تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

thanx moein 
گفت:مي خوام برات يه يادگاري بنويسم گفتم:کجا؟ گفت:رو قلبت. گفتم:مگه ميتوني؟ گفت:سخت?

نيست آسونه گفتم:باشه بنويس تا هميشه به يادگار بمونه يه خنجر برداشت گفتم: اين چيه؟

گفت:سيسسس ساکت شدم گفتم:بنويس ديگه چرا معطلي. خنجر رو برداشت و با تيزي خنجر نوشت: ?

دوستت دارم ديوونه اون رفته ,خيلي وقته ,کجا؟ نميدونم. اما هنوز زخم خنجرش يادگاري رو قلبم مونده?
نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 4:46 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


  دلم براي تنهايي ميسوزد چرا هيچکس او را دوست ندارد

مگر او چه گناهي کرده که تنها شده

جرم تنهايي چيست که هيچکس او را نميخواهد

 ديشب تنهايي از اتاقم گذشت دنبالش دويدم ولي او رفته بود.

تنهاي تنها نيمه شب او را مرده کنار حوض خانه پيدا کردم

از گريه چشمانش قرمز بود

برايش گريستم آخر او از تنهايي مرده بود

 تنهايي مردو من تنها تر شدم....

 

سشقش

نوشته شده در جمعه 1386/09/30ساعت 4:17 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


کاش هیچوقت تنها نمی شدم کاش... کاش... ای کاش                    عزیزم خانه نو مبارک                    آرش حمیدی۲۸/۹/۸۶   

نوشته شده در سه شنبه 1386/09/27ساعت 4:46 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


کودکي با پاهاي برهنه بر روي برفها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي کرد زني در حال عبور او را ديد . او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و کفش خريد و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسيد: ببخشيد خانم شما خدا هستيد؟ زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط يکي از بنده هاي خدا هستم کودک گفت:مي دانستم با او نسبت داريد          ۱۴/۰۹/۸۶      ساعت ۱۰.۰۰  اصفهان    

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/15ساعت 8:4 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 آری گُلم ... دلم این اشکها خون بهای  عمره رفته من است!

سرگذشت کسی که هیچکس نبود...

و همیشه گریه می کرد...

بی مجال اندیشه به بغضهای خود...Mo(-)3en...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 7:2 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 

...

چند نفر نام ببرم ،
-زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه به دنیا آمدند ،
خندیدند ،
گریه كردند ،
تلاش كردند ،
عاشق شدند ،
بیدار ماندند ،
ترسیدند ،
خوش حال شدند... ؟

چند نفر نام ببرم
-زن یا مرد فرقی نمی كند ـ كه بودند ،
رنگ ها می شناخته اند ،
سفر رفته اند ،
گُل ها را بو كرده اند ،
در مرگِ دیگران گریسته اند ،
خیسِ باران شده اند... ؟

چند نفر نام ببرم
ـ زن یا مرد فرقی نمی كند ـ
بدهكار بودند ،
می ترسیدند ،
می ترسانند ،
كه اسم داشته بودند ،
زندگی كردند ،
و مردند ... ؟

بی آن كه تو حتا اسمی از آن ها شنیده باشی ،
عاشق شدند ،
شكست خوردند ،
نامه نوشتند ،
نامه گرفتند ،
آواز خواندند ،
گریه كردند ،
و تنها ماندند ...

...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


...

نيستش... نمي دونم كجاست! چه مي كنه!  ولي مي دونم كه ندارمش
هيچ وقت نخواستم كه تورو با چشمات به ياد بيارم
نمي خواستم كه تورو تو گمترين آرزوهام ببينم
نمي خواستم كه بي تو به ديوارا بگم  هنوزم دوسِت دارم، آخه تو حول و ولاي پريشونيه تورو نداشتم
تو گيرو داره ، اي بابا دل تو هيچ  حال اون خوش...اي بي مروت ..
.                                                ديگه دلي مي مونه  كه جوره دل كبوتر بتپه؟
كه با شما از جون زندگيش بگه؟ بگه كه... هنوز زندس...هنوز زندس...هنوز زندس...!
اگه صدا صداي منه،نفس! نفسِ اگه تو ... بذا كه اون خوش غيرتاش بدونن كه دل...دل من ديگه دل نيست...ديگه دل نمي شه...نه ديگه اين واسه ما دل نمي شه.

...

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 6:48 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


گاهی وقتا دلم میخواد با یکی درددل کنم ولی هیچکسی رو در اطرافم نمیبینم که حرف دلم رو به اون بگم . نه ابنکه دوستی نداشته باشم ولی همه اونقدر گرفتار زندگی و مشکلات خودشون هستند که نمیتونم حرفی در مورد مشکلات خودم بزنم . شاید هم خودم هم علت ناراحتی یا دلتنگی خودم رو نمیدونم که این احساس رو پیدا میکنم

اینطور مواقع دوست دارم توی یه مسیر خلوت پیاده راه برم و به موضوعی که باعث دلتنگیم شده فکر کنم و اگر راه حلی براش پیدا نکردم اون رو فراموش کنم

شاید راه حل خوبی نباشه ولی مدتیه که به این حالت عادت کردم و توی اون خلوت با یکی حرف میزنم که میدونم شنونده خوبی برای حرفام هست و اگر با دلم گوش کنم حرفهایی برای گفتن داره که واقعا آرومم میکنه ...

خدایا ... از همه این دلتنگی ها به تو پناه میارم .

شاید فراموشت کردم و علت این بیقراری هام کمرنگ شدن حضور تو توی زندگیم باشه

نوشته شده در چهارشنبه 1386/09/14ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


يک روز خزان پاييزي پرستويي را در حال

مهاجرت ديدم به او گفتم : چون به ديار يارم مي

 روي به او بگو دوستش دارم بهار سال بعد پرستو

 نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولي

 منتظرش نمان                                          

نوشته شده در یکشنبه 1386/09/04ساعت 5:32 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 بهترین اتفاقات وقتی میوفته که آدم اصلا انتظارشو نداره و مردن هرگز به تلخی فراموش شدن یک بودن نیست  آرش حمیدی ۱۰/۰۹/۸۶ ساعت ۲۰.۰۰

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/09/04ساعت 5:27 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 

سردي نگاهو بشكن

فاصله سزاي ما نيست

تو بمون واسه هميشه

اين جدايي حق ما نيست

بودن تو آرزومه حتي واسه يه لحظه

ميميرم بي تو

خوندن من يه بهانه است يه سرود عاشقانه است

من برات ترانه ميگم تا بدوني كه باهاتم

تو خود دليل بودنم بي تو شب سحر نميشه

ميميرم بي تو

من عشقت رو به همه دنيا نميدم

حتي يادت رو به كوه و دريا نميدم

با تو ميمونم واسه هميشه

اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم

واست ميميرم جواب دنيا رو ميدم

با تو ميمونم واسه هميشه

من عشقت رو به همه دنيا نميدم

حتي يادت رو به كوه و دريا نميدم

با تو ميمونم واسه هميشه

خاطرات تو رو چه خوب چه بد حك ميكنم

توي تنهاييام فقط به تو فكر ميكنم

با تو ميمونم واسه هميشه

اگه دنيا بخواد من و تو تنها بمونيم

واست ميميرم، جواب دنيا رو ميدم

با تو ميمونم واسه هميشه

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 1:34 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


يادمون باشه

هيچ کس رو اميد وار نکنيم بعد يک دفعه رهايش کنيم چون خرد ميشه.. ميشکنه ..و اهسته ميميره..

يادمون باشه

که قلبمون رو هميشه لطيف نگه داريم تا کسي که به ما تکيه کرده سرش درد نگيره ...

يادمون باشه

قولي رو که به کسي ميديم عمل کنيم...

يادمون باشه

هيچ وقت کسي رو بيشتر از چند روز چشم به راه نذاريم چون امکان داره زياد نتونه طاقت بياره...

يادمون باشه

اگه کسي دوستمون داشت بهش نگيم برو نميخوام ببينمت چون زندگيش رو ازش ميگيريم... ودر آخر هرگز به خودت مغرور مشو برگها وقتی میریزند که احساس می کنند رنگ طلا شده اند 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 12:35 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


تا به حال شده دلت براي کسي تنگ بشه

 
شده دلت هيچي نخواد جز هموني که دوستش داري


شده سر دلت داد بزني و صداي گريه شو بشنوي

شده دلت بد نگات کنه و از خجالت آب شده باشي


شده براي ديدن کسي همه  ي روزها رو بشماري


شده کسي رو دوست داشته باشي و احساس کني

 
بدون اون نمي توني زندگي کني

........................................

نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 12:32 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری

هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم. دختر

لبخندی زد و گفت ممنونم.

تا اینکه یه روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود...نیاز فوری به قلب

داشت...از پسر خبری نبود...دختر با خودش می گفت: می دونی که من

هیچ وقت نمی ذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا

کنی...ولی این بود اون حرفات؟...حتی برای دیدنم هم نیومدی...شاید من

دیگه هیچ وقت زنده نباشم...آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید...

چشمانش را باز کرد،دکتر بالای سرش بود. به دکتر گفت چه اتفاقی

افتاده؟ دکتر گفت نگران نباشید،پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما

باید استراحت کنید...در ضمن این نامه برای شماست!..

دختر نامه رو برداشت،اثری از اسم روی پاکت دیده نمی شد،بازش کرد

ودرون آن چنین نوشته شده بود: سلام عزيزم.الان كه اين نامه رو ميخوني

من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش كه بهت سر نزدم چون

ميدونستم اگه بيام هرگز نميذاري كه قلبمو بهت بدم..پس نيومدم تا بتونم

اين كارو انجام بدم..اميدوارم عملت موفقيت آميز باشه

.(عاشقتم تا بينهايت)

دختر نمی تونست باور کنه...اون این کارو کرده بود...اون قلبشو به دختر

داده بود...

آرام آرام اسم پسر رو صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری

شد...و به خودش گفت چرا حرفشو باور نکردم ...

 
نوشته شده در پنجشنبه 1386/09/01ساعت 12:26 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام