تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

تو بودی...من بودم...گرما هم بود...و کلی حرف برای گفتن.

خیابونای شهر طور دیگه نگام می کردن...آخه تو باهام بودی...دست تو توی دستام بود...

منم خوشحال از اینکه با توام بی خیال همه چیز و همه کس...

فقط به تو فکر میکردم به اینکه دوستت دارم به اینکه دوستم داری...

به اینکه چه روز قشنگی بود...

به اینکه قشنگتر هم میشد.

.

.

.

اما کاش زود دیر نمی شد و دستامون از هم جدا نمی شد...

چه حس خوبی داشتم وقتی کنارم بودی...

و چه حس بدی وقتی باهم خداحافظی کردیم.....

مثل روزهای قشنگ قبلی،تو تقویم زندگیم ثبت شد!

 فراموشت نمی کـــــــــنم!

arash.hamidi

نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 11:29 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


گفتی جرات داشته باش حرفتو بزن

جرات داشتم و حرفمو زدم

جرات داشتی شنیدی

.

هیچ وقت اینقدر احساس شجاعت نمیکردم...

خیلی روز گندیه امروز نمیدونی تا شب چه بلاهایی سرم میاد.

هنوزم بوی تو رو حس میکنم ....همین اذیتم میکنه...

فکره بدیا درباره من کردی...

ولی باور کن قصد بدی نداشتم فقط میخواستم آروم بشم که کاملا جواب عکس داد.

دلم بدجور گرفته ... از خودم بدم میاد ... ولی قبول کن که تو هم بی تقصیر نبودی...

الان که دارم اینو مینویسم دوست داشتم اینجا بودی و حالمو میدیدی.. خیلی دارم اذیت میشم!

خوب همیشه که آدما آدم نیستن.... بعضی وقتا هم .....

در ضمن اینو هیچ وقت فراموش نکن....

من تو رو میخوام فقط فقط واسه خودت و نه چیزه دیگه.و هیچ چیز هم نمیتونه مانع این بشه.

ازین به بعد احساسم رو...نیازم رو بت نمی گمو تو خودم خاکش میکنم تا تو دیگه ازم نرنجی!

.

دوستت دارم به خدا.

 

لعنت به من a.h!

 

نوشته شده در شنبه 1387/06/30ساعت 11:21 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


یادمه یه بار دم یه رود خونه بودیم بهم گفتی به خاطر من می پری تو آب سرد

تا بهم ثابت کنی که دوستم داری.

اما من گفتم من جلو تر از تو می پرم که بدونی من بیشتر دوست دارم.

من پریدم اما تو آهسته تو آب امدی.

ازت پرسیدم چرا نپریدی بهم گفتی اخه از آب می ترسم.

بهت گفتم ای کاش این رو بم می گفتی که دستتو می گرفتم تا نترسی.

اما نگاه تو باز هم بهم گفت که دوستم داری.

ولی نفهمیدم چرا نذاشتی

می خوام بدونم این دوست داشتنه تو واقعی بود؟

Sunrise

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/27ساعت 1:59 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


تکیه به شانه ام نکن من از تو افتاده ترم..
ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه بذار برم..
کی گفته که به جرم عشق یک عمری پرپرت کنم..
 حیف تو نیست کنج قفس چادر غم سرت کنم..
 من نه قلندر شبم.. نه قهرمون قصه ها.. نه بنده حلقه به گوش..
 نه ناجی فرشته ها.. من عاشقم همین و بس .. قصه نداره بی کسیم.
. قشنگی قصه ماست که ما به هم نمی رسیم


هشتم ماه مبارك رمضان www.arash65red.webzzz.com
نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |



 


بازم طرح یه سوال دیگه؟؟؟عشق چیست؟
شاید روزی هزار بار تو وبلاگهای مختلف و تو
کتابها و تو فیلمها و تو ترانه ها برات تکرار شده
اگر تا حالا عاشق شده باشی
یا حداقل این جوری فکر کرده باشی که عاشقی
حتما الان واسه خودت یه تعریف از عاشقی داری
عشق به هر چیزی.... یا به هر کسی
شاید بشه گفت عشق ترازهای متفاوتی داره!
حالا من می خوام از تو دوست خوبم یه سوال بپرسم:
"تو عشق رو چه جوری فهمیدی؟"
منتظر جوابت هستم
شاید عشق رو از اون تپشی که قلبت جا انداخت فهمیدی
شاید وقتی برای اولین بار تو بارون نگاهش گیر افتادی
شاید وقتی که گرمای دستهاش
واسه اولین بار قلبت رو سوزوند
شاید حس تو از بازی های کودکی تو قلبت جا مونده بود.
بهم میگی.......
www.arash65red.blogfa.com

نوشته شده در چهارشنبه 1387/06/20ساعت 2:28 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


حالا که برگشتی magnify
دفعه پیش زدی قلبمو شکستی پا گذاشتی روی هرعهدی که بستی
فکر می کردم واسه همیشه رفتی ندونستم که تو هم فکر من هستی
گریه کردم هر شب و روز واسه چشمات می یومد هر لحظه تو گوشم حرفات
نامه باز دادی برام که بر می گردی زنگ زدی و باز برام دلتنگی کردی
حالا که برگشتی دلمو دیگه نمی شکونی حالا که برگشتی می دونم با من می مونی
چه شبایی با ستاره درد دل کردم تو خلوت به کسی از تو یه بارم من نکردم یه شکایت
تو ندای آسمونی می میرم برات می دونی پیشکش نگات دل من بمیرم تا که بمونی
نوشته شده در جمعه 1387/06/15ساعت 2:3 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه فرشتهای و چه کسی است !

نوشته شده در یکشنبه 1387/06/10ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


http://i37.tinypic.com/dot4k0.jpg
نوشته شده در شنبه 1387/06/09ساعت 11:50 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


آ

آدمي گر ايستد بر بام عشق،دستهايش تا خدا هم ميرس

این است که:

روزی خواهی آمد

وصدای قدم هایت

به خط پایان چشمان منتظرم خواهد رسید

با تو

به خوشبختی سلام خواهم گفت

می آیی

تا اتاق تاریک دلم را روشنی بخشی

می آیی

تا مرهمی بر زخم های دلم باشی

می آیی

تا آهنگ دوست داشتن را برایت زمزمه کنم


نوشته شده در سه شنبه 1387/06/05ساعت 10:21 قبل از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام