تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

 

به او گفت  پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينا ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد

 

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 10:11 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


روزی وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود تبرش ناگهان افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه میکنی هیزم شکن بهش گفت تبرم توی رودخونه افتاده عصای دستم بود آب تبرم را بردفرشته رفت زیر آب و با یه تبر طلایی اومد گفت این تبر توست.هیزم شکن گفت نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و با یه تبر نقره ای برگشت گفت این بود تبرت باز هم هیزم شکن جواب داد نهاین بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست هیزم شکن گفت آری این تبر من است؟ فرشته از صداقت مرد هیزم شکن خوشش آمد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد

یه روز وقتی با زنش از کنار رودخونه می گذشت زنش افتاد داخل آب و آب زنش را برد

هیزم شکن داشت گریه میکرد که یه دفعه فرشته باز هم آمد و پرسیدکه چرا گریه میکنی

هیزم شکن:گفت فرشته بدادم برس زنمو آب برد گفت زنمه دوسش دارم

فرشته رفت زیر آب و با *جنیفر لوپز* اومد بالا وپرسید :زنت اینه

"هیزم شکن فریاد زد آره خودشه"زن من اینه

فرشته عصبانی شد و گفت تو دروغ گفتی این خودش رو بیمه کرده غرق نمیشه

هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده میدوونی اگه میگفتم لوپز زنم نیست می رفتی و با آنجلیا جولی بر میگشتی و بازهم اگه به آنجلیو جولی نه میگفتم تو میرفتی و با زن خودم بر می گشتیاون وقت تو هر سه تا رو بهم میدادی .اما فرشتهمن یه آدم فقیرم وتوانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم و به همین دلیل تکیه به بار اول کردم

دوستدار شما

آرش حمیدی ۴/۱۱/ pm 8:00 ۸۶

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 9:8 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


یکی بود یکی نبود

يه روزی از روزا

با يه دختری آشنا شدم.

اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود.

يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم.

ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم.

واسم با ديگران متفاوت بود.

عاشقش شدم.

عشق اولم بود.

نمی دونستم چه جوری بهش بگم.

چه جوری نشون بدم

که دوستش دارم.

روز ها گذشت..........................

من هم هر کاری که می تونستم می کردم

که بهش نشون بدم که دوستش دارم.

يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد!

دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود.

همين جور عاشقش موندم...

يه روز اومد گفت:

" اين دوستمه اسمش سعيد هست."

يهو يه چيزی قلبمو فشار داد.

بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم:

"خوشبختم."

ديگه چيزی از دلم نمونده بود.

اون لبخند از ته دل نبود.

فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند.

که باز هم ناراحت نشه!

يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت:

"با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟"

با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬

لبخند زدم و گفتم:

"بله که می تونی."

بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه...

چندين ماه گذشت...

يه روز بهم زنگ زد و گفت:

"پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟"

ديگه نمی فهميدم چی ميگه.

منگ شده بودم.

يهو ديدم داره ميگه:

"... کوشي؟ الوووووو...."

گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر."

گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!"

گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده."
....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.

ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم.

خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم.

فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد.

خودش بود. بازم سر ساعت!

در رو باز کردم.

به چشماش زل زدم.

هنوزم عاشقش بودم. ولی ...

گفت:

"يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت."

تا پنجشنبه بياد٬‌ نمی دونم چه جوری زندگی کردم.

همه چيز واسم مثل جهنم بود.

نمی تونستم تحمل کنم.

دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم.....

پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم.

به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم.

چقدر زيبا شده بود.

اومد جلو و بهم گفت:

"خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره."

دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم:

"نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!"

نا خود آگاه دستانم بالا اومد اشکام دونه دونه می ریخت و گفتم خداحافظ بی وفا ترین با وفا

"خداحافظ!"

حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!..

متین و مانا باشید من ۷/۱۱/۸۶ 11.00 am

Guitar

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 8:38 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


به این می گن شرشره                                           همیشه آیینه پرسید که چرا دیر کرده است ؟ نکند دل دیگری او را اسیر کرده است خندیدم و گفتم او فقط اسیر من است تنها دقایقی چند تاخیر کرده است گفتم امروز هوا سرد بوده است شاید موعد قرار تغییر کرده است خندید به سادگیم ایینه و گفت احساس پاک تو را زنجیر کرده است گفتم از عشق من چنین سخن مگوی گفت: خوابی او سالها دیر کرده است در ایینه به خود نگاه میکنم اه، عشق تو عجیب مرا پیر کرده است راست گفت ایینه که منتظر نباش او برای همیشه دیر کرده است......!!

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 8:15 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


ینویسم با سکوتم مثل رویا مثل یه خواب .....خطی از دلتنگی خویش نامه ای نوشته بر آب ....از غروب و غربت من از یه راه دور و دشوار ....برسه به دست مردی که نشسته کنج دیوار ....پشت دیوار سکوتم جاده های جستجو هام ......جایی که شکسته میشد قلکای آرزوهام ...توی کوچه باغ لبخند کوچه گریه و بازی ....شب آرزو شمردن خنده های بی نیازی ...مینویسم تا بدونی من به دنبالت دویدم ....رفتم و رفتم و رفتم اما هیچ وقت نرسیدم ....تو همون گل سپیدی که یه شب باد با خودش برد ...همون تفسیر نجیبی که توی آیینه پژمرد ....کاش میشد مثل تو باشم ساکت و صبور و ساده ...با تو هستم ای خود من ای دل همیشه عاشق.... بی تو من مثل یه نامه به خط آخر رسیدم ...اما حتی توی خوابم یه نفس تو رو ندیدم



نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 4:30 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 
 
 
 
 
 
 

هرشب با یادتو، بانام تو، بارؤیای دیدن تو شب تاریک و بی ستاره ام را به صبح انتظار می رسانم تا شاید بتوانم ترا لابه لای صفحات زندگی پرغصه ام پیدا کنم.چشمهایم را که می گشایم بابه خاطر آوردن چهرهی مهربانت لبخند بر لبهایم می نشیند.آری تنها با به خاطر آوردن چهره ی مهربانت وبس........صدایت راکه می شنوم قلبم به طپش می افتد ودردلم غوغایی برپا می شود.گویی ذره ذره ی وجود بی وجودم از شادی شنیدن نغمه ی صدای دلکش و دلنشینت به عرش پر می کشد.پرواز بسوی آسمان بی کران چشمان معصوم و براقت! آخرچشمان سیاهت دنیایی برای خود دارد.حس خوبی دارم. مشامم از عطردل انگیز وجودت پر شده!ترا میخواهم؛برای همیشه!تا ابد!تاوقتی کلاغ قصه ی مادربزرگ به خانه نرسیده،تاوقتی که دختر شاه پریان قطره ی اشکش را که برای شاهزاده ی رؤیاهایش سرازیر کرده بود از دریای عشق پیدا کند.تاوقتی که دنیا دلش به آدمهای بی گناه و بی پناه بسوزد.تا وقتی.........چرا سختش می کنم ودنبال واژههای عجیب و غریب می گردم؟اصلا خیلی ساده: عزیزترینم دوستت دارم!و از این ساده تر:دوستت دارم   تقدیم به مهربانی های مهربانم

 

 
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 2:29 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


   

 

                          

 هيچ گاه چشمانت را براي کسي که معني نگاهت را نميفهمد گريان مکن قلبت را خالي نگه دار اگرهم يه روزي خواستي كسي را در قلبت جاي دهي سعي كن كه فقط يكنفر باشد به او بگوكه تو را بيش تر از خودم وكمتر از خدا دوست دارم !

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 2:18 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


  خودم را به خواب میزنم         تا که به خواب ببینمش               کسی که دوستش داشتم...
         
