تبليغاتX
๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑ - داستان امسال ؟

๑۩۞۩๑غوغای عشق بازان!معجزه خاموش۩.๑۩۞۩๑

*̡̡ ̴̡ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴̡̡๑سلام ای تنها بهونه واسه نفس کشیدن هنوز

بد جور به هم ریختم.

اشکهایم سرازیر و نگاه دزدانه پرستارها به من چه هویدا بود !!!

"چه زود دیر می شود" معنی این جمله به این سادگی ها هم نیست

بیمارستان خنک نبود، اما صورتش سرد

مثل دستانم،و پاهایم که سر جایشان می لرزیدند.

نشناختمت دوست، مرا ببخش

آخر این تو نبودی!!

چشمانت باز می شد و ثانیه ای دیگر می رفت.

مرا می دیدی و نمی دیدی...

می خواستی و پس می زدی...

دستانت تکان می خورد، بی اراده بود!!؟اما می گویم آغوشم را می خواستی

چه بر سرت آمد در یک سال؟

چه شد آن همه زیبایی که در وجودت بود؟

دستان هنرمندت سیاه شده...نه، همه بدنت کبود است

به که باید گله کنم؟...مگر چند سال داری

که اشک هایت سرازیر بود اما چیزی نمی گفتی...

نفس هایت به شماره می افتاد اما غرق در تمنا بودی

دستانت زجه می زد

برای گرفتن دستان من

ببخش که با گریه به صورتت نگاه میکردم

ببخش که اشک هایم نمی گذاشت............

لب هایم به گونه ات گرمی داد، بوسیدمت

شاید برای آخرین بار...

بوی بهشت را احساس کردم

نمی دانم مرا شناختی یا نه؟..کاش فهمیده باشی

که دستانم می لرزد و نمی توانم وصف کنم

آن نیم ساعت بیمارستان امید را!!!!

خدایا...به عظمت علی، این چه رسمیست؟

امیدم نا امید شد...چه دیدم من؟ چه بر سر خودم شد؟

که می گویم کاش همین امروز تمام کند...


8/1/88 بیمارستان امید

زهرا  سجادی اتاق...

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

نوشته شده در شنبه 1388/01/15ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ۝●۞●۝ ĀЯдsĦ НДmįdį۝●۞●۝ | |


نیازمندیهای آنلاین داغ کن - کلوب دات کام