๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑
*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز
تا مفهوم عشق و زندگی كردن را دریابم تقدیم به بوی خوش زندگیم: مژده ش... روزگار غریبیست .... مطمئنم الان خیلیهاتون دست به كار شدید و ... امیدوارم این دست به كار شدنها جاودانه باشه ... دنیا 2 روزست و تمام نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند طاقت من سر اومده دل دل نکن عروسکم تحمل رفتنتو دیگه ندارم موهای خیستو بزار روشونه هام آروم بگیر پلکاتو روی هم نزار طاقت ندارم تو نرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بخوام بی تو بخونم نرو میمیرم نمی تونم خسته شدم خسته شدم از این شبای انتظار من موندم وسکوت ویه دل بی قرار من موندم و یه عالمه دلشوره و دلواپسی دارم میمیرم ای خدا تو بگو چرا تونرو تلخ بی تو بخوام بمونم سخته بی تو بخوام بخونم نرومیمیرم نمی تونم وقتی یک دختر رو بزور می فرستند مدرسه اینجوری می شه بعضی وقتها آدم هر چقدر هم که لجباز باشه بزور مجبور میشه کاری رو که دوست نداره انجام بده. مثل رفتن به مدرسه... خوب در همچین مواردی آدم دچار عقده های سر کوفته میشه و بالاخره این عقده هایک جایی خودشونو بروز میدن دیگه... البته این اعمال شنیع عواقبی هم در پی دارند... خوب ادب کردن بچه های بی ادب جزو واجبات است! از اونجا که ما موجود تادیب پذیری بودیم تا چند سالی ادب شدیم که از تمامی دست اندر کاران این امر خطیر کمال تشکر را داریم. ـ تفریح با ناظمین زحمتکش مدرسه ـ اظهار محبت و دوستی به بعضی از عابرین محترمی که شانس عبور از زیر پنجره کلاس ما رو داشتند! خوب بعد از این همه ماجرا آدم باید یک فکری هم واسه شب امتحانش بکنه دیگه... نه؟ اما بعضی وقتها هر چقدر هم که زرنگ باشی تمهیداتت با شکست روبرو میشند و باید به فکر چاره افتاد... ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است... خلاصه اینکه تادیب و تنبیه و تمهید روی بعضی از موجودات دو پا اثر نداره. خوب ما هم یکی از اوناییم زهرا سجادی اتاق... تا حالا شده بهترینتو از دست بدی بدون این که خودت بخوای؟ تا حالا شده تنها بمونی؟ تنهای تنها ؟ تنهایی که درش سکوت هم میشکنه ؟ خیلی شرایط سختی دنیا برات به آخر میرسه! نفست بند میاد سنگین ترین بقض تو گلوته میتونی دریا دریا اشک بریزی. این لحظه لحظه انتخابته / باختن یا جنگیدن کسی برات تصمیم نمیگیره فقط تو حق انتخاب داریو بس تو میمونو خودتو خودت سرنوشتتو انتخاب کن تو این جهنم دنیوی یه صدای زیبا و آشنا بهت
میگه تو تنها نیستی هیچ وقت نتها نبودی یعنی خدا کیو برات فرستاده؟ وقتی
چهرشو میبینی بقض تو گلوت تبدیل میشه به اشک شوق تازه میفهمی که تو هم
دوستش داری اما یادش تو دلت کم رنگ شده يادش به خير پدر بزرگ هميشه می گفت : .....
ماییم و هفت سینی که امسال شش سین دارد! چرا که سبزی حضور تو ، در خانه نیست!!! تقدیم به تمام کسانی که عزیزی را از دست داده اند . جایشان در قلب هایمان سبز... امشب دوباره احساس تنهايي و بى كسى بر گستره وجودم سايه افكنده و چنان مرا ميرنجاند كه گويى قادر به شنيدن صداى گذر ايام در اين گذرگاه زندگي نيستم . محبوب من ,تنها براى تو مينويسم و نوشته هايم را با آب ديده ميشويم . نميدانم عشق چه احساس مشتركى است كه در نگاه 2 انسان موج ميزند و در سايه معصوميت به بلوغ ميرسد و با وفادارى و ايثار جاودانه ميگردد .نميدانم از چه براى تو بگويم, از عاشقانه ها يا از غم دورى, از وداع يا از تنهايى, از كمال يا از لطافت گلبرگ هاى زندگى .هرگاه كه به چشمانت مى نگرم به ياد سفرى مى افتم كه بايد آغاز كنم و در اين سفر جز نور چشمان تو هيچ چراغ هدايتى نباشد.ميخواهم سنگينى نفسهايت را با هر آنچه از خود بر من به يادگار نهاده اى در هم آميزم و از آن شرابى بسازم كه تمام عمر چنان مرا مست كند كه جز تو در من نماند. چشمانم را مى بندم و دوباره تخيل ميكنم, تا آنجا كه به چشمان تو نزديك ميشوم و گرماى دستانت را در ميان دستان خويش احساس ميكنم . حس غريبى است و چنان مرا به سخره ميكشد كه ياراى مقابله نباشد. باز هم فرا تر ميروم وبيشتر تخيل ميكنم .ميگذارم تا عاشقانه ها از قلب من پربكشد و در فضايى آكنده از مهر بر قلب تو نشيند و با تو نيز چنان كند كه امشب با من نمود. تکه شکسته های پشت سر هم دل من؟؟؟؟؟؟؟ آخرین سنگ هم گذاشته شد.. + دل من در خلوت دلتنگیهایت... باز دلتنگ شده ای... برای رفتن...!؟! آخرین اشک هم ریخته شد.. + این بار می خواهم برای دل خودم بمیرم... تو برایم دست تکان دادی و .... من معنای لطیف آوارگی را فهمیدم..!!! آخرین تنگ انتظارم شکست.. + دیوار را بشکن دیوار فاصله است..! آنوقت در پشت کدام دیوار "بوسه"لذت خواهد داد..!؟! آخرین پیام خداحافظی هم deliver شد... +من برای همیشه یادت را فروختم این اواخر داشتم با چنگ و دندان نگهش می داشتم.. که آخرین دندانم هم شکست..!!! `*`..پستچی..!`*` خودکار آبی و بر می دارم.. _نه دلم می خواد با یه رنگ دیگه مثل صورتی جیغ..! ..نه.. نمی دونم..! _ هر رنگی می خواد باشه.. اصن به من چه مربوط ؟!؟ فقط دلم می خواد خیلی تو چشم بیاد..! روی یه کاغذ بزرگ می نویسم: (( ازت متنفرم..!)) _ چقدر خوشگل شدا !!! قبل اینکه اشکام سرازیر شن، و اینم بره پیش هزار تای دیگه.. قبل اینکه دلم بلرزه که هنوز دوسش دارم.. _ پست چی در می زنه: (( آقا یه نامه دارین..!!!)) آخش..دیگه تموم شد!! این بار بهش گفتم... ایندفعه پست چی مهربون شد و ... ..بهش گفت که: (( دیگه... دو.. دوسش.. دوسش...! L ) منبع" این روزها لحظه به لحظه پر و خالی می شوم! منبع" http://zakhme-aghl.blogfa.com/ حالا نه حوصله قدم زدن دارم نه قصه گفتن نه ادم برفی درست کردن دیگه صدای خنده هامو خودمم نمی شنوم نمی دونم اشکال از نم نم بارون یا بی رنگی افتاب یا اب شدن برفا امروز دلم می خواد تنها باشم نه..تنهای تنها که نه... با یه نفر که همیشه حرفامو گوش می کنه حالا که حوصله خودمم ندارم فقط حاضرم یه نفر و تو خلوت تنهاییم راه بدم . حتی اگه تو باور نکنی که من اصلا باهاش حرف بزنم ولی اون تنها کسی است که همیشه به حرفام گوش می ده. هر چقدر هم که حالم بد باشه وقتی باهاش حرف می زنم یه حس خوبی پیدا می کنم.حالا تو باور نکن. اما تنها کسی که من اعتراف می کنم دوسش دارم ....خیلی های دیگه هم دوست دارم ولی بهشون نمی گم. باشه......بخند......نگام کن.....اصلا تو رو چه به این حرفا تو برو دنبال همون ایتس ایتس ضبط ماشینت و لایی کشیدن برو با اخرین مدل گوشیت حال کن. برو به اس ام اس بی مزه دوستت بخند برو کافی شاپ ....برو خیابون گردی....تو که بی خیالی مشکل نداری....برو رد کارت من دروغ نمی گم ولی با اون حرف می زنم من یه لحضه هایی برای خودم دارم که فقط یه نفر و توش راه می دم بالاخره یکی باید حوصله درد دلای من و داشته باشه دیگه !! بازم که داری می خندی!! باشه تو باور نکن ... اشکال نداره گفتی:پاییز است گفتم:بی قراری سخت است گفتی:دلتنگ شده ایی؟! گفتم:یک اسمان گفتی:تها مانده ایی؟! گفتم:یک دریا گفتی:اشک را به چشم هایت راه ندهی وقتی دلت می گیرد؟؟ گفتم:من چشم های تو را نوشیدم اشک نیست باران است شور نیست شیرین است..!! گفتی:این است عشق! گفتم:خیالم رنگی است عشق را می شناسم.. گفتی:مجنون شده ایی؟؟!! گفتم:کاش لیلی بودم!!! گفتی:بیمار شده ایی تو؟؟! گفتم:اخر شبها مهتاب می خورم گفتی:نور مهتاب دیوانگی می اورد گفتم:درمانش همین است گفتی:اخر قصه شیرین است گفتم:من دویدم سالهاست.....اینجا فقط سرد است گفتی:سرما شیفتگی می اورد گفتم:و تب....... گفتی:تب کردنت را دوست دارم گفتم:تب دارم...تو را ندارم گفتی:مگر من به خوابت نیامده بودم گفتم:باشد این روزها دستم به اسمان نمی رسد که نمی رسد گفتی:چاره اش عشق است همین سه حرف ساده و کوچک گفتم:عشق؟؟!!پیدایش نمی کنم در اسمان ها گفتی:غمت نباشد شیرین باش اسمان چراغان است گفتم:شیرین می مانم و چشم به راه شاید نگاهت خود عشق باشد گفتی:منتظر بمان ...پرواز بخاطر عشق گفتم:هستی؟؟!!! گفتی:همیشه هستم....شیرین منبع" یکی و می شناختم مثل اینکه اسمش علی بود " /> یا مثل اینکه نه خدایا مرتضی یا تقی بود وقتی که پنج ساله شد انگشت دستش برید خون از دستش جاری شد رنگ از رخسارش پرید تا اومد اشک جمع بشه تو چشاش از فرط درد مادرش گفت بغض نکن ماشالله دیگه شدی مرد مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه علی یا مرتضی یا تقی یا حمید گریشو خوب نگه داشت بغضشم نترکید وقتی که ده ساله شد یه روز توی مدرسه افتاد زیر کتک معلم هندسه تا اشک تو چشاش جمع شد از خجالت و از درد معلم سرش داد کشید مگه نیستی تو یه مرد مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه وقتی پسرک رسید به سن سخت بلوغ دختر همسایشون فکرش و می کرد شلوغ یه روز که با دوچرخه پز می داد جلوی اون باباش سرش داد کشید انقدر تند نرو حیوون دختر همسایه با دوستاش بهش خندیدن خوشبختانه اشکشو اینبار دیگه ندیدن مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه چند سال گذشت و علی یا مرتضی یا نقی مردی شد و زن گرفت زنشو دوست داشت ولی زنش با ناراحتی می گفت تو بی احساسی تا حالا نکردی یه گریه اساسی زنش ازش جدا شد رفت با یه مرد جوون که واسش اشک می ریزه مثل یه رود رون اون علی بیچاره یا مرتضی یا حمید از زور ناراحتی دیگه نفسش برید مرد که گریه نمی کنه مرد که گریه نمی کنه منبع" به امید دیدار مثل همیشه دیر رسیده ام ، مثل همیشه بوی کهنگی از تک تک واژه هایم می آید . اما تو تازه ای ، مثل همین لحظه ! من هم قدیمی دوستت دارم قدیمی مثل صدای شاعرانه ات اشک های دم دستت قدم های سرگردانت یا همین ، همین عاشقی ات را می گویم ! یادم
می آیدآن روزها ، سالها پیش ، هنوز آشنای رنگ های ناب و تصویر های رویا
نبودم ، هنوز تاریکی این سالن های روشن ، مرا آشفته خود نمی دید . هنوز آینه آرزوهای خود را نمی شناختم اما تو را می شناختم ! تو را با آن لحن غریب حرف هایت ! تو را با آن سبزی باطنت ! تو را با آن دستهای حیرانت که در میان موهایت تند می دوید ! تو را با شعر خوانی ها ، چرا این همه بی اختیار بغض می کردی ؟! نشانی ها یادت می آید ؟! نشانی خستگی های من ! می دانم که خسته بودی ، پس آرام بخواب اما من چگونه بخوابم با این همه هراس ، هراس از فردایی دیگر و خانه های تنهایی دیگر ! من ازهمه تو ممنونم ! به امید دیدار منبع" روزا می گذرن و چشمامو که می بندم منبع" دلبرانه
می خواستم ببینمت امان از این اشک های وقت ناشتاس باد به چادرت می خورد
دلم سخت گرفته ! دارد جالب می شود رفتن همیشه این گونه است منبع "http://zakhme-aghl.blogfa.com بعد ... مُرد ، همین را نوشت و بعد ... منبع" عاشق یخ زده یه شب سرد زمستونی بود . دونه های برف آروم ، آروم توی سیاهی پایین میومدن و روی هم مینشستن و با اتحادشون همه جا رو سرد میکردن . نور چراغ های خونه ها از توی پنجره ها و پشت پرده ها معلوم بود . از در هر خونه ای که رد میشدی ، صدای خنده ای میومد و میتونستی شادی رو حس کنی . نور چراغ کهنه ای که ته یکی از کوچه ها بود ، گرمی قلبی رو حس میکرد که بعد از سالها در کنار اون نشسته و با تکیه زدن بر اون ، خودش رو سفت گرفته تا گرم بشه . یه پسر جوون که از نور تیر قدیمی گرما می گیره ! نور چراغ نصف صورتش رو روشن کرده بود . قطره های اشک روی گونش یخ بسته بود.چشم های آبیش از سوز سرما ، قرمز شده بودن . پلک هاش رو روی هم میزاره . تووی ذهنش گذشته ها رو مرور میکنه . یادش میاد اون زمان ها که یه بچه ی کوچیک بود . اون زمانی که تووی حیاط پر از گل و درخت و سرسبز خونشون یه خونه ی چوبیه ی کوچیک درست کرده بود.روزها میرفت اونجا و با جوجه مرغی که داشت بازی میکرد.اون زمان ها که یه گوشه ی باغ خونشون مینشست و با آب و خاک ، گل درست میکرد و با اون جوجه کوچولوش رو به صورت مجسمه گلی . در همین حال صدای بوق یه ماشین پلکاش رو باز میکنه . لبخندی روی لباشه.بدنش یخ زده ، اما چیزی احساس نمیکنه . چند دقیقه ای میگذره و دوباره پلکاش میرن روی هم . بازم به گذشته ها سیر میکنه . اونجا که معلم کلاس اولش بهش یاد داد : آ مثل آب ، بابا آب داد و ... . اونجایی که وقتی از مدرسه بر میگشت میپرید توی بغل مادرش ، و باباش رو میبوسید .اونجایی که بعد از مدرسه دعواش میکردن که چرا مشقات رو نمینویسی؟ . اونجایی که توی کوچه با دوستاش بازی میکرد . اونجایی که میگفتن : پسرا شیرن ، مثه شمشیرن - دخترا بادکنکن ، دست بزنی میترکن. لبخند روی لباش ، شدیدتر میشه . باز هم ماشین ها باعث میشن که چشماشو باز کنه . اما این دفعه خیلی زود چشم هاش رو میبنده . زمانی رو یاد میاره که برای اولین بار ، توی راه مدرسه اونو دید . زمانی رو که دومین بار با دست و پای لرزون و یه گل سرخ بهش سلام گفت . زمانی رو که با سردی تمام ، جواب سلام نشنید . زمانی که بعد از مدت ها تونست بگه دوستت دارم . زمانی که این واژه رو متقابلا شنید . این دفعه با صدای قهقه ی اهالی خونه روبرویی ، پلکاش رو باز میکنه و میبنده . برف بند اومده بود . ساعت از نصف شب گذشته بود و مردم داشتن آخر هفته ی خودشونو جشن میگرفنن . دوباره گذشته هارو میبینه . زمانی که توی بیمارستان بالای سرش وایساده بود و با عجله اونو تا اتاق عمل بدرقه میکرد . زمانی که به درهای اتاق عمل نزدیک میشد . همین چند ساعت پیش . ساعت هایی که پشت اون درهای بسته ، دل توو دلش نبود . زمانی که دکتر بیرون اومد . زمانی که دنیا جلوی چشماش سیاه شد . اون موقع که پشت درها گریه میکرد. اون موقع که از گذشته ها خبر نداشت . اون موقع که همه کسانش رو از دست داد . اون موقع که خدای خودش رو تازه شناخت . اون موقع که آرزو کرد . بازم از خواب میپره . اما هرگز پلکاش رو باز نمیکنه و در همون حالت دوباره به خواب میره . ایندفعه لبخند توی صورتش کاملا معلومه . انگار خوابای خیلی خوبی میبینه . نور چراغ کم میشه .دوباره برفا شروع به پایین اومدن میکنن . دونه دونه روی موهای سیاه پسرک میشنن و بعد از چند دقیقه ، پسرک ، سفید سفید میشه . یه نفر میاد جلو میگه : هی آقا . با شمام . چرا اینجا خوابیدین . در همین حال دستش رو میزاره روی شونه ی پسر جوون . پسرک از سوی دیگه میفته روی زمین . هنوزم صدای قهقه ی خونه ی روبرویی به گوش میرسه . از کنار تیر چراغ ، دوتا نور که دستاشون توی دست همه دارن میرن به آسمونا. خداوند آرزوی عاشق یخ زده رو برآورده کرده بود تنهام ، بهش لبخند زدم و گفتم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز دیگه بهم گفت: می خواهم تا ابد باهات بمونم آخه می دونی خیلی تنهام ، بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز دیگه بهم گفت: می خواهم برم یه جای دور یه جایی که هیچ مزاحمی نباشه وقتی همه چیز حل شد تو هم بیا اونجا آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام، بهش لبخند زدم و گفتم : آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام ، یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ، براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم فکر خوبیه منم خیلی تنهام، یه روز دیگه تو نامه برام نوشت : من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم آخه می دونی من اینجا خیلی تنهام ، براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم : آره می دونم فکر خوبیه منم خیلی تنهام !!! حالا دیگه اون تنها نیست و از این بابت خوشحالم و چیزی که بیشتر از اون خوشحالم می کنه اینه که هنوز نمی دونه من خیلی خیلی تنهام.....
سلام بر امام غریب. امشب خیلی خیلی دلم گرفته. همیشه امام رضا را یک جور دیگه دوستش داشتم. برای همه پیامبران و امامان قلبا احترام قائلم . ولی امام رضا همیشه با یک سری خاطرات کودکی همراه بود. انگار توی ریشه من رسوخ کرد انگار عشقش توی رگهام جاری شد. نمی دونم. دلم می خواست مشهد بودم. کاشکی امشب که می خوابیدم، صبح با صدای نقاره های حرمت بیدار می شدم. دلم خیلی برات تنگ شده. برای حرمت. برای عطر ضریحت. برای قداست و پاکی رواق ها که چنان ادم را در برمی گیره که از زمین کنده میشی. دلم گرفته. مرا دریاب و واسطه بین من و خدا شو که تازگیا اینقدر ازش دور شدم که منو نمی بینه. دستمو بگیر. می دونی چند وقته دوریتو را حس میکنم. انگار پای جلو اومدن ندارم. دلم برای صدایت تنگ شده. برای نگاهت که چه مهربانانه به زوارت می نگری و چه مشتاقانه به دعای دل دردمندان گوش می دهی به صدای انانکه به پاکی تو توسل جسته اند تا چراغی باشی برای رسیدن به معبود اصلی. چراغ راهم باشم که گم شده ام. فقط میخاستم بگم میلادت مبارک از طرف همون که خیلی تو ضریحت گریه میکرد آخه هنوز دلش از جنس سنگه ، هنوز دلم واسه دلتنگی تنگه چطور دلش میاد از پا بیافتم ، بهش نازک تر از گل هم نگفتم باور ندارم منو تنها می زاره ، دلم واسش یه ذره شده اما دیگه نیست لعنت به تو ای دست سرد روزگار، حالا فقط من موندم و این چشای خیس هر چی به من بگی همون می شم ، فقط بازم بیا تو دستمو بگیر ای این دل صبور و بی کس من ، اون نمی یاد دیگه پیشت بهونه نگیر حالا من موندم و همین دو تا چشم گریون ، موندم تو این کوچه ها آسو پاسو حیرون حالا من موندم و تو و شب بی ستاره ، من و تو و خاطره های با اشکامون می باره خدا ازت می خوام یادش نیافتم ، چه حرفایی که از عشقم شنفتم خدا اگه نمی شنوه صدامو ، بهش بگو دلیل گریه هامو اونی که گفته بود عاشق ترینه ، حتی خیانتش به دل می شینه عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم عشق اول نازنینم دستتو بذار تو دستام عشق اول بهترینم بوی تو داره نفس هام عشق اول عشق آخر اگه امشب در کنارم تو رو دارم پس چرا چشم انتظارم عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره نکنه هنوز نگفتم که چقدر عاشقت هستم نکنه هرگز ندونی که تو رو من می پرستم نکنه هرگز ندونم راز اون ناز نگاتو نکنه هرگز نخونم شعرغمگین چشاتو اگه من حتی ندونم اسمتو ای مهربونم اگه تو حتی ندونی از منم نام و نشونی عشق اول مهربونم سرتو بذار رو شونم عشق اول مهربونم چتر موهات سایه بونم عشق اول عشق آخر نکنه خوابم دوباره نکنه تنهام بذاری بشه قلبم پاره پاره عزیزم ... دوست دارم . یکي بود و يکي نبود، اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم ! گيرم بازم بيادو از عاشقي بخوني /گيرم تا دنيا دنياست بخواي پيشم بموني /روز غمم نبودي خوشيت با ديگرون بود /منو به کي فروختي؟ اون از ما بهترون بود؟/ مياي بيا ولي حيف،حيف ديگه خيلي ديره/ حالا که خاطراتت يکي يکي ميميره/ کي گفته بود که تنهام وقتي تو رو ندارم /بازم ميگم بدوني منم خدايي دارم /برگشتي اما انگار تو باختي توي بازي /غرورتم شکستم به چيت داري مي نازي؟ چند وقت بود ندیده بودمش؟ چند وقت بود نگاهش نکرده بودم؟ ازم دور شده بود و من هنوز دوستش داشتم داشت گریه می کرد سعی کردم بخندونمش به همون شیوه ی ابلهانه ی همیشگی اما اون بزرگتر از این بود که با این چرندیات بخنده! آره ، اون بزرگ شده بود ، " عاقل" شده بود ، می فهمید! داشت گریه می کرد می دونم واسه چی واسه یکی که دوستش داشت و اون دوستش نداشت! دلم می خواست بهش بگم:حالا درد منو می فهمی؟ چقدر حقیر شده بود کیو دوست داشت؟ یه عوضی رو؟ چقدر حقیر بزرگ شده بود یادمه یه روزی بود که کوچولو بود اما متعالی یادمه یه روزی بود که به هرچیز احمقانه ای می خندید اما معنی غم رو می فهمید! اما حالا... به هیچی نمی خنده! حتی به اون کلمه ای که من بهش می گفتم! حتی به من! اما نمی دونه غم چیه اما نمی دونه دوست داشتن چیه " عاشق شدن " چیه! آخ که چقدر دلم می خواد هنوزم دستاشو بگیرم تو دستم و اون بخنده اون قهقهه بزنه تا با صداش شیطان بمیره اما حالا شیطان قهقهه می زنه و اون مرده گریه نکن مهربونم اگه تو دلت می خواد بزرگ باشی من هنوز دلم می خواد کوچولو باشم تا صدای خنده های تو رو بشنوم! اگه تو دلت می خواد عاشق یکی باشی که دیگران تاییدت کنن من دلم می خواد تورو دوست داشته باشم که از عالم و آدم سرکوفت بشنوم منم گریه کردم هزار برابر بیشتر از این اشکای بهاری تو که چند لحظه بعد از بین می رن! اما تو ندیدی اونم نمی بینه که تو داری گریه می کنی! می دونم یه روز دوباره برمی گردی به خودم! بر می گردی و همون دوستت دارم ها رو می گی! می دونم یه روز بر می گردی! هنوزم رازدارت منم!!!
تو بودی...من بودم...گرما هم بود...و کلی حرف برای گفتن. خیابونای شهر طور دیگه نگام می کردن...آخه تو باهام بودی...دست تو توی دستام بود... منم خوشحال از اینکه با توام بی خیال همه چیز و همه کس... فقط به تو فکر میکردم به اینکه دوستت دارم به اینکه دوستم داری... به اینکه چه روز قشنگی بود... به اینکه قشنگتر هم میشد. . . . اما کاش زود دیر نمی شد و دستامون از هم جدا نمی شد... چه حس خوبی داشتم وقتی کنارم بودی... و چه حس بدی وقتی باهم خداحافظی کردیم..... مثل روزهای قشنگ قبلی،تو تقویم زندگیم ثبت شد! فراموشت نمی کـــــــــنم! arash.hamidi
گفتی جرات داشته باش حرفتو بزن جرات داشتم و حرفمو زدم جرات داشتی شنیدی . هیچ وقت اینقدر احساس شجاعت نمیکردم... خیلی روز گندیه امروز نمیدونی تا شب چه بلاهایی سرم میاد. هنوزم بوی تو رو حس میکنم ....همین اذیتم میکنه... فکره بدیا درباره من کردی... ولی باور کن قصد بدی نداشتم فقط میخواستم آروم بشم که کاملا جواب عکس داد. دلم بدجور گرفته ... از خودم بدم میاد ... ولی قبول کن که تو هم بی تقصیر نبودی... الان که دارم اینو مینویسم دوست داشتم اینجا بودی و حالمو میدیدی.. خیلی دارم اذیت میشم! خوب همیشه که آدما آدم نیستن.... بعضی وقتا هم ..... در ضمن اینو هیچ وقت فراموش نکن.... من تو رو میخوام فقط فقط واسه خودت و نه چیزه دیگه.و هیچ چیز هم نمیتونه مانع این بشه. ازین به بعد احساسم رو...نیازم رو بت نمی گمو تو خودم خاکش میکنم تا تو دیگه ازم نرنجی! . دوستت دارم به خدا. لعنت به من a.h! بازم طرح یه سوال دیگه؟؟؟عشق چیست؟ پیرمردی
صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید
عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
آ این است که: روزی خواهی آمد وصدای قدم هایت به خط پایان چشمان منتظرم خواهد رسید با تو به خوشبختی سلام خواهم گفت می آیی تا اتاق تاریک دلم را روشنی بخشی می آیی تا مرهمی بر زخم های دلم باشی می آیی تا آهنگ دوست داشتن را برایت زمزمه کنم یادش بخیر بچگیمون بی خیالی سادگیمون یادش بخیر اون روزامون انکار خستگیامون یادش بخیر بچگیمون بزرگترین گناهمون جرزنی توی بازیمون یا زنگ زدنو و فرارمون یادش بخیر بازیامون اتل متل توتولمون قایم موشک تو حیاتمون از ته دل خنده هامون یادش بخیر چه زود گذشت بزرگ شدیم و غم رو دل نشست شدش قسمتی از این زندگی پست چرا قاب خنده ها شکست؟ *** بچه که بودم زیاد زنگ خونه ها رو می زدم و فرار می کردم و حتی این کارو موقعی که بزرگ شدم گاهی برای زنده کردن یاد بچگی با دوستم انجام می دادم ...اما هیچ وقت فکر نمی کردم که دوران کودکی ، دورانی باشه که یه زمانی سرمو برگردونم به عقب و با حسرت بهش نگاه کنم پس یاد و خاطره بچگیمون بخیر : آرش حمیدی یکشنبه۶/۵/۸۷ ساعت ۱۱.۰۰ تمام زندگيم را دلتنگي پر کرده است گاهی اوقات احتیاج به یه آدمی داری٬ یادش بخیر .... آن شب ها که تنهایی عادتم شده بود و دلتنگی تکیه کلام ترانه هایم در رؤیا کنارم بودی .... اما حالا .... تازه می فهمم که آن پرنده چه گفت: « یادش بخیر قفس٬ یادش بخیر بی تابی برای پریدن برای پرواز ....» پنجه های عقاب آسمان را از او گرفته بود .... - .... - چقدر شبیه ستاره ها شدی .... اونقدر نزدیکی که می تونم بچینمت ....!! اما وقتی دست دراز می کنم .... تازه می فهمم که چقدر دوری ....!! یه روز آرام تابستونی آرش ... می خوانمت دست هایم را بگیر دست هایم با طنابی سخت و محکم بسته است گرچه پایم از گره خوردن به ظلمت رسته است با دو پایم دور دنیا در فراغت گشته ام گرچه حالا در میان بازوانت این چنین سرگشته ام
دست هایم را بگیر دست هایم جای داغ بی گناهی خورده است گرچه حس درد از دست مسکن مرده است
رنگ و کاغذ در فراغت بیقراری می کند دست های بسته ام ارام زاری می کند
داد وشیون در گلویم حبس و زندانی شده تو نبودی تا ببینی, ترس هم چندیست پنهانی شده!!! تو نبودی تا در آغوشت غمم رسوا شود دربرت آرام گیرد این دلم در میان بازوانت باز هم شیدا شود دست هایم را بگیر دست هایم مست هم آغوشی دستان توست سردیش از بند نه! از دوری و هجران توست آرزویش بوسه ای بر گرمی دستان توست... دست هایم را زمانی رنگ ها خیسانده بود رنگ هایی که بشر از خلق آن درمانده بود رنگ هایی لایق نقاشی دستان تو طرح هایم شهر را در هر گذر پوشانده بود
نیمه شب حجم سیاهی جام رنگم را شکاند گرچه زخم خنجری را در دل و جانم نشاند جام امیدم را ندید و این چنین, دست هایم بسته شد اما دهانم باز ماند! اون روز رو خوب یادمه ,یادمه که گفتی بر میگردی گفتی که ده روزه دیگه بر میگردی درست که روزهاش هفته بود هفته برام ماه شد ماه هم سال شد. درست که روزها شب بود شباش هم هر کدوم قرنی بود . ولی هر چی بود تموم شد .امروز شب دهم . امشب فکر نکنم صبح بشه اصلا صبحی هست که صبح بشه اصلا خورشیدی هست که طلوع کنه. میترسم میترسم که امشب صبح بشه و خورشید هم طلوع کنه و باز تو نیایی میترسم از اون روز دهمی که تو بر نگردی و باز روزها هفته بشن هفته برام ماه بشه ماه هم برام سالی بشه و دوباره روزها برام شب بشه و شبها هر کدوم قرنی بشن ! دیگه نمیخوام چشم انتظار باشم . دیگه نمیخوام شهره آفاق باشم تو نبودی ببینی چی بروزم اومد. درست که سخت بود ولی قشنگ بود قشنگ بود چون بخاطر تو بود و چون انتظار کشیدن بخاطر تو بود قشنگ بود میترسم میترسم که صبح بشه و بازتو نیایی گاهی خواب میدیدم گاهی حس میکردم که واقعیت گاهی هم حسرت میخوردم که چرا خیالی نمیدونم هیچی نمیدونم یادم میاد اون روز و کنار ساحل روی شنها با هم قدم میزدیم دستم تو دستت بود اگر هوا طوفانی نمیشد تا ابد کنار ساحل با هم قدم میزدیم یادت میاد که در سکوت محض با هم حرف می زدیم .یادت میاد تموم حرفهای قشنگ رو توی اون سکوت بهم گفتیم؟ یادت میاد فقط صدای موج دریابوداینگاری موج دریا هم باساحل داشت عشقبازی میکرد یادت میاد...
حالا
دیدی چرا میگم زندگی مثه مار و پله میمونه ٬ نمیدونم چند بار تا حالا توی
زندگی مار نیشت زده ولی امیدواره هربار که نیشت زد دوباره تاس رو انداخته
باشی. میدونم که جا نزدی. میدونی اگر مار نبود نردبون معنا نداشت .
امیدوارم زندگیت همیشه پر از نردبون باشه و خودت هم نردبون باشی برای
دیگران. این رو هم بدون تعداد دفعاتی که میتونی تاس رو بندازی محدوده چون
همه میخوان که توی این بازی شرکت کنن. پس بگو یا علی و دوباره تاس رو بنداز عشق زمانی است که نتوانی به چیزی جز او فکر کنی. خدايـا مرا ببـخش اگر مـاهی قلبـم بر خـلاف جريـان رود توست . مرا ببـخش اگر شـادابم و جـسور اگر بی عقلـم و عاشـق. خدايـا مرا ببـخش مرا ببخش اگر متـرسک باغچه ی قلبـم، ايمانم را پرواز داده است و اگر تو رادر ميـان خوشـه های قلبـم پنهـان ساخته ام. مرا ببخش اگر اينـگونه ام. خدايـا مرا ببـخش او را از من گرفتند بی آن که بدانند با من چه می کنند گناهی بر آنان نیست مقصر منم. سر راهم سبز شدند و آسان بردندش گناهی بر آنان نیست مقصر منم. کسی او را نگرفت خودم دادمش.........چه آسان و ساده مقصر منم. او را از دست دادم و به بیهودگی رسیدم... در تاریک ترین لحظه ها به روشنایی اش دادم و در تنها ترین اوقات به آنها سپردمش. سکوتم از دستم رفت و گناه از دست رفتنش بر من است آری مقصر منم. مي روم خسته و افسرده و زار سوي منزلگه ويرانه ي خويش به خدا مي برم از شهر شما دل شوريده و ديوانه ي خويش مي برم ، تا كه در آن نقطه ي درو شستشويش دهم از رنگ گناه شستشويش دهم از لكه ي عشق زين همه خواهش بي جا و تباه مي برم تا زتو دورش سازم ز تو ، اي جلوه ي اميد محال مي برم زنده به گورش سازم تا از اين پس نكند ياد وصال ناله مي لرزد ، مي رقصد اشك آه ، بگذار كه بگريزم من از تو ، اي چشمه ي جوشان گناه شايد آن به كه بپرهيزم من بخدا غنچه ي شادي بودم دست عشق آمد و از شاخم چيد شعله ي آه شدم ، صد فسوس
عاقبت بند سفر پايم بست مي روم ، خنده به لب ، خونين دل مي روم ، از دل من دست بردار اي اميد عبث بي حاصل به او گفت پنج وارونه چه معنا دارد ؟♥ خواهر كوچكم اين را پرسيد♥ من به او خنديدم♥ كمي آزرده و حيرت زده گفت♥ روي ديوار و درختان ديدم♥ بازهم خنديدم♥ گفت ديروز خودم ديدم♥ مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينا ميداد♥ آنقدر خنده برم داشت كه طفلك ترسيد♥ بغلش كردم و بوسيدم و با خود گفتم♥ بعدها وقتي غم♥ سقف كوتاه دلت را خم كرد♥ بي گمان مي فهمي♥ پنج وارونه چه معنا دارد یه روز وقتی با زنش از کنار رودخونه می گذشت زنش افتاد داخل آب و آب زنش را برد هیزم شکن داشت گریه میکرد که یه دفعه فرشته باز هم آمد و پرسیدکه چرا گریه میکنی هیزم شکن:گفت فرشته بدادم برس زنمو آب برد گفت زنمه دوسش دارم فرشته رفت زیر آب و با *جنیفر لوپز* اومد بالا وپرسید :زنت اینه "هیزم شکن فریاد زد آره خودشه"زن من اینه فرشته عصبانی شد و گفت تو دروغ گفتی این خودش رو بیمه کرده غرق نمیشه هیزم شکن جواب داد: اوه فرشته منو ببخش. سوء تفاهم شده میدوونی اگه میگفتم لوپز زنم نیست می رفتی و با آنجلیا جولی بر میگشتی و بازهم اگه به آنجلیو جولی نه میگفتم تو میرفتی و با زن خودم بر می گشتیاون وقت تو هر سه تا رو بهم میدادی .اما فرشته دوستدار شما آرش حمیدی ۴/۱۱/ pm 8:00 ۸۶
یکی بود یکی نبود يه روزی از روزا با يه دختری آشنا شدم. اون اولا واسم مثل يه دوست خوب بود. يه دوست که باهاش بتونم راحت درد دل کنم. ولی کم کم خيلی بهش عادت کردم. واسم با ديگران متفاوت بود. عاشقش شدم. عشق اولم بود. نمی دونستم چه جوری بهش بگم. چه جوری نشون بدم که دوستش دارم. روز ها گذشت.......................... من هم هر کاری که می تونستم می کردم که بهش نشون بدم که دوستش دارم. يه روز قلبمو تقديمش کردم٬ قلبمو پس داد! دختر عجيبی بود. اصلا توو خط عشق و عاشقی نبود. همين جور عاشقش موندم... يه روز اومد گفت: " اين دوستمه اسمش سعيد هست." يهو يه چيزی قلبمو فشار داد. بغضمو خوردم و لبخند زدم گفتم: "خوشبختم." ديگه چيزی از دلم نمونده بود. اون لبخند از ته دل نبود. فقط ماهيچه های صورتم بودن که به صورت يک لبخند شکل گرفته بودند. که باز هم ناراحت نشه! يه روز درحالی که گريه می کرد به خونم اومد و گفت: "با هم جرو بحثمون شده. می تونم پيشت بمونم؟" با اين حال که می دونستم اين قلبمه که باز هم بايد درد بکشه و جيک نزنه٬ لبخند زدم و گفتم: "بله که می تونی." بغلش کردم و سرش رو گذاشتم رو شونم که گريه کنه تا آروم بشه... چندين ماه گذشت... يه روز بهم زنگ زد و گفت: "پنجشنبه هفته ی ديگه عروسيم هست. کارت دعوتو کی بيارم خونتون بهت بدم؟" ديگه نمی فهميدم چی ميگه. منگ شده بودم. يهو ديدم داره ميگه: "... کوشي؟ الوووووو...." گفتم: "اينجام. اينجام. يه لحظه رفتم تو فکر." گفت: "تو هميشه وقتی با من حرف می زنی ميری تو فکر!" گفتم: "فردا خونه هستم. حدود ساعت پنج بيا دعوت نامه رو بده." ياد اون روزهای اول که تازه باهاش آشنا شده بودم افتاده بودم. خلاصه با هزار تا وول خوردن و کلنجار رفتن تونستم يه سه ساعت بخوابم. فردا ساعت پنج زنگ در به صدا در اومد. خودش بود. بازم سر ساعت! در رو باز کردم. به چشماش زل زدم. هنوزم عاشقش بودم. ولی ... گفت: "يوهو. کجايی؟ بيا اينم دعوت نامه. پنجشنبه می بينمت." تا پنجشنبه بياد٬ نمی دونم چه جوری زندگی کردم. همه چيز واسم مثل جهنم بود. نمی تونستم تحمل کنم. دوست داشتم برم بالای يه کوهی و تا دلم می خواد داد بزنم..... پنجشنبه کت شلوارم رو پوشيدم. به سالن که رسيدم٬ اونو توو لباس عروس ديدم. چقدر زيبا شده بود. اومد جلو و بهم گفت: "خوش اومدی امين. برو يه جا بشين. اميدوارم بهت امشب خوش بگذره." دستشو گرفتم و لبم رو آوردم نزديک گوشش و گفتم: "نه. اومدم اين کادوی ناقابل رو بدم و برم. تو هميشه توو قلب من هستی. منو يادت نره!" نا خود آگاه دستانم بالا اومد اشکام دونه دونه می ریخت و گفتم خداحافظ بی وفا ترین با وفا "خداحافظ!" حالا اين من بودم و تنهايی هام که بايد تا ابد باهاش می ساختم!.. متین و مانا باشید من ۷/۱۱/۸۶ 11.00 am

امید داشتم نوری بتابد و من آن عشق را ببینم
آیا عشق زندگی ام هنوز در آن صندوقچه كوچك من بود ؟
امید داشتم هنوز باشد
اما وقتی ان را گشودم چیزی از عشق در آن پیدا نكردم
یك مشت خاطره بود
یك مشت دفتر خاطرات
یك مشت خاك...!
و آن چیزی كه از من مانده بود
حسرت بود
آن حسرت تمام وجودم را فرا گرفت
به طوری كه حتی حس میكردم مرا در قفس گذاشته اند
و از این خاك و از این زندگی دور می کنند... !
آیا چنین بود ... ؟ ... !
دفتر خاطرات را ورق زدم به امید پیدا كردن عشق
اما چیزی در آن ندیدم جز نوشته هایی بر روی كاغذ
انگاربه من لبخند میزند و به من می گفتند : ما را بخوان
آنها نمی دانستند من فرصت اندكی دارم و وقت خواندن ندارم
باز شروع به گشتن كردم
شاید چیزی بیابم ورقها را زیر رو كردم چیزی نبود
هیچ نشانی از عشق ندیدم
ولی در ته صندوقچه یك گل سرخ بود
آن گل سرخ خشكیده نشده بود
و بوی معطر گل سرخ همه جا را پر كرد
و آن نشانی از عشق بود كه به دنبالش فرسنگها راه رفتم
تا آن را بیابم و زندگی خاك خورده ام را با عشق بسازم
بی انكه بدانم عشق در درونم است نه جای دیگر
و من چشم انتظار ، در حسرت یک نگاه تو
به انتظارت نشسته ام ...
روزگار غریبیست نازنین ...
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم





اما با ورود به دبیرستان هر چه این اساتید محترم رشته بودند پنبه شد و نامه اعمال ما با یک سری موارد رنگین تر شد...
ـ تفریح سالم در کوچکترین فرصت حاصله





















lovee
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فریاد بزنم...؟
اجازه هست که هر نفس ترانه بارونت کنم...؟
ماه و ستاره رو بازم فدای چشمونت کنم...؟
اجازه هست که خنده هات قلبمو از جا بکنه...؟
بهت بگم عاشقتم, دوستت دارم یه عالمه...؟
اجازه هست بهت بگم عشق تو, توی سینه امه...؟
جونم روهم به پات بدم, بازم برای تو کمه...
به من بگو...
بگو به من...
بگو منو دوستم داری...
بگو که واسه هوست پا رو دلم نمی ذاری...
اجازه هست نگاهتو توی خاطرم قاب بکنم...؟
چشمی که بد خواهمونه, به خاطرت خواب بکنم...؟
اجازه فریاد بزنم:توی قلبمی تا به ابد...؟
بدون اگه رسوا بشم, به خاطرت خوبه نبرد...
اجازه هست کنار تو به اوج ابرا برسم...؟
دست تو توی دستم و برم به فردا برسم...؟
اجازه هست دریا بشم, کویر رو پیمونه کنم...؟
تو صدف دلم بشی, من توی دلت خونه کنم...؟
اجازه هست یه لحظه باز توی چشات نگاه کنم...؟
بایک نگاه بی ریا روی غم رو سیاه کنم...؟
اجازه هست....................؟؟؟؟
نگران نباش من آنقدر امروز و فرداهای نیامدن را دیده ام
!!که دیگر هیچ وعده ی بی سرانجامی خواب و خیال آرزویم را آشفته نمی کند
حالا یاد گرفته ام
که فراموشی دوای درد همه ی نیامدن ها و نداشتن ها و نخواستن هاست
یاد گرفته ام
که از هیچ لبخندی خیال دوست داشتن به سرم نزند
یاد گرفته ام
...که بشنوم: تا فردا
و به روی خودم نیاورم که فرداها هیچ وقت نمی آیند
کاشکی هیچوقت از خیال آرزو هایم نمیرفتی ای مژده آمدن زندگیم
با این که رفتی هنوز بوی عطر بودنت رو حس میکنم
دوست دارم هر روز و هر شب برایت دعا کنم بر روی همان سجاده عشق
هر کجا هستی یادت در ذهنم سبز میماند
آرش حمیدی
88/1/15

اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!
"چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست
بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد
مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.
نشناختمت دوست، مرا ببخش
آخر این تو نبودی!!
چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.
مرا می دیدی و نمی دیدی...
می خواستی و پس می زدی...
دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی
چه بر سرت آمد در یک سال؟
چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟
دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است
به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری
که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...
نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی
دستانت زجه می زد
برای گرفتن دستان من
ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم
ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............
لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت
شاید برای آخرین بار...
بوی بهشت را احساس کردم
نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی
که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم
آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!
خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟
امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟
که می گویم کاش همین امروز تمام کند...
8/1/88 بیمارستان امید

نه میتونی بگی تقدیره نه میتونی بگی شانسته هیج اسمی نمیتونی روش بگذاری

((خاکی باش !
اما اجازه نده بالهايت خاکی شوند ...))
روی بالهايم را خاک گرفته
بالهايم سنگين شده اند ...
يادش به خير ..روزهای سبکبالی !
... 
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()




رفتم چون دوستت داشتم
باز
هم غم غربت و تنهایی را احساس کردن سخت است.خیلی غمناک است که
بازهم در عین ناباوری دستهایت تنها بماند, قلبت بی صدا بشکند و
سخت آنکه وقت رفتن نتوانی بگویی خدا حافظ و فقط با حسرت به امید
دیداری دوباره کوله بار ببندی.
عزیزم
نه این بار تو مقصر نبودی , تقصیر من هم نبود.
بی دلیل , اما روزگار دیگر عاشق ها را نمی خواهد.اگر چنین نیست پس
چرا دوباره تنها شدم.
وقتی سفر کردم چشم های بارانی ام را فقط با خود بردم.وقتی ورق
ورق خاطرات کهنه دل را نگاه می کنم از خود می پرسم چرا تقدیر من
اینچنین بود؟
چرا بازهم حسرت شروع شد؟
انگار انتظار و حسرت سایه های من هستند.
نه عزیزم
من به یاد ندارم بد بوده باشی یا حتی لحظه ای دلم را شکسته باشی
ولی من جواب همه خوبی هایت را با سفرم دادم.
با صدای بلند به فرشته های سفید آسمانت می گویم تقصیر من نبود
این روزگار پلید بود که اینگونه می خواست.نمی دانم شاید با خود
اندیشیده باشی که من سنگ بودم که از دوریت آب نشدم, اما وقتی
بهار پرستوها در بلندای خانه ات دوباره باز آمدند خواهم گفتشان
که بگویند رفتم چون دوستت داشتم.
نه عزیزم
نمک دان شکن نیستم,هرگز فراموش نخواهم کرد که مثل شمع در شبهای
تاریکم سوختی و آب شدی و امید را دردلم زنده نگه داشتی... منی که
شاید اگر تو نبودی خیلی پیش از این ها فاتحه زندگی ام را خودم
برای خودم خوانده بودم.
عزیزم
از خدا می خواهم یکی مثل خودت_ فرشته گونه_ تو را امید دهد.
تنهایت گذاشتم ولی قلبم هیچگاه تنها نیست یادت برایم همیشه شیرین
است.
باور کن دیگر گریه هم نمی تواند این درد را تسکین دهد
شاید دیگر هیچ گاه تو را نبینم ولی همیشه به یادت و به نامت
روزهای سخت تنهایی را پشت سر می گذارم.
خلوتگاه من دفتر و قلم است.
در خلوت من همیشه حکم اول را داری.
برای دنیایم خورشید بی غروبی که گرمایت سردی بی کسی ام را از بین
می برد.
مهربانم
بی شک خود می دانی دلیل رفتنم چه بود...
بارها برایت گفتن از اینکه برایم زیادی و برایت ناچیز هستم.
تو آنقدر روح وسیعی داری که من حیفم آمد آن را در زنجیره محدودیت
های خودم زندانی کنم.
خود می دانی یکی مثل من در دنیای از محدودیت ها گام بر می دارد ,
در دنیای از...
دیگر توان گفتن ندارم...
این یاد داشت برای توست... فقط برای تو
نمی دانم شاید هیچگاه نخوانیش اما ...
فقط باور کن
به خودت قسم
رفتم چون دوستت داشتم


کاش اینجا بودی
دلم دارد می پوسد
عکسهایت را گذاشته ام روبرویم
گونه هایم اشکبار ست
آن نگاه غمگینم
آن سکوت عذاب آور
ن ا ب و د م می کند
کاش بودی و دستانت می شد لحظه اي برای من
نگاهم می شد تنها برای تو
می رفتیم در وجود هم
آن وقت شاید کمی از این آشفتگیهایم کاسته می شد
این روزها من را چه شده
چرا هی نابود می شویم در خود !
دیشب وقتی به رويا دیدمت،
وقتی صدای گریه هایم پیچید در ثانیه هایم
ت م ا م کردم
از این بی کسی ها، از این سکوتها،
از این چشمهایی که بعد از رفتنت
مهمان همیشگیش شده اشک و اشک و اشک ...
کی خیال آمدن داري نمی دانم !
ندانستم چه کنم، نمی دانم چه کنم، باید چه کنم،
چرا هیچ کاری نمی توانم بکنم !؟!؟
خیال می کنم اینک باز در کنار منی، درست روبروی من،
چشم می دوزم به چشمهایت و التماست می کنم باز نروي !
بودنت زندگی است ، باش برایم
گذشت اون روزایی که زیر بارون نم نم قدم می زدیم ....گذشت اون روزایی که زیر افتاب کمرنگ روی نیمکت می شستیم و قصه می گفتیم گذشت اون روزایی که دور اتیش جمع می شدیم و صدای خنده هامون پرنده هارو می ترسوند گدشت اون روزایی که بی خیال سرما ادم برفی درست می کردیم گذشت اون روزا ......





تو نمی گذری
سرجات محکم نشستی !
سرجات ، روبه روی چشمای من !
.
نزدیک تر می آی
عطرت همه اتاق مو پر می کنه و
به آغوشم ، اندازه می شی
.
اما
وقتی می خوام چشمامو به چشمات بدوزم
تو باز می ری و
همون دور ، سر جات محکم می شینی !
.
تو، رفتنی نیستی !
حتی اگر وقت رفتنت باشد
تصویر تو را تار می کنند
و تو باز شبیه خواب هایم می شوی
مبهم و زیبا
دلم را باد می برد
حرف جدیدی نیست ، حس تازه ای نیست ، خوب می دانم !
خود هم خسته از اینهمه تکرارم
اما چه کنم
دلم گرفته و جز این هوایی ندارم !
اما دل گیری ها بی تفاوت از هم نیستند
هر بار تازه می شوند با یک طلوع دوباره تکراری ، هر روز شکل دیگری به خود می گیرند .
مثلا امروز که تلخی اش
از نبودن است
نه از نبودن تو ، نه از نبودن او یا هیچکس دیگر
سختی اش از نبودن من است
نبودن من در همین خانه
در این یک وجب از دنیا که خاطره ساز بوده است
که عزیز است
در این روزگاری که عزیزی نیست
در تصاویر پاره پاره ذهن سیاه و سفیدم !
تو نیستی ، من هم نیستم !
پس چگونه از بودنم در روزهای نیامده سخن بگویم
روزهایی
که کاش نیامده ، می رفتند مثل طفلی که مرده به دنیا می آید !
پس ببین ای همه بی معرفتی های عالم
نبودن چقدر سخت است !
و تو چه راحت رفتی !
رفتی و گذشتی از گذر ویران شده این خرابه باران خورده !
حالا انگار نوبت من رسیده است
نوبت مهمانی یک تار غمگین دیگر
که از دفتر خاطره ها می نوازد
آرزوهای بر باد رفته را !
آرزوی من ! نرگسی ترین نرگس عالم
در همان روزهای رفته به تماشایت می نشینم و
روزهای نیامده را فراموش می کنم
تا این خانه
همیشه خانه خاطره ها باقی بماند !
بعد آرام چشم هایش را بست و سر بُرید
هوای عشق صمیمی و کوچکم را
که در آن حوالی
کودکانه
دور دریای چشم هایش می دوید !

خيلي تنهام








![]()
![]()

يکي داشت و يکي نداشت، اوني که داشت تو بودي اوني که تو رو نداشت من بودم !
يکي خواست و يکي نخواست، اوني که خواست تو بودي و اوني که بي تو بودن رو نخواست، من بودم !
يکي آورد و يکي نياورد، اوني که آورد تو بودي و اوني که که جز تو به هيچ کس ايمان نياورد من بودم !
يکي بود و يکي نبود، اوني که بود تو بودي اوني که دل به تو باخت من بودم !
يکي گفت و يکي نگفت، اوني که گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو نگفت من بودم !
يکي ماند و يکي نماند، اوني که ماند تو بودي و اوني که بدون تو نمي تونست بمونه من بودم !
يکي رفت و يکي نرفت، اوني که رفت تو بودي و اوني که به خاطر تو، تو قلب هيچ کس نرفت من بودم !
يکي رسيد و يکي نرسيد، اوني که رسيد تو بودي و اوني که مثل کلاغ ها، هنوز به مقصد نرسيده منم ...! ! !








تا بهم ثابت کنی که دوستم داری.
اما من گفتم من جلو تر از تو می پرم که بدونی من بیشتر دوست دارم.
من پریدم اما تو آهسته تو آب امدی.
ازت پرسیدم چرا نپریدی بهم گفتی اخه از آب می ترسم.
بهت گفتم ای کاش این رو بم می گفتی که دستتو می گرفتم تا نترسی.
اما نگاه تو باز هم بهم گفت که دوستم داری.
ولی نفهمیدم چرا نذاشتی
می خوام بدونم این دوست داشتنه تو واقعی بود؟

ما که بهم نمی رسیم بسه دیگه
بذار برم..
کی گفته که به جرم عشق یک عمری پرپرت کنم..
حیف تو نیست کنج
قفس چادر غم سرت کنم..
من نه قلندر شبم.. نه قهرمون قصه ها.. نه بنده حلقه
به گوش..
نه ناجی فرشته ها.. من عاشقم همین و بس .. قصه نداره بی کسیم.
.
قشنگی قصه ماست که ما به هم نمی رسیم
هشتم ماه مبارك رمضان www.arash65red.webzzz.com

شاید روزی هزار بار تو وبلاگهای مختلف و تو
کتابها و تو فیلمها و تو ترانه ها برات تکرار شده
اگر تا حالا عاشق شده باشی
یا حداقل این جوری فکر کرده باشی که عاشقی
حتما الان واسه خودت یه تعریف از عاشقی داری
عشق به هر چیزی.... یا به هر کسی
شاید بشه گفت عشق ترازهای متفاوتی داره!
حالا من می خوام از تو دوست خوبم یه سوال بپرسم:
"تو عشق رو چه جوری فهمیدی؟"
منتظر جوابت هستم
شاید عشق رو از اون تپشی که قلبت جا انداخت فهمیدی
شاید وقتی برای اولین بار تو بارون نگاهش گیر افتادی
شاید وقتی که گرمای دستهاش
واسه اولین بار قلبت رو سوزوند
شاید حس تو از بازی های کودکی تو قلبت جا مونده بود.
بهم میگی.......
www.arash65red.blogfa.com


پرستاران
ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت
عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته
باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او
گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه
را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود
!
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه فرشتهای و چه کسی است !



