چند تا دوستان گفته بودن از خودم تو وب بنویسم میخواستن ببینن 2 پا هستم یا 4 تا پا دارم : مینوسم که بدونید 4 تا پا دارم؟
ساعت3:42 نصفه شب روز 18بهمن سال 65 تو بیمارستان مهرگان اصفهان به دنیا اومدم(بدبخت دکتره خواب زده شده بود!).اینجور که خانوادم میگن:::::> از همون اوایل نوزادیم♥شیطون♥ خرابکار♥تخس♥کنجکاو♥بودم.بهترین چیزی که منو خوشحال میکرد{پستونک}بود که هرکی از دهنم میکشیدهمسایه های 6 کیلومتری می فهمیدن من حلقمو باز میکردم بیرون، صدا گریم همه جا رو برمیداشت(الان بدونم کی اون کارو می کرد خفش میکنم)گفته بودم تخسم،رو پستونکم تعصب خاصی داشتم پس کسی جرات نداشت طرفه پستونکم بیاد( میمیه)(***خودتی).گاز گرفتنو خیلی دووز داشتم که بارها بعضی هارو به گریه انداختم .تو دوران کودکیم بیشتر با بچه های هم سن خودم بازی میکردم ومعمولا نقشه های پلید خرابکاری رو من بهشون یاد می دادم.تو ساختمون های خونه بغلیم چند تا دختر هم سن ما هم بووود که بعضی موقع ها توخونه یکی جمع میشدیم ، هرکی اسباب بازی داشت میورد با هم بازی میکردیم.من با یکی از دختر خیلی خووب بودم و هواشو همیشه داشتم که کسی اذیتش نکنه(یا همون دوست داشتن بچگونه) که البته اونم همین احساس رو نسبت به من داشت. با اونا رفت و آمد خانوادگی هم داشتیم.بیشتر روز ها یا اون میومد خونمون بازی کنیم یا من با اسباب بازی هام میرفتم پیشش.بر خلاف بازی با بچه های دیگه که دعوا می کردن من و نازنین خیلی با هم مهربون بودیم.یه بار که با بقیه بچه ها بازی میکردیم،نازنین با یکی از پسرا که هم سن ما بود، به خاطر اسباب بازی دعواش شد،که من اومدم از نازنین طرفداری کنم(غیرتی شدم)که با پسره کتک کاری کردم چون اون نامرد هیکلش از من گنده تر بود من کتک خوردم و گریم دراومد.که با گریه من مادر نازنین با عجله اومد پیشم، منو برد خونه منم به پسره گفتم راست میگی زنگ آخر وایسا اصلا راست میگی گاز بگیر؟ خودشون تا دلداریم بده(نازنین هم که گریش دراومده بود با اون چشم های ناز و خوشملش منو نیگا میکرد).تا دبستان با هم بودیم ولی بعدش خونشون رو عوض کردن رفتن یه جا دیگه.من دقیق اون روزو به خاطر ندارم که چه جوری نازنین وپدر مادرش از پیشه ما رفتن ولی اینو خوب یادمه که{من بهش خیلی عادت کرده بودم حتی به اون دست های کوچیک و لطیفش که لمس میکردم،ولی افسوس که بچه بودم هیچی رو درک نمیکردم}حالا دیگه نمیدونم کجای این شهر هست،از نازنین چیزی جز خاطره شیرین بچگونه برام نمونده که بعضی موقع ها تو ذهنم میاد و میره.خلاصه تا6سالگی همانطور شیطون و خرابکار بودم که همه رو تقصیره داداش 3 سال بزرگتراز خودم مینداختم همیشه داداش بد بختم {جور}خرابکاری های منو میکشید ولی صداشم در نمیومد(لاو یو داداشی).دیگه محیط خانواده جواب گوی شیطنت وخرابکاریم نبود که رفتم دبستان.بر خلاف بچه هایی که جدایی از پدر مادرشون سخته ،واسه من آسون بود چون میخواستم ببینم اون تو(مدرسه)چه خبره ،بچه ها چرا میرن.عاشقه اذیت کردن بودم،دوز داشتم به همه {کرم}بریزم(کوچیک و بزرگ حالیم نبود).خیلی برام محیط مدرسه جالب بود.تو کلاس که بودیم بازم به خرابکاری و شیطنت هام ادامه میدادم به طوری که همه به من {پسمل بد}میگفتن!!!ولی حرفایه اونا برام مهم نبود، مهم این بود که بتونم کلاس رو به هم بزنم.4 دبستان که بودم یه خانم معلم() داشتیم که چون من خیلی شیطون بودم،همیشه گوشمو میگرفت میکشید، منم دردم میومد .یه بار با یکی از نزدیک ترین دوستام تصمیم گرفتم باده لاستیک ماشینش رو پنچر کنم تا نتونه بره خونه ،که البته به هدفم هم رسیدم،اما چون تابلو بود کاره من بود، فرداش تنبیه شدم.