تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

دیوانه وار عاشقت شدم

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم
 پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

بازگشتت خواهم ماند


با من بمون بمون بمون با من که عاشقت منم..................منم

دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج...! پس میدانی تورو لحظه به لحظه نفس میکشم پس نگذار دلتنگیهای گذشته تاوان این روزهای قشنگم را بگیرند پس تنهایم نگذار 

 

نوشته شده در جمعه 1387/05/25ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |



Image By Allpic.ir

یادش بخیر بچگیمون

بی خیالی سادگیمون

یادش بخیر اون روزامون

انکار خستگیامون

یادش بخیر بچگیمون

بزرگترین گناهمون

جرزنی توی بازیمون

یا زنگ زدنو و فرارمون

یادش بخیر بازیامون

اتل متل توتولمون

قایم موشک تو حیاتمون

از ته دل خنده هامون

یادش بخیر چه زود گذشت

بزرگ شدیم و غم رو دل نشست

شدش قسمتی از این زندگی پست

چرا قاب خنده ها شکست؟

***

    بچه که بودم زیاد زنگ خونه ها رو می زدم و فرار می کردم و حتی این کارو موقعی که بزرگ شدم  گاهی برای زنده کردن یاد بچگی با دوستم انجام می دادم

    ...اما هیچ وقت فکر نمی کردم که دوران کودکی ، دورانی باشه که یه زمانی سرمو برگردونم به عقب و با حسرت بهش نگاه کنم

 

 پس یاد و خاطره بچگیمون بخیر : آرش حمیدی یکشنبه۶/۵/۸۷ ساعت ۱۱.۰۰ 

Image By Pic.Blogfa.Com

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 1:12 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


 

 تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است
دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !

درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .

دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.

دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .

در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .

رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از ....!! 

نوشته شده در یکشنبه 1387/05/06ساعت 12:4 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


تو چته؟

 

 Image By Pic.Blogfa.Com

 

گاهی اوقات

 

احتیاج به یه آدمی داری٬

 


یه دوستی٬


که ایستاده رو به ‌روت


که توی چشمات نگات کنه


و محکم بزنه تو گوشت


که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونه‌ت و دوباره نگاش کنی


ببینی که خشمگینه٬


ببینی که از دستت عصبانیه


توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره


ببینی که دوستته.


که نگاش کنی٬ همون‌جوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬


که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »


که سرت فریاد بکشه ..


که تو یه هو بلرزی٬


که بری بغلش٬


که بغلت کنه٬


همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬


که سرت رو فشار بده توی گودی‌ شونش٬


که تو چشمات رو ببندی٬


روی شونه‌ش گریه کنی٬


بلرزی٬


و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »

نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


یادش بخیر ....

         آن شب ها که تنهایی عادتم شده بود و

                                                 دلتنگی تکیه کلام ترانه هایم

                                                 در رؤیا کنارم بودی ....

                                                 اما حالا ....

تازه می فهمم که آن پرنده چه گفت:

                                                      « یادش بخیر قفس٬

                                                                 یادش بخیر بی تابی برای پریدن

                                                                                                   برای پرواز ....»

پنجه های عقاب آسمان را از او گرفته بود ....

 

- ....

- چقدر شبیه ستاره ها شدی .... اونقدر نزدیکی که می تونم بچینمت ....!!

  اما وقتی دست دراز می کنم .... تازه می فهمم که چقدر دوری ....!! یه روز آرام تابستونی آرش ...

نوشته شده در جمعه 1387/05/04ساعت 5:28 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


می خوانمت

با هفت زبان

در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای

سرشار از تکلم درخت و آفتاب


سرشار از تنفس آینه و عود

سرشار از بلوغ آسمان

و من هر چه می آیم

به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

نوشته شده در پنجشنبه 1387/05/03ساعت 10:47 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام