسی که به جرم دیوانگی تقاص جنونش را به بدترین![]()
وجه ممکن پس میدهد و آن چیزی جز بی تو بودن نیست.مرگم نزدیک است.نازنین خیال میکنی![]()
مرگ فقط این است که جسمی با چشمهای بسته و قلب خاموش را توی یک جعبه ی چوبی و![]()
شیشه ای تا زیرزمین بدرقه کنند و بعد اشک و خاک رویش بریزند تا آرام بگیرد و خودشان هم تا چند![]()
روز سیاه بپوشند و اشک بنوشند و دسته گلی با روبان مشکی پرپر کنند و نام آن جسم را فریاد بزنند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()

![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



اى صمیمی اى دوست!
گاه و بى گاه لب پنجره خاطره ام می آیى.
اى قدیمى اى خوب!
تو مرا یاد كنى یا نكنى،من به یادت هستم.
آرزویم همه سر سبزى توست.
دائم از خنده لبانت لبریز!
دامنت پر گل باد.
ازم پرسيد بخاطر کي زنده هستي؟ با اينکه دوست داشتم با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو"، بهش گفتم: "بخاطر هيچکس". پرسيد: پس بخاطر چي زنده هستي؟ با اينکه دلم داد ميزد "به خاطر دل تو"، با يه بغض غمگين بهش گفتم: "بخاطر هيچي". ازش پرسيدم: تو بخاطر چي زنده هستي؟ در حاليکه اشک تو چشمش جمع شده بود، گفت: بخاطر کسي که بخاطر هيچ زندست.