چرا که مهربانی را در وجودت دیدم
با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی
و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم
نه تو از عشق من دست میکشی
و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود
سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم
پیمود چرا که شب عشق بسیار طولانی است
و قلبم در آرزوی تو می سوزد
آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی
خورشید وجودت پنهان می گردد
و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند
و به دنیای غریبی می برند
همیشه در قلبم حضور داری
و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است
تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی کرده ام
محبوبم همیشه به انتظار
بازگشتت خواهم ماند
دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا ایمان دارم و به تو احتیاج...! پس میدانی تورو لحظه به لحظه نفس میکشم پس نگذار دلتنگیهای گذشته تاوان این روزهای قشنگم را بگیرند پس تنهایم نگذار



دلتنگي از کسي که دوستش داشتم و عميق ترين درد ها و رنجهاي عالم را در رگهايم جاري کرد !
درد هايي که کابوس شبها و حقيقت روزهايم شد٬ دوری از تو حسرتي عميق به قلبم آويخت و پوست تن کودک عشقم را با تاولهاي دردناک داغ ستم پوشاند .
دلتنگی براي کسي که فرصت اندکي براي خواستنش ٬ براي داشتنش داشتم.
دلتنگي از مرزهايي که دورم کشيدند و مرا وادار کردند به دست خويش از کساني که دوستشان دارم کنده شوم .
در انسوي مرزها دوست داشتن گناه است ٬ حق من نيست ٬ به اتش گناهي که عشق در آن سهمی داشت مرا بسوزانند .
رنجي انچنان زندگي مرا پر کرده است٬ آنچنان دستهاي مرا از ....!! 
یه دوستی٬
که ایستاده رو به روت
که توی چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو٬ صورتت خم شه و دستت رو بذاری روی گونهت و دوباره نگاش کنی
ببینی که خشمگینه٬
ببینی که از دستت عصبانیه
توی اخم صورتش ببینی که دوستت داره
ببینی که دوستته.
که نگاش کنی٬ همونجوری که دستت روی صورتیه که اون بهش کشیده زده٬
که بهت بگه « تو چته؟ بسه٬ به خودت بیا .. تو چته .. »
که سرت فریاد بکشه ..
که تو یه هو بلرزی٬
که بری بغلش٬
که بغلت کنه٬
همون دستی که کوبید تو صورتت رو بذاره رو سرت٬ توی موهات٬
که سرت رو فشار بده توی گودی شونش٬
که تو چشمات رو ببندی٬
روی شونهش گریه کنی٬
بلرزی٬
و با خودت فکر کنی که « تو واقعاً چته .. »


با هفت زبان
در اوج عشق و عاطفه ایستاده ای
سرشار از تکلم درخت و آفتاب
سرشار از تنفس آینه و عود
سرشار از بلوغ آسمان
و من هر چه می آیم
به انتهای خطوط دستان تو نمی رسم

آنها به استاد گفتند : ما به شهر ديگری رفته
بوديم که در راه برگشت لاستيک خودرومان پنچر شد و از آنجايی که زاپاس
نداشتيم تا مدت زمان طولانی نتوانستيم کسی را گير بياوريم و از او کمک
بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم. استاد فکری کرد و
پذيرفت که آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند.
چهار دانشجو روز بعد به
دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يک
ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند. آنها به اولين مسأله
نگاه کردند که 5 نمره داشت. سؤال خيلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ
دادند. سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازی پشت ورقه پاسخ بدهند
که سؤال اين بود :


بعد آن را به روي يك دفتر ... تانخورده قشنگ چسباندم ...
نامه ي تو چقدر خوشبو بود ... بوي گلهاي رازقي ميداد ...
حرفهايت هنوز هم طعم ... عطر پائيز عاشقي ميداد ...
گفته بودي عجيب دلتنگي ... دل من هم براي تو تنگ است ...
پيش من هم غروب غمگين است ... پيش من هم طلوع كمرنگ است ...
خوشم آمد چقدر دانايي .. حالي از حال من نپرسيدي ...
ولي از پشت قاب دلتنگي ... زردي ام را چه زود فهميدي ...
ياس زرد دو خانه آنورتر ... داشت ديشب تورا دعا ميكرد ...
تشنه بود و نبودي و او داشت ... التماس پرنده ها ميكرد ...
گفته بودي ز غيبت باران ... باز هم درد مشترك داريم ...
تا بخواهي شقايق تشنه ... گل سرخ پر از ترك داريم ...
دوريت كار دست من داده ... فاصله كه ميان ما كم نيست ...
هيچ كس روزگار و اقبالش ... مثل ما بي نشان و مبهم نيست ...
فكرت اينجا ميان گلدان است ... جلوي چشم آرزوهايم ...
تو خودت را به جاي من بگذار ... تو دلت سوخت من چه تنهايم ؟؟؟
سالها ميشود كه با عكست ... توي اين شهر زندگي كردم ...
با يكي دو تماس كوتاهت ... ماه ها رفع تشنگي كردم ...
ولي آخر چقدر بنشينم ... نامه اي حرف روشني چيزي ...
گل خشكي ميان اين كاغذ ... كه به آن وعده اي بياميزي ...
بنويس از خودت از اين نامه ... دو سه خط مختصر فقط فهرست ...
فقط اين بار خواهشي دارم ... عكس تازه براي من بفرست ........................................
بازم مثل هميشه ... منتظر جوابتم ... خداي نور و ابريشم ... قرارمون همون جايي كه ... يه دنيا عاشقشم ...
كسي كه بيشتر از همه دوست دارم هاي دنيا دوستت دارد ..
.

وقتی به تو مي انديشم دلم برای خودم تنگ ميشود.
در آن تنهايی که ياد و خاطره تو بندی می شود بر تارو پود ذهنم.
چه خوش است انديشيدن به تو و نوشتن از تمام آن لحظات غمبار بی تو بودن.
دلتنگی، دلتنگی، دلتنگی
آدم دلتنگ که می شود چه فکرهاکه نميکند..
چه انديشه ها که در خيال خود ندارد.
وچه روياها که گاه خنده را طرحی ميکند برلبان وگاه غم را بغضی ميکند شکسته در گلو تا در پی بهانه اين اشکی شود جاری بر گونه ها.
چه دلگیرند اين لحظات.
نمی دانم كه غنيمت شمارمش يا بر تمام اين انديشه های از هم گسيخته و لغزيده در ذهن انديشه های ديگری يابم كه چه بايد بكنم.
راستی من چه كاری بايد بكنم..
نمی دانم،نمی دانم، نمی دانم
ای كاش تو بدانی.
نمی توانم بنوسم هر چند كه بايد از خيلی چيزها بنويسم و شايد تو بعدها برايم خيلی چيزها بگويی.
هر چه كه هست بيا شريك شبنم ساده زندگی باشيم
به خود دروغ نگوييم وبه هم..
بگذاريم كه انديشه های سبز پيچكی شود بر ذهن.
وبگذاريم كه خيال فاصله های جدايی افتاده را طی كند
و حس كنيم آنچه را كه دوست داريم..
زمان آن نيست كه هر چه دلم می خواهد بگويم
اگر باران ببارد
چتری خواهم شد برای تو..

تعجب نکن آره اینها همش رویای منه همونایی که حسرتشو میخوردم که چرا خیالیه...



متین و مانا باشید " آرش حمیدی www.arashhamidi.blogfa.com

عشق زمانی است که دستش را در دست داری و آغاز آشنایی تان را به یاد نمیاوری.
عشق زمانی است که هر وقت خبر جالب یا غم انگیزی می شنوی به اولین کسی که دوست داری بگویی ، اوست .
عشق زمانی است که اگر شرایط فراهم نشد چند وقتی او را ببینی ، احساس بیماری و کسالت کنی .
عشق زمانی است که وسایلی را که دوست دارد بلافاصله برایش می خری، فقط چون می دانی وقتی ان را به او می دهی به تو لبخند می زند.
عشق زمانی است که تو رضایت او را به رضایت خودت ترجیح دهی.
عشق زمانی است که او لباسهای زیبایش را فقط به خاطر تو بپوشد .
عشق زمانی است که هر وقت از موضوعی نگران است ، به او ارامش دهی.
عشق زمانی است که حتی وقتی در مهمانی جای زیادی برای نشستن هست درکنار تو بنشیند.
عشق زمانی است که بعد از انکه از او جدا شدی ، دیگران را با او مقایسه کنی و همه ی انها را در مقابل او کوچک ببینی .
عشق زمانی است که " زندگی " می کنی
عشق زمانی است که به اوج می رسی








افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید : چرا گریه میکنی هیزم شکن بهش گفت تبرم توی رودخونه افتاده عصای دستم بود آب تبرم را برد
فرشته رفت زیر آب و با یه تبر طلایی اومد گفت این تبر توست.هیزم شکن گفت نه فرشته دوباره به زیر آب رفت و با یه تبر نقره ای برگشت گفت این بود تبرت باز هم هیزم شکن جواب داد نه
این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست هیزم شکن گفت آری این تبر من است؟
فرشته از صداقت مرد هیزم شکن خوشش آمد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خانه شد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
من یه آدم فقیرم وتوانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم و به همین دلیل تکیه به بار اول کردم![]()
![]()
![]()



....
اون شب اصلا خوابم نمی برد. خُل شده بودم.