              در نبودش حس سمجی               متصل از من می پرسد:  
             کو؟!
            کجاست؟               نه اینکه عزیز نبود....
              که هست.               نه اینکه رفیق نبود...
              که نیست!                برای اینکه راه را با هم آمدیم.
               و روزهای جوانی با او سر شد.              با او خاطرات دل زخمی من گره خورد.
 
            با صدا و            نگاه شیرینش!           خنده های  قشنگش!     عشق را به درستی
                                            
                                                هدیه داد...

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


دیروز یکی از سخت ترین روزای عمرم بود
خیلی سخته لحظه ی اول رسیدن
وقتی می بینی اونی که دوسش داری بی قراره و تو فقط می تونی دستاشو بگیری و بذاری دستاتو فشار بده فقط میتونی سرشو تکیه بدی به سرت و بگی آروم باش
چه آرامشی؟مرگ و آرامش؟برای اونی که رفته شاید ولی همیشه بازمانده ها تو این دنیای لعنتین که دلتنگ میشن و بی قرار
خدایا نمیگم چرا گرفتی چون حقشو ندارم ولی اگه از عزیزاش جداش کردی صبرشم عطا کن
زیاد شنیدیم هر رفتنی و هر اومدنی یه حکمتی داره
من از اون آدمایی هستم که معتقدم تقدیر آدم خیلیش دست خودشه ولی یه حکمتایی هم هست تو این تقدیرهای رمز انگیز که شاید ما رو به این فکر بندازه که یکم بیشتر آدم باشیم
فقط یکم
همونشم کلی میندازتمون جلو**  مینویسم واسه دل خودم** آرش حمیدی یه روز سرد زمستانی
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


چند تا دوستان گفته بودن از خودم تو وب بنویسم میخواستن ببینن 2 پا هستم یا 4 تا پا دارم : مینوسم که بدونید 4 تا پا دارم؟

ساعت3:42 نصفه شب روز 18بهمن سال 65 تو بیمارستان مهرگان اصفهان به دنیا اومدم(بدبخت دکتره خواب زده شده بود!).اینجور که خانوادم میگن:::::> از همون اوایل نوزادیم♥شیطون♥ خرابکار♥تخس♥کنجکاو♥بودم.بهترین چیزی که منو خوشحال میکرد{پستونک}بود که هرکی از دهنم میکشیدهمسایه های 6 کیلومتری می فهمیدن من حلقمو باز میکردم بیرون، صدا گریم همه جا رو برمیداشت(الان بدونم کی اون کارو می کرد خفش میکنم)گفته بودم تخسم،رو پستونکم تعصب خاصی داشتم پس کسی جرات نداشت طرفه پستونکم بیاد( میمیه)(***خودتی).گاز گرفتنو خیلی دووز داشتم که بارها بعضی هارو به گریه انداختم .تو دوران کودکیم بیشتر با بچه های هم سن خودم بازی میکردم ومعمولا نقشه های پلید خرابکاری رو من بهشون یاد می دادم.تو ساختمون های خونه بغلیم چند تا دختر هم سن ما هم بووود که بعضی موقع ها توخونه یکی جمع میشدیم ، هرکی اسباب بازی داشت میورد با هم بازی میکردیم.من با یکی از دختر خیلی خووب بودم و هواشو همیشه داشتم که کسی اذیتش نکنه(یا همون دوست داشتن بچگونه) که البته اونم همین احساس رو نسبت به من داشت. با اونا رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم.بیشتر روز ها یا اون میومد خونمون بازی کنیم یا من با اسباب بازی هام میرفتم پیشش.بر خلاف بازی با بچه های دیگه که دعوا می کردن من و نازنین خیلی با هم مهربون بودیم.یه بار که با بقیه بچه ها بازی میکردیم،نازنین با یکی از پسرا که هم سن ما بود، به خاطر اسباب بازی دعواش شد،که من اومدم از نازنین طرفداری کنم(غیرتی شدم)که با پسره کتک کاری کردم چون اون نامرد هیکلش از من گنده تر بود من کتک خوردم و گریم دراومد.که با گریه من مادر نازنین با عجله اومد پیشم، منو برد خونه منم به پسره گفتم راست میگی زنگ آخر وایسا اصلا راست میگی گاز بگیر؟ خودشون تا دلداریم بده(نازنین هم که گریش دراومده بود با اون چشم های ناز و خوشملش منو نیگا میکرد).تا دبستان با هم بودیم ولی بعدش خونشون رو عوض کردن رفتن یه جا دیگه.من دقیق اون روزو به خاطر ندارم که چه جوری نازنین وپدر مادرش از پیشه ما رفتن ولی اینو خوب یادمه که{من بهش خیلی عادت کرده بودم حتی به اون دست های کوچیک و لطیفش که لمس میکردم،ولی افسوس که بچه بودم هیچی رو درک نمیکردم}حالا دیگه نمیدونم کجای این شهر هست،از نازنین چیزی جز خاطره شیرین بچگونه برام نمونده که بعضی موقع ها تو ذهنم میاد و میره.خلاصه تا6سالگی همانطور شیطون و خرابکار بودم که همه رو تقصیره داداش 3 سال بزرگتراز خودم مینداختم همیشه داداش بد بختم {جور}خرابکاری های منو میکشید ولی صداشم در نمیومد(لاو یو داداشی).دیگه محیط خانواده جواب گوی شیطنت وخرابکاریم نبود که رفتم دبستان.بر خلاف بچه هایی که جدایی از پدر مادرشون سخته ،واسه من آسون بود چون میخواستم ببینم اون تو(مدرسه)چه خبره ،بچه ها چرا میرن.عاشقه اذیت کردن بودم،دوز داشتم به همه {کرم}بریزم(کوچیک و بزرگ حالیم نبود).خیلی برام محیط مدرسه جالب بود.تو کلاس که بودیم بازم به خرابکاری و شیطنت هام ادامه میدادم به طوری که همه به من {پسمل بد}میگفتن!!!ولی حرفایه اونا برام مهم نبود، مهم این بود که بتونم کلاس رو به هم بزنم.4 دبستان که بودم یه خانم معلم() داشتیم که چون من خیلی شیطون بودم،همیشه گوشمو میگرفت میکشید، منم دردم میومد .یه بار با یکی از نزدیک ترین دوستام تصمیم گرفتم باده لاستیک ماشینش رو پنچر کنم تا نتونه بره خونه ،که البته به هدفم هم رسیدم،اما چون تابلو بود کاره من بود، فرداش تنبیه شدم.اخر سال وقتی کارنامه رو ازش گرفتم،سرمو نوازش کرد و گفت:عزیزم من خیلی دووزت دارم واقعا سخته بخوام حتی یه روزم هم نبینمت .من گفتم: خانم من که پسمل بدی بودم همش اذیتت می کردم، ولی اون با لبخند گفت: تو بامزه ترین شاگردی بودی که تو دوران زندگیم دیدم(الان که یادم میاد میبینم خانم معلم خیلی میـــربون بوده). دوران دبستانم تموم شد که به دوران راهنمایی رسیدم.همه میگفتن خب من دیگه بزرگ شدم،عاقل شدم ولی من ادم بشو نبودم.تو کلاس همیشه هرجا گندی بالا میومد ناظم میومد منو خفت میکرد،حالا من میگفتم آقا به خدا من نبودم ولی کسی که باور نمیکرد.روزه سوم مهر بود که یه تیکه به معلم انداختم که به خاطرش یه ریف بچه ها روکتک زد!!!یه معلم ترک هم داشتیم که من با وجود اینکه به خاطره لحجش بهش میخندیدم ولی واقعا خیلی دوزش داشتم.البته درسام هم میخوندم.به خدا جز 3شاگرد اول کلاس بودم.دوران راهنمایی هم تموم شد.به دبیرستان که رسیدم یه خورده{ آدم} شدم(البته به گفته خانوادم).دیگه به آدم ها یه جور دیگه نیگا میکردم.رابطم با دخترا(البته من پسمل خوبیم).مهمترین اتفاق اون دوران بی اهمییتی های من نسبت به درس بوود که دیگه به اون صورت درس نمیخوندم.ساله پیش درس{ریاضی} افتادم(همیشه خانوادم بهم افتخار میکنن)که شهریور هم خواب موندم نتونستم امتحان بدم(*****رفیقم ساعت امتحان رو 1 ساعت دیر گفته بوود که منم نیم ساعت بعده شروع امتحان رسیدم که دیدم همه دارن امتحان میدن.اومدم قایمکی از دفتر ورقه سوالم رو بردارم که نامرد سرایدار مدرسه خفتم کرد(****تو این شانس).امتحان نتونستم بدم وگرنه 10 میشدم.تصمیم گرفتم برم خدمت تا حسابی آدم بشم.یه روز به دوستم گفتم میخوام برم خدمت دوستم گفت بهد خدمت باید کجا بره من یه پسر اصفهانی بودم که راه و بلد بودم بله رفتیم خدمت و افتادیم مشهد مقدس قربونت برم امام رضا که هیشکی نتونست ما رو آدم کنه فقط خودت ما رو درست کردی به پایگاه هوانیروز که رسیدم بردنم فرماندهی پایگاه و 4 تا ماشین بهمون تپوندن و حالا از اون قضیه 5 ماه میگذره اونم با 4 ماه اضافه خدمت{اره هنوزم مثل کودکی هام همون شاگرد شیطون وبی انظباط کلاس منم که همیشه مثله آواره ها بیرون کلاس پرسه میزنم}.حالا با این روال تو زندگیم میخوام{{{به خدا توکل کنم که این همه هوامو داره و دوستم داره آره میخواستن زنم بدن که خودمو کامل نمیبینم******************الان داری فشم میدی که چرا اینقد زیاد نوشتم،ولی سعی کردم از خودم بگم(بعضیاشو به دلیل مسایل امنیتی وفجیح بودن نگفتم)! ! !متین و مانا باشید همون آرش شیطون