اخر سال وقتی کارنامه رو ازش گرفتم،سرمو نوازش کرد و گفت:عزیزم من خیلی دووزت دارم واقعا سخته بخوام حتی یه روزم هم نبینمت .من گفتم: خانم من که پسمل بدی بودم همش اذیتت می کردم، ولی اون با لبخند گفت: تو بامزه ترین شاگردی بودی که تو دوران زندگیم دیدم(الان که یادم میاد میبینم خانم معلم خیلی میـــربون بوده). دوران دبستانم تموم شد که به دوران راهنمایی رسیدم.همه میگفتن خب من دیگه بزرگ شدم،عاقل شدم ولی من ادم بشو نبودم.تو کلاس همیشه هرجا گندی بالا میومد ناظم میومد منو خفت میکرد،حالا من میگفتم آقا به خدا من نبودم ولی کسی که باور نمیکرد.روزه سوم مهر بود که یه تیکه به معلم انداختم که به خاطرش یه ریف بچه ها روکتک زد!!!یه معلم ترک هم داشتیم که من با وجود اینکه به خاطره لحجش بهش میخندیدم ولی واقعا خیلی دوزش داشتم.البته درسام هم میخوندم.به خدا جز 3شاگرد اول کلاس بودم.دوران راهنمایی هم تموم شد.به دبیرستان که رسیدم یه خورده{ آدم} شدم(البته به گفته خانوادم).دیگه به آدم ها یه جور دیگه نیگا میکردم.رابطم با دخترا(البته من پسمل خوبیم).مهمترین اتفاق اون دوران بی اهمییتی های من نسبت به درس بوود که دیگه به اون صورت درس نمیخوندم.ساله پیش درس{ریاضی} افتادم(همیشه خانوادم بهم افتخار میکنن)که شهریور هم خواب موندم نتونستم امتحان بدم(*****رفیقم ساعت امتحان رو 1 ساعت دیر گفته بوود که منم نیم ساعت بعده شروع امتحان رسیدم که دیدم همه دارن امتحان میدن.اومدم قایمکی از دفتر ورقه سوالم رو بردارم که نامرد سرایدار مدرسه خفتم کرد(****تو این شانس).امتحان نتونستم بدم وگرنه 10 میشدم.تصمیم گرفتم برم خدمت تا حسابی آدم بشم.یه روز به دوستم گفتم میخوام برم خدمت دوستم گفت بهد خدمت باید کجا بره من یه پسر اصفهانی بودم که راه و بلد بودم بله رفتیم خدمت و افتادیم مشهد مقدس قربونت برم امام رضا که هیشکی نتونست ما رو آدم کنه فقط خودت ما رو درست کردی به پایگاه هوانیروز که رسیدم بردنم فرماندهی پایگاه و 4 تا ماشین بهمون تپوندن و حالا از اون قضیه 5 ماه میگذره اونم با 4 ماه اضافه خدمت{اره هنوزم مثل کودکی هام همون شاگرد شیطون وبی انظباط کلاس منم که همیشه مثله آواره ها بیرون کلاس پرسه میزنم}.حالا با این روال تو زندگیم میخوام{{{به خدا توکل کنم که این همه هوامو داره و دوستم داره آره میخواستن زنم بدن که خودمو کامل نمیبینم******************الان داری فشم میدی که چرا اینقد زیاد نوشتم،ولی سعی کردم از خودم بگم(بعضیاشو به دلیل مسایل امنیتی وفجیح بودن نگفتم)! ! !متین و مانا باشید همون آرش شیطون
+نوشته شده در یکشنبه 1386/10/23ساعت11:55 قبل از ظهرتوسط ĀЯдsĦ НДmįdį |
|
About
.•*´¨`*• نام=آرش .•*´¨`*• تاریخ تولد19/11/65 .•*´¨`*• تاریخ تولد وبلاگ 02/9/84 .•*´¨`*• عاشقانه هام=خدا.عشقم(امام زمان)خانواده. .•*´¨`*• دیار=نقش جهان(اصفهان) .•*´¨`*•
فست فود=وقتی وزیر جنگ نیست(مادر) .•*´¨`*• شماره موبایل=مشترک مورد نظر در دسترس نیست .•*´¨`*• بهترین روزای زندگیم=پائیز83 .•*´¨`*• تنهایی:سخته عشق:شمال مجردی اونم کلاردشت دوست: هر کی مدعی نباشه .•*´¨`*• زندگی=حس تلخی ست که یک مرغ مهاجر دارد .•*´¨`*• موسیقی: .رضا صادقی. .حامی. .هایده. .•*´¨`*• خنده:بهترین لحظه ی زندگی .•*´¨`*• مدرسه: زندان روح من .•*´¨`*• بهترین ورزش: یه قول دو قول .وسطی. خاله بازی. این خاله بازیه حال میده .•*´¨`*• دل=مهد کودک عشق .•*´¨`*•