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 11:55 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


خیلی خوشحالم

آ نقدر خوشحال که دلم می خواهد با صدایی زننده بخندم

با تمام وجود شادی را به همه سلولهایم هدیه بدم

از برکت این شادی در کویر چشمانم اشک جاری شده

قلبم را دوباره احیا میکنم

حیوان مفلوک درونم را کشتم

با دستهایم رگ کثیفش را زدم

خون نجسش به سر ئ رویم پاشید

ولی من تا ابد پاک شدم

عاشق شدم

آره این منم یه عاشق!!!!!!!!!!!!

   


نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


            

باز  باران باران  شیشه پنجره را باران شست

 از دل من اما چه کسی یاد تو رو خواهد شست؟

؟ ع . ش . ق .  

 به امید بقای وفای صفای تو آرش حمیدی

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت 2:11 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


سلام آقا جونم.

سلام مولای خوبم.

امشب خیلی دلم گرفته.

بغض گلوم رو گرفته و نمی تونم حرف بزنم.

به خدا خسته شدم.

آقا به خدا پوسید دلای این عاشقا.

آقا می دونم ما بنده های خوبی نیستیم.

به خدا می دونم.

ولی این تویی که خوبی.

این تویی که بزرگی پس به اون بزرگیت قسمت می دیم که بیای.

آقا تو خودت گفتی برای ظهورت دعا کنیم.

به خدا کوتاهی نمی کنیم.

همیشه تعجیل در ظهورت رو از خدا می خوایم.

آقا نیستی ببینی این مملکت چی شده.

مردم دیگه به فکر هم نیستن.

هیچ کس دلش برای دیگری نمی سوزه.

همه به فکر خودشونن.

مشغله ی آدما اینقدر زیاد شده که خیلی یا یادشون می ره

 برا آقاشون دعا کنن.

از همین دلم گرفته که چرا همه ی آدما باید به فکر خودشون باشن؟

مگه نمی دونن که یه آقایی دارن،یه مولایی دارن که یه روز میاد؟

پس چرا خیلی یاشون دیگه برای فرج دعا نمی کنن؟

نمی خوام بگم آدم خوبیم ولی همیشه توی دعاهام

(الهم عجل لولیک الفرج) رو می گم.

آقا امشب شب تو، پس بیا،آقای خوبم بیا،مولای من بیا

می خوام به همه ی عاشقا بگم بیاین آقارو تنها نذاریم.

بیاین برای ظهور آقا مون دعا کنیم.

بیاین همه با هم بگیم الهی:

               الهم عجل لولیک الفرج

               التماس دعا   آرش حمیدی

نوشته شده در شنبه 1386/10/22ساعت 9:42 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


لب توسرخترین سیب درخت******** و من آن کودک لجباز و شرور*******مانده ام تا به چه نیرنگ بجینم این سیب*****************

 

نوشته شده در جمعه 1386/10/21ساعت 2:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


من خدا را فقط
یکی دو بار ِ تمام دیده بودم
هر بار لبخندی می زدُ
محو می شد
لابلای درخت ها
ساختمان ها

این روزها اما
صورت به صورت شده ایم
چه آرام نفس می کشد ...

از بساط هر شبه
نوشته شده در چهارشنبه 1386/10/19ساعت 10:39 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


*****توی تنهایی یام فقط به تو فکر میکنم با تو میمونم واسه همیشه...***** 
نوشته شده در یکشنبه 1386/10/09ساعت 1:22 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


تقصیر من نبودکه با این همه . . .
که با این همه امید قبولی

در امتحان ساده‌ی تو رد شوم
اصلاً نه تو ، نه من!

تقصیر هیچ کس نیست
از خوبی تو بود
که من    بد شدم


      چقدر زمونه بي وفاست نمي دونم خدا كجاست يكي بياد بهم بگه كجاي كارم اشتباست گاهي مي خوام داد بكشم اما صدام در نمياد بگم آخه خدا چرا دنيا به آخر نمي ياد

 

* * * 

نوشته شده در جمعه 1386/10/07ساعت 4:41 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 

به بازار سیاه رفتم برای خرید عشق

اما انجا دیدم که در غرفه هوس بازان

عشق را به حراج گذاشته اند به قیمت نابودی.....

 

نوشته شده در پنجشنبه 1386/10/06ساعت 1:27 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


روزی کوله بارمان را برای با هم بودن بستیم

              اما ...............

 آیا تا آخر عمر با من خواهی ماند ..........؟!

نوشته شده در سه شنبه 1386/10/04ساعت 3:29 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


                                                                                                             سلام ای گمشده ی زندگیم مدتهاست در جستجویت هستم در کوچه باغهای اقاقی .با صدای هر باد وقدمهای باران هنگامی که به شیشه پنجره ام می خورد تو را می جویم اما دریغا نه در گلبرگهای گل یاس نه در سپیدی برف و نه در خوابهای زیبای کودکانه تو را نیافتم راستی در کجای این شهر ویرانه تو را جستجو کنم در کدامین نگاه وحشی پنهان شده ای و در کدامین لبخند آتشین تو را جستجو کنم ؟ در نوازش های هر باد هنگامیکه چهره اشک آلودم را تسلی میدهد در حسرت نوازش دستان تومی مانم ودریغا از یک نوازش تسلی بخش. گاهی لحظاتی را به یادمی آورم که اولین نگاه توتقدس عشق رابی هیچ بهانه ای برایم معنا کرد لحظاتی که در هجوم تند باد غم ها وپریشانی هایم به دنبال سر پناهی بودم ولبخند عاشقانه تو زیباترین تسلی آن لحظه ها بود دستانت نمود نوازش بود که مدتها در انتظارشنشسته بودم و سخاوت دستانت  نوازشگ همه لحظه های تنهایی ام شد  بی آنکه بدانم تا کی تا کجا باید به انتظار بنشینم هنوز منتظرم. منتظر همان نگاه نوازشگرکه در واپسین لحظات دیدار بدرقه ام میکرد ومن به امید دیدار دوباره ات با تو خداحافظی کردم اگر میدانستم این کلام آخرین بین من و توست هرگز زبانم رابا این واژه غم آلود به سخن وا نمی داشتم. پس آیینه تمام نمای خاطرات عاشقانه ام در همه پرسه های شبانه در زیر سنگینی هر نگاه تورامی جویم تا دوباره به  تو  بگویم                                                                                                                  سلام سلام ای گمشده دیروزوتبلور آرزو های امروز 
نوشته شده در دوشنبه 1386/10/03ساعت 6:2 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


در پی چه می گردی....

اینجا هوایی نیست....

اینجا آدمی نیست ....

اینجا زندگی نیست...

اینجا ادمی برایه زندگی نیست

اینجا ادمی به فکره زندگی نیست.

اینجا جهنمه نیا برگرد....

چهار نقطه(....)

:اینجا زندگی رو گدایی میکنند..

نوشته شده در یکشنبه 1386/10/02ساعت 1:1 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


.•*´¨`* ღ جوک اصفهانی َღ*´¨`*•.

اصفهانیه با خانوادش از جلوی یه رستوران رد می شدن که بوی خوش غذا رو حس می کنن همون لحظه اصفهانیه به بچه هاش می گه اگه بچه های خوبی باشین یه دفعه دیگه از اینجا ردتون می کنم 

‏- یه روز یه اصفهانی با زن وپسرش میرن کنار رودخونه برای پیکنیک که برای‎ ‎نهارشون سه تا تخم مرغ می برند!!!!!! یدفعه پسرشون را آب ‏می بره که پدره داد می زنه:‏‎ ‎خانوم بچه رو آب برد ‏‎ ‎دو تا تخم مرغ بیشتر درست نکن!!!‏ اصفهونيا رو از چهار تا چيز ميشه شناخت: - همشون زيرشلواري آبي راه راه دارن - هر قلوپ نوشابه كه مي-خورن به شيشه نگاه مي-كنن ببينن تا كجاش رفته - جلوي در واميستن و به جاي اينكه بگن بفرمايين تو، ميگن حالا چرا نميان تو؟ - بستني ليواني كه مي-خورن حتما درش رو مي-ليسن. 
یک روز یک اصفهانی به پسرش میگه بابا برو در خونه همسایه و اره انها رو بگیر پسر میره و میاد میگه بابا نداد بابا میگه محترمانه بگو پسر میره و محترمانه میگه و بعد میاد میگه بابا نداد بابا باز میگه این دفعه برو خواهش کن پسر میره و بعد میاد میگه بابا نداد گفت به تو بگم که ما اره نداریم و بعد بابا میگه که عجب مردم خسیسی نمیخواد برو اره خودمونو از تو انباری ور دار بیار
 

نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 3:7 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


" ديوار"

 

  مادرخسته ازخريدبرگشت وبه زحمت زنبيل سنگين راداخل خانه

 

  آورد. پسربزرگش که منتظربود، جلودويد وگفت : مامان، مامان!

 

  وقتي من درحياط بازي ميکردم وبابا داشت باتلفن صحبت ميکرد

 

  تامي با ماژيک روي ديواراتاقي که شما تازه رنگش کرده ايد ،

 

  نقاشي کرد!

 

  مادرعصباني به اتاق تامي کوچولورفت. تامي ازترس زيرتخت

 

  قايم شده بود،مادرفريادزد: توپسرخيلي بدي هستي وتمام ماژيک

 

  هايش رادرسطل آشغال ريخت. تامي ازغصه گريه کرد.

 

  ده دقيقه بعد وقتي مادروارداتاق پذيرائي شد،قلبش گرفت . تامي

 

  روي ديواربا ماژيک قرمزيک قلب بزرگ کشيده بود وداخلش

 

  نوشته بود: مادردوستت دارم!

 

  مادردرحاليکه اشک مي ريخت به آشپزخانه برگشت ويک قاب

 

  خالي آورد وآن را دورقلب آويزان کرد.

 

  تابلوي قلب قرمز هنوزهم دراتاق پذيرائي برديواراست!

نوشته شده در شنبه 1386/10/01ساعت 1:53 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام